شکستن طلسم ظلمت را چشم امید به عمو نوروز افسانه ای بسته بودم، آن که از کودکی ام با بوی درخت و جوانه می آمد.
در روزهای آخر اسفند پدرم در باغ خانه گل می کاشت. بیدارم میکرد و لب پنجره می برد که « نگاه کن این گل ها را که ارمغان عمو نوروز اند، دیشب که ما خواب بوده ایم کاشته است ». دست و رو را گربه شور میکردم، لقمه های زورکی صبحانه را نجویده میزدم به باغ. دو دستم را میگشودم، هوا پیما می شدم و دوان و زوزه کشان روی زمین می پریدم و نگاهم در عین سرکشی زیر پایم را جستجو می کرد، تا مبادا گلهای عمو نوروز را له کنم .خوب که خسته می شدم در سایه درختی دراز می شدم و سر خوش و نشئه از آواز پرنده ها ، عمو نوروز را چه خیال انگیز با ردای قرمز و تبرزین درویشی مجسم می کردم که دستان فراخش پر از نوبر است، از فرازای افلاک می آید و پدر را اسکناس، مادر را لبخند و من و بابابزرگ را شکلات می آورد.
یکی دو روز مانده به عید، کوزه پارسال را به دستور مادر می بردم که بشکنم که «مولود » و «زندگانی» بیایند. باید محکم بر زمینش میزدم ، که صدای شکستنش عمونوروز را خبر کند و اگرچه کم بنیه بودم، عمو نوروز همیشه می شنید و چه طناز و خوش خرام می آمد. خوشحال بود و خسته ، که پنجه در پنجه ی اهرمن افکنده بود و با کمک من که کوزه را محکم به سرش زده بودم ، شکست سختی داده بودش. با هم کوزه ی آش و لاش را نظاره می کردیم و قهقهه می زدیم.
در لحظه ی نو شدن سال با جنبیدن ماهی ، ذوق دیوانه ام می کرد ، دلم به حال پیرزن می سوخت که چای بر سماور گذاشت و خوابش برد و عمو نوروز را ندید و «من» دیدمش که از پی روزگار فترت و انحطاط ، برای نوزایی آمده است. می آمد به خانه ای که برای او تکانده بودندش و به تلافی، دست به کار لاروبی قلب ها می شد و با همه ی گرفتاری اش از نورپردازی باغ تا تحویل صلات ، آَش کسی را هم نزده نمی گذاشت. حتی با من ، دزدکی به غارت هوسناک سمنو می آمد و هسته های سنجد را پشت مبل می انداخت و دوباره به باغ می گریختیم. با ناز و تبختر در باغ می گرازیدیم و سبکبال ،عشق و آزادی و سرخوشی را، به سلامتی یکدیگر لاجرعه سرمی کشیدیم. هیهات که این تلق زلال خیالی زود فرو ریخت ، پدر دیگر نیست و گذر زمان بابابزرگ را سخت رنجور کرده است. من بزرگ شده ام و دیگر از باغ و گنجشک اثری نمانده است. دیگر آموخته ام که پدیده ها را بکاوم و ذهنم را در واجستن درست و اصولی علل و عوامل بکار اندازم. نوروز، دیگر نه آن رویای گوارا و تخم مرغ های رنگین، که همجواری مردمان سرگرم خریدی است که یخ زده و بی تفاوت از کنار دخترکان و پسر بچه های کثیف و ژولیده ای می گذرند که با داریه ای اسقاط و چهره ی هاج و واج و حیران و ذغال آلود ، مقابل مراکز تجاری مجلل پایتخت دودگرفته، خارج از نت و فارغ از وزن، عربده می کشند که « حاجی فیروزه،بعله ،سالی یه روزه، بعله ».
نوروز نه آن جلوه ی پر شر و شور لاهوتی بیکران، که اشک مادرانی است که در انتظار کشنده ی آزادی فرزند، چرخش ماهی را در خاک و خل روبروی «اوین» در میان « تمام نفرت و نفرین این ایام غارت»، به نظاره نشسته اند که احمدشان، احسانشان، مجیدشان، بهروزشان ….را در بغل ندارند. و بغض فروخورده ی پدران سوگوار و ماتم زده ایست که بجای نوشخند، از یادآوری تصویر وهمناک و هراس انگیز فرزند در سیاهچال، نیشخندی تلخ به لب دارند. فرزندی که به هنگام خردسالی، با عمو نوروز قهقهه می زد، سمنو می دزدید و کوزه می شکست. فرزندی که امروز تنها نشانه ی حضورش، تلفن های بی نظم و بی ترتیب و عکسی سیاه و سفید بر هفت سین عزاست.
نیک می دانم که در زندان نیز همانند بیرونش، از قر و قمیش بهار، خبری نیست و دوستان دربندم همچون من و کودکان گرسنه، دیگر نه در وسوسه ی ربودن سنجد اند و نه در هیاهوی عید. دنیای کودکی واژگون شده و سنبل و درخت، جایش را به دلزدگی و یأس داده است. باور نمی کنم که اسطوره های بچگی جمله لاطائلات بوده و عمو نوروزی نیست که اهرمن را فائق آید. به خود می قبولانم دستکم مثل بابابزرگ سست و ناتوان شده و او را یارای مقابله با پلیدی ها که صمصام برکشیده و نفس کش می طلبند، نیست. گوشه ای پس نشسته و از یکه بزن ها، یکه می خورد. باور می کنم که عمو نوروز ورجاوند بزرگوار و نجیب، امروز ورشکسته است و توبره اش از هدایا و عطایا تهی، و اگرچه در عین فقر و نداری، ظاهر آراسته، نه دیگر چون روزگار بچگی نستوه و خستگی ناپذیر است و نه از هیمنه و شکوه همایونی اش نشانی باقیست. باور می کنم که زهوارش در رفته و سخت شرمسار وثوق تباه شده میان من و اوست که درماندگی اش را از چیرگی بر اهرمن محیل و زیرک پذیرفته ام. با این همه هنوز نمی خواهم باور کنم که تمام نوید هایش، وعده وعید سرخرمن بوده و حقیقت یافتنش موکول به فصلی است که گل از نی می شکفد.
یک ساده لوح در پس روحم به شوق گفت: در پس هر خزان که همیشه بهار هست!
من صبر می کنم
با اینکه از نگاه تو دیریست خوانده ام
پاییز ماندنی است
در پشت این خزان
دیگر بهار نیست!
* *شعر از ا.دیهیمی



این روزها 28 مین سالروز به اصطلاح انقلاب فرهنگی، یا در اصطلاح خودم کودتای فرهنگی است. من به این مناسبت نامه را نوشتم. دلیل این است که این اواخر آقایان نوک تیز حمله را متوجه دانشجویان کرده اند. می گویند دانشجو رفیق بازی می کند، شهوترانی می کند. آنها را می گیرند و زندان می کنند و هزار جور فشار به آنها می آورند. دانشگاه و دانشجو دوباره بیش از پیش مظلوم واقع شده اند. هرکس عقده ای و یا مساله ای دارد، آن را سر دانشجویان خالی می کند. همه کاسه کوزه ها بر سر دانشگاه و دانشجویان می شکنند. من پنجاه سال است که با دانشگاهیان سروکار دارم. این ها فرزندان من هستند. در عین حال شاهد سکوتی آزاردهنده هستم. پس تصمیم به نوشتن این نامه گرفتم.
نقش رسانه ها در جوامع امروزی به گونه ای است که جمع کثیری از مدعیان پست مدرنیسم با بودریار، جامعه شناس فرانسوی، هم نوا هستند که : رسانه های همگانی، دیگر آیینه ی واقعیت نیستند بلکه خودِ واقعیت یا حتی واقعی تر از واقعیتند. نمایش های تلویزیونی مربوط به اخبار مهیج و جنجالی روز، نمونه ی خوبی از این دست می باشد زیرا دروغ بافی ها و تحریف هایی که به بینندگان منتقل می کنند فراتر از واقعیت یا همان فرا واقعیت است. اگر نه به این شدت اما به قدر واقعیت، با بودریار همدل باشیم، این چنین بی خیال و بی خبر از کنار این دنیای خوش خط و خال و قابلیت ها و توانایی های آن، آسوده راه طی نمی کنیم.
در دوران رواج بردگی در بازارهای اروپا و آمریکا، انساندوستان زیادی برای لغو آن مبارزه کردند تا سرانجام در این مبارزه موفق شدند. در طول این سالیان، اما، خشونتهای بردگی ادامه داشت و مشاهده آن دل هر انسان آزادهای را میآزرد. مخالفان بردگی در ضمن مبارزه برای لغو آن تا آنجا که در امکان داشتند برای نجات بردگان تلاش میکردند. از جمله، آنان بردگان را میخریدند و آزاد میکردند. امروز که ما شاهد خشونتهای ناشی از اعمال قانون قصاص در مورد تهیدستان هستیم نیز چارهای جز طی کردن این راه نداریم.
