نامه فرزاد کمانگر، معلم محکوم به اعدام، به مناسبت روز معلم

 

آنکه از رگ و ریشه آموزگار است همه چیز را تنها در ارتباط با شاگردانش جدی میگیرد(نیچه)

 

به آن روزها فکر میکنم، باید معلم بچه هایی میشدم که در کودکی درد و رنج بزرگسالی را به دوش میکشیدند و در بزرگسالی آرزوهای برآورده نشده کودکیشان را از فرزندانشان پنهان میکردند. معلم دخترانی که با دستانی پر نقش و نگار سوی چشمشان را پای دار قالی میگذاشتند تا هنرشان زینت بخش خانه های دیگران باشد و مژده نان برای سفره خانواده.

 

معلم کودکانی که زاده رنج و درد بودند اما امید و حرکت سرود جاری لبانشان بود، کسانی که سخت کوشی و سخاوت را از طبیعت به ارث برده بودند. آنها کسی را میخواستند از جنس خودشان، کسی که بوی خاک بدهد، کسی که معنی نابرابری و فقر را بداند، رفیقی که همبازیشان شود و آرزوهایشان را باور کند. با آنها بخندد و با آنها بگرید. آنها یک دوست، یک سنگ صبور، یک هم راز میخواستند که مثل خودشان بیقرار ساعتهای مدرسه باشد کسی که به ماندن فکر کند نه رفتن. دیری نگذشت که در کنار آنها خود را نه معلم که محصلی دیدم که خیلی دیر راه مکتبش را یافته بود.

 

کتابها را بستم که مبادا مرگ و ناامیدی از لای سطور سیاهشان به حلقه شادی و دنیای آرزوهایشان رسوخ کند، هر روز کلاس را به دست آروزها و رویاها میسپردیم و با داستانهای مختلف صفا میکردیم. همراه با ” ماهی سیاه کوچولو ” این بار نه از راه “ارس” بلکه از مسیر سیروان دریای زندگی و حقیقت را جستجو میکردیم. همراه با داستان ” مسافر کوچولو ” برای یافتن دوست به سفر میرفتیم تا آنها لذت سفر را در رویا تجربه کنند و من با مردم بودن را در میان آنها تمرین نمایم. هر داستانی را که میخواندم نقش قهرمانانش را به آنها میدادم غافل از اینکه هرکدام از آنها قهرمانان داستان پررنج و درد زندگی خود بودند. هر روز برای چند ساعت، رنج نابرابری ها و درد ناملایمات را پشت دیوارهای مدرسه به دست فراموشی میسپردیم و روبروی هم مینشستیم. گرمی کلاسمان بوی نان گرمی بود که دسترنج پدر بود و مادر آن را در طبق ” اخلاص و سادگی ” میگذاشت و به مدرسه می آورد تا ظهر، سیر از دیدار هم، کوچه های پر فراز و نشیب زندگی را برای انجام تکالیفمان بپیمائیم و تا فردای دیدار هر کدام به دنبال مشق و تکلیف زندگی پی راه خود میرفتیم.

 

“کاوه” با آن جثه نحیف اما استوارش نهار نخورده به جای پدر بیمارش چوپان میشد و غروب هنگامی که گوسفندان را به روستا برمیگرداند، مادر با لبخندی به پیشواز نان آور خانه میرفت تا خستگی کاوه و کرم طبیعت را برکت نام دهد و از پستانهای گوسفندان بدوشد و برای فروش راهی شهر کند و کاوه سرمست از رضایت مادر لبخندی میزد و به کیف مدرسه و تکالیف فرداهایش چشم میدوخت و لبخند زیبایش رنگ میباخت.

 

و …. “لیلا” با آن چشمان پرسشگر و نگاهی که تا اعماق وجود فکر آدمی را برای جواب رویاهایش جستجو میکرد کیف مدرسه را که زمین میگذاشت، دوک نخ ریسی را برمیداشت تا او هم کمکی کرده باشد به مادر، برای یافتن نان فردا، و دوک را همراه با آرزوهای کوچک و بزرگش در دست میچرخاند تا ته اش باریک شود چون رشته های لطیف خیال او و باز دوک را میچرخاند و میچرخاند تا شاید روزی دنیا به کام او و مادر تنهایش بچرخد.

 

و … “فریاد” با دیدن تکه ابری به پشت بام خانه میرفت و کاهگل آماده میکرد تا مبادا چکه های باران قالی کهنه اشان را بی رنگ و رو تر کند. آنچنان مهارت یافته بود که همراه پدر پشت بام خانه های همه روستا را مرمت میکرد تا چکه های باران مژده نان فردایشان باشد، فقط گاهی میماند از میان سوز سرما و نان فردا برای باریدن باران و برف دعا کند یا نه.

 

و …. یاسر پس از مرگ پدر کار میکرد تا جای خالی او را پر کند و بتواند برای برادرش مداد رنگی و آبرنگ بخرد تا شاید آرزوی نقاش شدن خودش را برادرش برآورده کند.

 

و … ادریس غایب فصل بهار کلاسمان هر روز با کوله باری بر دوش، خوشحال از اینکه طبیعت او را از سفره گشاده اش نا امید نکرده بود، چند کیلو گیاه برای فروش میافت و به روستا بر میگشت.

 

و من نیز جریمه شده بودم تا هر روز بیقرار از نابرابریها و بیزار از آنچه تقدیر و سرنوشت می نامیدنش در برابرشان بایستم و بارقه های کم سوی امید را در چشمانشان به نظاره بنشینم، در برابر کاوه سرم را به زیر می انداختم و دفترش را از زیر صورت آفتاب خورده اش که روی آن به خواب رفته بود بیرون میکشیدم و زیر دیکته نانوشته اش مینوشتم ” چوپان کوچولو بیست هم برای تو کم است ” و در کنار لیلا شرمنده از خستگی دیروزش، دستان زبر و ترک خورده اش را در دست میگرفتم تا لطافت دست فرشته ای را لمس کنم و قبل از اینکه حرفی بزنم نگاه نافذ و معصومانه اش هزاران سئوال را همراه داشت و من سکوت میکردم، و در کنار ادریس، عاصی از تکلیف دوباره فردایش دستان تاول زده او را مینگریستم و همراه او از پنجره به دور دستها چشم میدوختم و او از رفتن بهار غمگین میشد و من از رنگ پریده او.

 

و امروز با یک دنیا غرور، خوشحالی، بغض، حسرت و کوله باری از خاطرات تلخ و شیرین به آن روزها فکرمیکنم. روز معلم بود که گرانبهاترین هدیه های زندگیم را آنروز از آموزگاران بزرگ زندگی ام دریافت نمودم؛ لیلا ، سه عدد تخم مرغ ، ادریس ، دو کیلو کنگر ، دسترنج یکروزش ، فرشته ، دوشاخه آلاله کوهی ، ندا ، یک عروسک از چوب و پارچه ساخته بود و یاسر یک نقاشی.

 

و برای اینکه آن روز را در خاطراتمان جاودانه کنیم قرار شد که آرزوهایشان را با مدادهای رنگین نقاشی کننند. کاوه در حالی که به پدرش فکر میکرد بیمارستانی کشید و زیرش نوشت این بیمارستان مجانی همه بیمارهای فقیر دنیا را مداوا میکند.

 

” فریاد ” که همیشه آسمانی صاف و بدون ابر نقاشی میکرد تا دیگر دست و پای کسی یخ نزند دوباره آسمانی کشید و تا میتوانست خانه های زیبا و کوچک بر آن نقاشی کرد و زیرش نوشت این خانه ها برای کسانی است که خانه ندارند، آسمان هم بزرگ و جادار است مثل زمین نیست که کوچک باشد و مجبور باشیم برای زندگی روی آن پول بدهیم در آسمان برای همه جا هست و من باز هم میتوانم در آن خانه بکشم.

فرشته هم که همیشه برای خودش و خواهرهایش برادری کوچک نقاشی میکرد اینبار به او گفتم که فرشته دنیا را از نو نقاشی کن بدون اینکه کسی تو را بخاطر دختر بودنت کم نبیند، تو را مثل خودت و با خودت ببیند و او یک عالمه عروسک دخترانه کشید که بدور دنیا دست گرفته اند و میخواندند و یاسر مثل همیشه آرزوی پدرش را نقاشی میکرد یک وانت آبی رنگ تا شاید در رویا پدرش کول بری (۱) نکند و قرار شد یاسر نیز سرزمینمان را از نو نقاشی کند بدون فقر و نابرابری، بدون اینکه کول برهای بانه، سردشت، مریوان و کامیاران مجبور شودند برای جابجایی ۱۰ کیلو چای برای دوهزار تومان جانشان را بدهند، او یک منظره زیبا از طبعیت کشید که مردم مشغول کارند و زیر آن نوشت ” کاش دیگر مرگ به کمین نان نمی نشست “.

 

فرزاد کمانگر

فرعی ۵ زندان رجائی شهر کرج - ۸/۲/۸۷

 

 

(۱) کول بران کسانی هستند که برای مزد ناچیزی کالای قاچاق را رو روی کول خود حمل میکند . سالانه دهها تن از آنان بر اثر کمینهای نیروی انتظامی ، سرما و تصادفات جاده ای جان خود را از دست میدهند.

 

۲۵ دیدگاه » بیان دیدگاه

  • ۸م اردیبهشت ۱۳۸۷ - نینا :

    زیبا گویی این انسان . نشانی از نیک اندیشی نیاکانیست که گویی مادر تاریخ هرگز نزاده. آیا ذهنی سیاه تر از تن ماهی سیاه می توان یافت ؟ گاهی سیاهی هم با سیاهی متفاوت است. باری ای آدمیان این بار نقل گوی آزادگی آن ماهی کوچک را نه در ارس که در سیلاب های کردستان به نیستی می کشانند و ما نظاره گریم. چه راه دور…


  • ۸م اردیبهشت ۱۳۸۷ - سمانه :

    صمد بهرنگی ما
    چوبه دار پاداش تو نیست . تو که دانش آموزانت نوشته اند پول ناچیز معلمیت را لای دفتر و کتاب دانش آموزان نیازمندت پنهانی میگذاشته ای
    تو که بهترین هدیه عمرت را یک کیلو گیاه کوهی از بی بضاعت ترین دانش آموزت میدانی
    با تمام وجود نخواهیم گذاشت به مسلخ ببرند .
    به امید آزادیت


  • ۹م اردیبهشت ۱۳۸۷ - صبا :

    زندگی زیباست ای زیبا پسند زنده اندیشان به زیبائی رسند


  • ۹م اردیبهشت ۱۳۸۷ - پلی تکنیکی :

    همیشه برای آزادیت دعا می کنم.
    همه این خون دل خوردن ها برای روزیست که سرزمینمان هزاران معلم چون تو داشته باشد!


  • ۹م اردیبهشت ۱۳۸۷ - فونیکس :

    مهم نیست که دلم شکسته مهم اینه که خدا توی دلهای شکسته است!


  • ۹م اردیبهشت ۱۳۸۷ - حمید :

    به بهانه ی هفته ی غم انگیز معلم!!!
    بسیاری از مدارس با اعتصاب دبیران و عدم حضور آنها در کلاس درس به تعطیلی کشیده شد
    امروز که دوشنبه ۹ اردیبهشت ۸۷ (سال نوآوری و شکوفایی!!) است ، حدود ۷ ماه است که از وعده های دروغین مسوولین دولتی ایران در اخبار مختلف در صدا و سیمای ایران ورسانه ها به جامعه معلمین می گذرد اما هنوز هیچ خبری از پرداخت حقوق معوقه آنها اعم از حق التدریس ،امتحانات و…نمی باشد و بسیاری از مدارس کشور با اعتصاب معلمان و عدم حضور آنان در کلاس درس به تعطیلی کشیده شده است که در اخبار شبکه های سانسوری ایران هیچ انعکاسی از آن داده نشده است و نه تنها هیچ یک از وعده های مسوولین دولتی ایران به معلمین عملی نشده که برای چندمین بار، چند روزی است حیثیت جامعه فرهنگی کشور بازیچه برخی مسوولین نالایق و دروغگوی کشور شده و اخبار و وعده های دروغین آنان در این باره آغاز گردیده است حال با توجه به نزدیکی هفته غمبار معلم که سزاوار اعلام عزای عمومی است نکاتی در این باره به نظر می رسد:
    ۱.سوالی که اینجا مطرح است این است که آیا در این کشور کارمندان و مسوولین محترمی که در ادارات و ارگانها ونهادهای دیگر دولتی زحمت می کشند حقوق و مزایای خود را دریافت نمی کنند؟ و اگر دریافت می کنند مسوولین مافوق ومرتبط با آنها هر ماه اخبار آن را در رسانه ها و رادیو و تلویزیون اعلام می کنند؟ چرا حیثیت جامعه ی معلمین چند سالی است که بازیچه ی دست برخی مسوول نالایق قرار گرفته و هر چند وقت یک بار با مصاحبه های مکرر و با انتشار اخبار، خبر پرداخت حقوق و اضافه کار و دیگر مطالبات معلمین عزیز را به جامعه داخلی و جهانی اعلام می کنند؟ و ای کاش که این وعده ها که با قاطعیت از طرف مسوولین اعلام می گردد محقق می شد و دروغ نبود!!!!!
    حتما صدای اخبار مکرر و وعده های دروغین مسوولین دولتی در سیمای جمهوری اسلامی و دیگر رسانه ها درباره فرهنگیان در پایان سال ۸۶ به گوش فلک نیز رسید که:« مطالبات فرهنگیان تا پایان بهمن ماه پرداخت میشود!»
    و این وعده ها همه پایان بهمن را نوید می داد!!!!اما دریغ از یک وعده ی راست و مردانه!! کدام بهمن؟ کدام پرداخت؟ اما چه دلیلی درباره ی این همه دروغگویی و فریب دادن افکار عمومی نسبت به قشر زحمت کش فرهنگی وجود دارد؟ مگر هر ارگان و وزارتخانه ی دولتی که به کارکنان خود حقوق می دهد اخبار آن را به گوش جهانیان میر ساند؟ چه برسد به اینکه در این باره اخبار کذب منتشر سازد و حیثت کارکنان خویش را بازیچه قرار دهد!!
    ۲.با توجه به اینکه دولت ایران از این مطالبات به حق فرهنگیان مطلع بوده و نه تنها در باره ی عدم پرداخت آن هیچ دلیل منطقی ذکر ننموده و عذر خواهی نیز نکرده ، بلکه با تعمد، مکررا اقدام به انتشار اخبار دروغین و وعده های کذب و عمل نکردنی در این باره نموده است ما پی میبریم بازی با حیثیت معلمین یکی از برنامه های از پیش تعیین شده ی دولت است که هرگز حاضر به ترک آن نیز نمی باشد!
    ۳.صدا و سیمای ایران و همچنین رسانه های وابسته به دولت، گویا در این زمینه با دولت همراه بوده و وظیفه ی خود می دانند که بدون توجه به عمل نکردن مسوولین به وعده های خود در زمینه ی مطالبات فرهنگیان هرباره این اخبار را انعکاس دهند و این هتک حرمت را پر رنگ تر نمایند، چرا که پی بردن به دروغ بودن این وعده ها امری ساده است! زیرا اگر وعده های گذشته عملی شده بود دیگر نیازی به تکرار مجدد وچند باره ی آن نبود!!
    ۴.اینکه بسیاری از کلاسها و مدارس بدلیل اعتصاب دبیران و معلمان به تعطیلی کشیده شده است یکی از مهمترین اخباری است که این روزها در ایران اتفاق می افتد اما متاسفانه هیچ یک از رسانه ها آن را نمی بینند و به راحتی به روی آن چشم میبندند و از انعکاس اخبار آن سر باز می زنند! گویا انعکاس اخبار حقیقی آموزش وپرورش کشور گناهی بس نا بخشودنی است!
    ۵. از آنجا که هر ساله هفته ی معلم شاهد اعتراض معلمین محترم به میزان دستمزد خویش و پایین بودن درآمد آنها نسبت به تورم و اقتصاد بیمار کشور بود، امسال دولت از پرداخت کامل همان نیز خودداری نمود تا فشار اقتصادی حاصل از عدم پرداخت مطالبات، ذهن فرهنگیان و جامعه را از کمبود در آمد این قشر و اعتراض به آن، منحرف کرده و اصطلاحا با سیستم به مرگ گرفتن آنها را به تب راضی کند!
    و در پایان نتیجه ای که می توان گرفت این است که :
    فرزندان این مرز و بوم یعنی دانش آموزان مدارس حق دارند و دولت بر اساس بند ۳ اصل سوم قانون اساسی ایران موظف است امکانات لازم برای تحصیل آنها را به صورت رایگان فراهم کند و داشتن معلمی با آرامش و به دور از دغدغه از حقوق مسلم دانش آموزان این کشور است، دولت در واقع حاضر به فراهم کردن امکانات لازم برای تحصیل عزیزان این ملت نمیباشد و عمدا اقدام به هتک حرمت و تحریک معلمان به روشها و بهانه های مختلف مینماید و می توان گفت که این اعتراض به سیاستهای دولت نه تنها حق معلمین و فرهنگیان، که حق دانش آموزان و خانواده های محترم آنان نیز میباشد. چرا که صدمات آن در نهایت متوجه علم آموزان و فرزندان پاک این میهن می گردد.


  • ۹م اردیبهشت ۱۳۸۷ - م.ن :

    تمام گلهای قالیبافان کوچک سراسر کشورم تقدیم تو باد
    معلم عزیزم روزت مبارک


  • ۱۰م اردیبهشت ۱۳۸۷ - شیوا :

    حیف نیست از این همه هنر، از این همه احساس از این همه زندگی ، از این همه ….
    چرا باید در دنیایی که درک کردن جز محنت سوغاتی دیگری ندارد ، قادر به درک کردن بود این با کدامین عدالت سازگاری دارد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    جای تو انجا نیست معلم زندگی ، چه کاری از ما ساخته است جز خواندن و گریستن با تو

    خیلی متاسفم انها که گوش شنوا دارند و چشم بینا ناتوانند و انان که قادرند کورند و کر


  • ۱۰م اردیبهشت ۱۳۸۷ - اردشیر :

    چه پاک و معصومند اینچنین آزادگانی,به خاطر تشابه به یاد آرش کمانگیر افتادم که به خاطر این سرزمین جانش را بر کف تیرش نهاد و فرزاد کمانگر آن را بر کف قلمش
    به امید آزادی هر چه سریعتر این معلم سرافراز ….. اندکی صبر صحر نزدیک است …..


  • ۱۰م اردیبهشت ۱۳۸۷ - مهتاب :

    گفت آن یار کزو گشت سر دار بلند
    جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد


  • ۱۰م اردیبهشت ۱۳۸۷ - به نمایندگی از دانشجویان دانشگاه قم :

    به نام داور بر حق
    به نام خداوند ایثاروانصاف
    به نام خداوند ما

    ای کاش فرصتی می ماند تا باز پشت چراغ قرمز های طولانی می ماندیم وشیشه ی بخار گرفته ی ماشین را پایین می کشیدیم وبا سکه ای دست گلی می خریدیمو زینت یک شب می کردیم تا امروز چیزی برای خشکاندن میماند….
    خودمان کردیم که لعنت بر خودمان باد ….
    خانه یمان را به دیگری د ادیم واکنون در خانه ی خودمان خودمان را میکشند و می گویند تو بیگانه ای…
    بگو اگر چه به جایی نمیرسد فریاد /کلام حق دم شمشیر میشودگاهی


  • ۱۱م اردیبهشت ۱۳۸۷ - سامان :

    گیرم که می کشید ٬
    گیرم که می برید
    گیرم که می زنید ٬
    با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید …


  • ۱۱م اردیبهشت ۱۳۸۷ - جواد پارسا :

    سلام بر تو ای معلم بزرگ

    معلم عزیز دست مقدست بوسه باران شده اعصار است. روزت را غمگنانه تبریک می گویم چون اگر سزای معلمی بزرگ چون تو بر سر دارست روز معلم دلگیرترین روز سال است. وای بر ما که هر چه داریم از سر لطف بزرگوار مردانی جون توست لیک خاموشیم در مقابل چنین بی عدالتی. آری سالها پیش صمد بود که ندای عدالتخواهیش خواب ظالمان زمانش را برآشفت و امروز دلیر مردی از همان دست ولی با اسمی دیگر. بر این باوریم که روزی بی عدالتی ها از این دنیا رخت برخواهند بست و جایشان را نیکیها خواهند گرفت، آیا واقعاً باید باورش کرد؟؟؟ آری اگر تک تک ما بتوانیم صمد یا فرزاد باشیم حتماً چنین روزی فرا می رسد.
    امروز شاهد حکم ظالمانه ای برای معلمی بزرگ هستیم که برای گرامیداشتش چوبه دار تقدیمش می کنند. من آمادگی خود را برای برگزاری هر نوع تجمعی برای دفاع از این معلم بزرگ و ابراز انزجار از بی عدالتی حضراتی که وجود نحسشان را به مقدسات پیوند داده اند اعلام می کنم.
    با آرزوی داشتن جامعه ای به دور از تبعیضات و بی عدالتی ها


  • ۱۲م اردیبهشت ۱۳۸۷ - معلمي از كردستان :

    فقط گریه کردم
    غبطه می خورم بر آن توانایی و جسارت و صبر
    و احساس حقارت و شرم دارم از خیل معلمانی چون خودم(شاید)ـ که جرات معلم بودن هم نداریم حتی اگر روزی ۲۰۰تا تک تومانی بدهند جیکمان هم در نیاید ـ
    ای انسان واقعی من حقیر تر از آنم که در وصف کسانی چون تو بگویم
    در اعتصابات هفته معلم برای ازادی تو و دفاع از حقوق از دست رفته جمع می شویم
    همیشه سربلند باشی تو معلم همه هستی


  • ۱۲م اردیبهشت ۱۳۸۷ - شولان :

    ای کاش می شد ظلم این دژخیمان را بر وانت آبی بابای یاسر بار زد و به زبالدان تاریخ ریخت .


  • ۱۲م اردیبهشت ۱۳۸۷ - رضا کردستانی :

    فرزاد کمانگر تنها کمانگر نبود بلکه صیاد هم بود که دل هر چی ازادی خواه و عدالت طلب را صید میکرد تنها فرزاد در بند نیست همه صیادان دیگر نیز در بند هستند در بند وجدان خود که متاسفانه خیانت و نامردی از وجدانشون محافظت میکنه و همانند یک اژدها دور وجدان ازادشونو گرفته وداره بهش چنگ میزنه البته خودشون هم به ان بیشتر راضی اند که نمیذاره درون خود را عملی کنند وبغض خود را خالی کنند درود بر ازاد منشان و تقدیم به اون هایی که داشتن ظالمانه را ترجیح میدند بر نداشتنه ازادانه


  • ۱۲م اردیبهشت ۱۳۸۷ - دانشگاه علوم و فنون دريايي :

    فقط می تونم بگم ، من که فرصت نشد به دستان پدرم که معلم بود بوسه بزنم ، اما ایندفعه حتی اگه شده از راه دور به دستان زحمت کش و افکار دوستاشتنیت بوسه میزنم فرزاد جان .


  • ۱۲م اردیبهشت ۱۳۸۷ - رضا _ ساسان :

    نمی میرند کمانگرهایی که در دل مردم پرورده شده اند .باید گفت: که افسوس دشمنان نمیدانند که اوج ازادی ازادی خواهان گوشه زندان هستش چون اونجا بین ملتی ازاد منش زندگی می کنی


  • ۱۲م اردیبهشت ۱۳۸۷ - به فرین :

    سلام
    ساده مرد صبور ، از سرزمین های سبز .
    که به گناه روشنی ونور ، به جرم سوختن به طناب دار لبیک گفته اند راهت را و اندیشه ات را .
    به تو که می اندیشم ناگاه یاد دانشآموزانت می افتم
    تکلیف آن کودک دبستانی چیست که واژه ی زنده گی را باید با انتخاب مرگ برای معلمش بیاد اورد ؟
    چرا داریم می شویم تکرار درد به توان بی نهایت ؟
    دخترک چه بد خاطره نیمکت نداشته ی مدرسه را ترک می کند و پسرک چه متهوع به آدمیت می اندیشد از این پس .
    مردی که مرادشان بود !
    دلم برای آرزوهای همان پسر نوجوانی می سوزد که می خواست مردی شود شبیه معلمش .
    که مرد می ماند و انسان .


  • ۱۳م اردیبهشت ۱۳۸۷ - سایه :

    معلم عزیزم روزیت مبارک
    تقدیم به تو :
    به کجا چنین شتابان؟ گون از نسیم پرسید
    دل من گرفته زینجا ، هوس سفر نداری ز غبار این بیابان؟
    همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم ، به کجا چنین شتابان؟
    به هر آن کجا که باشد بجز این سرا سرایم
    سفرت به خیر اما ، تو و دوستی خدا را
    چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
    به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را


  • ۱۴م اردیبهشت ۱۳۸۷ - م ن :

    معلم بزرگ!
    همه روزی! روزی چون توست.
    تو در خاطر ها جاوید خواهی ماند…
    چه در مسلخ این جلادان بی عدالت جانت بستانند و چه در دامان طبیعت به خواب ابدی فرو بروی…چه امروز و چه فردایی دور…
    تو می مانی چون ما هستیم و ما خواهیم ماند تا ستم بماند.
    ما از نسل ستم و تاریکی هستیم…
    و پایان این راه، نه همچون دیگر آغازها، آغازی متفاوت خواهد بود…


  • ۱۵م اردیبهشت ۱۳۸۷ - مرتضی :

    فرزاد عزیز آموزگارم
    آرزویم این است که زنجیر بی عدالتی را پاره کنی و این بغض سکوت سی ساله را بشکنی تا پرنده آزادی در آسمان وطن به پرواز در آید .
    روزت فرخنده


  • ۱۵م اردیبهشت ۱۳۸۷ - نازی :

    معلم عزیزم روزت مبارک
    شاید تو اینده قصه تورو مثل قصه های صمد بهرنگی سانسور کنن ….


  • ۱۶م اردیبهشت ۱۳۸۷ - پسر افتاب :

    کاش می توانستند از خورشید یاد بگیرند که بی دریغ باشند در غمها و شادیهاشان حتی با نان خشکشان و کاردهایشان را جز از برای قسمت کردن بیرون نیاورند


  • ۱۶م اردیبهشت ۱۳۸۷ - یک دانشجوی فعال :

    این باغ بی برگ و سر ما زده با یک گل …..
    وقتی میتوانم بگویم” روز معلم گرامی باد” که معلم ها فرزاد کمانگر را تنها,درک کنند, فرزاد کمانگر شدن پیش کششان!
    برای آزای ات فقط گریستم , روزت مبارک ای شمع آزادی , ای درفش کاویانی , خدا یا قسم به اشکهایم , او تنها سرو سبز بیداریست ! خون سیاوش فقط در رگهای او جاری است,او تنها ترین سروش آزادیست , خدا یا قسم به آزادی………


 

دیدگاه خود را بیان کنید

  • نظر شما پس از بازبینی توسط مدیر خبرنامه منتشر خواهد شد.
  • لطفا از کلمات نامناسب استفاده نکنید.
  • برای بیان دیدگاه خود نیازی به کیبرد فارسی ندارید.





مقاله خروجی RSS
ویژه خروجی RSS
پلی تکنیک خروجی RSS
اجتماعی خروجی RSS
حقوق بشر خروجی RSS
خبر خروجی RSS
دانشگاه خروجی RSS
زنان خروجی RSS
سیاسی خروجی RSS
Close
E-mail It