میان دشت های روستای دستجرد تا پای چوبه دار، برای بهنام فقط یک «کفتر پرانی» فاصله بود.

 

بهنام ۱۶ سال داشت؛ شاید هم کمتر؛ اول دبیرستان بود. نزدیک خانه اش داشت کبوترهایش را پرواز می داد. مهرداد، دوست هم کلاسی اش، از سر شیطنت سنگی به سوی کبوتر پرتاب می کند. کار به درگیری می کشد؛ و لحظه ای بعد بهنام، ناخواسته قاتل دوستش شده بود.

 

دو سه سالی در زندان گذشت تا سن ۱۸ سالگی؛ و اکنون بهنام زارع، فرزند صمد، متولد سوم خرداد ماه ۱۳۶۸ در روستای دستجرد استان فارس، پای چوبه دار است.

 

حکمش تایید شده، و اولیای دم هم رضایت نمی دهند. حکم اعدام برای اجرا به زندان ابلاغ شده، و فاصله بهنام تا مرگ را اکنون فقط بخشایش خانواده مقتول می تواند حفظ کند.

 

محمد مصطفایی، وکیل مدافع پرونده بهنام زارع در گفت و گو با رادیوفردا می گوید که آیت الله شاهرودی در نامه ای به زندان نوشته است: «سعی شود با صلح و سازش موضوع خاتمه پیدا کند. و در صورتی که در زمینه قصاص و رضایت اولیای دم نتیجه ای حاصل نشد، حکم طبق موازین قانونی قابل اجراست.»

 

به گفته آقای مصطفایی، در حال حاضر «بخش اجرای احکام، طی نامه ای به شورای حل اختلاف استان فارس در شیراز، خواهان برگزاری جلسه ای با اولیای دم و حل اختلاف شده است.»

 

وکیل مدافع پرونده می گوید: تعدادی از افراد با قصد کمک، پا پیش گذاشته اند تا بتوانند رضایت اولیای دم را برای قبول دیه جلب کنند، اما کماکان موفقیتی حاصل نشده است.

 

هنوز تاریخ اجرای حکم اعدام قطعی نشده، اما اکنون شمارش معکوس روزهای مانده به پایان عمر این نوجوان، آهنگ تندتری به خود گرفته است؛ شمارشی دردناک که برای خانواده زارع از اول خرداد ماه ۱۳۸۴ آغاز شد.

 

«غروب پنج شنبه بود؛ خیلی هم غروب دلگیری بود.» این را صمد زارع می گوید؛ پدر بهنام. غروبی که خانواده مهرداد - مقتول - را داغدار کرد؛ و اکنون می رود بعد از ماه ها، خانواده دیگری را سیاه پوش کند؛ خانواده زارع را.

 

رادیو فردا: آقای زارع، از روز حادثه بگویید !

 

صمد زارع: غروب پنج شنبه بود. غروبی بسیار غمگین. پسرم ناخواسته با مهرداد که دوستش بود دعوا کرد و این دعوا به قتل مهرداد منجر شد. من از پدر و مادر مهرداد و تمام کسانی که صدای مرا می شنوند خواهش می کنم که دست مرا بگیرند و کمکم کنند. فرزند من در سن ۱۵ سالگی مرتکب قتل شده و این ماجرا، اتفاقی بوده که هیچ کس آن را حدس نمی زد.

 

آقای زارع! شما در آن دوران با خانواده مهرداد رابطه داشتید؟

 

بله، من و پدر مهرداد از قبل به مدت هفت سال با هم دوستی صمیمی داشتیم و من نمی دانم این ماجرا فقط یک حادثه بود یا خواست خدا.

 

آیا با خانواده مهرداد در مورد این حادثه صحبت کرده اید و آنها چه می گویند؟

 

بله ، من در طول این سه سال بارها با آنها صحبت کرده ام، آخرین بار همین چند روز پیش بود که با آنها صحبت کردم ولی به هیچ عنوان رضایت نمی دهند.

 

آقای زارع! خود بهنام در مورد این ماجرا چه می گوید؟

 

بهنام می گوید: من باورم نمی شود که با دست خودم دوستم را از بین برده باشم و تمام این مدت هم که در زندان بوده ام برای این مسئله ناراحتم و برای مهرداد نماز می خوانم و شب های جمعه برایش خیرات می دهم.

 

وضعیت بهنام در زندان چگونه است؟

 

وضعیت روحی او بسیار بد است و باورش نمی شود که دوستش را با دست خودش کشته باشد. او می گوید که من نمی خواستم مهرداد را از روی عمد بکشم من فقط می خواستم اورا بترسانم ولی متأسفانه چاقو به جایی خورده که دیگر کاری از دست کسی بر نمی آید.

 

فرزندم از آن زمان تاکنون همیشه مضطرب و ناراحت است و حتی دو سال برای مهرداد لباس مشکی پوشید. الان مدت سه سال است که پسرم در زندان عادل آباد به سر می برد و با سختی زندگی می کند چون با این سن و سال زندگی در زندان بسیار سخت است.

 

از شخصیت و رفتار بهنام بگویید؟

 

بهنام همیشه دنبال درس بود و شاگرد اول کلاس می شد. داخل خانه هرگز با من و مادرش مشکلی نداشت و تمام کارهای مادرش را انجام می داد و گوسفندها را به صحرا می برد و همیشه دنبال کارهای خیر بود. من هرگز ندیدم با کسی دعوا کند به جز همان بار که با مهرداد دعوا کرد. نمی دانم چرا این حادثه پیش آمد که هم مهرداد بمیرد و هم من پسرم را از دست بدهم.

 

بهنام به چه چیزهایی علاقه دارد و دوست دارد در آینده چکاره شود؟

 

رشته دبیرستانی بهنام، برق است و دوست داشت در این رشته به جایی برسد. تا این که در کلاس اول دبیرستان با دست خودش، خرمنش را آتش زد و ما را هم دچار بحران کرد.

 

آخرین بار چه زمانی بهنام را دیده اید؟

 

دو هفته قبل با او ملاقات کردم. هنوز از حکم اطلاعی نداشت. او همیشه سؤال می کند که حکمش آمده یا نه و من به او دلداری می دهم و می گویم که هنوز حکمش نیامده است.

 

یعنی بهنام از حکمش خبر ندارد؟

 

خیر، تا دیروز که از حکمش هیچ خبری نداشت.

 

در مورد حکمش صحبت می کند؟

 

بله، او تا کنون پدر مقتول را ندیده است و می گوید دوست دارم پدر مهرداد را ببینم و برای آخرین بار با او صحبت کنم و با او درددل کنم. بگویم که هیچ قصدی برای کشتن مهرداد نداشتم و این حادثه، اتفاقی بود. دوست دارم به دست و پای او بیفتم و خواهش کنم که مرا ببخشد واز مرگ نجات دهد.

 

آقای زارع شما با خانواده مهرداد و مسئولین قضایی ایران صحبتی دارید؟ حرف دلتان چیست؟

 

من از اولیای دم خواهش می کنم فرزندم را به بزرگی و مردانگی خود ببخشند و بهنام را به خدا بسپارند زیرا این اتفاق ناخواسته برای او پیش آمده است.

 

بهنام در سن ۱۵ سالگی، یعنی وقتی که هنوز طفل محسوب می شده مرتکب چنین عملی شده است. فرزند من آدم کش نیست و این ماجرا کاملا اتفاقی بوده است بنابراین نباید از طرف رئیس قوه قضاییه حکم اعدام برای او صادر می شد. من خواهش می کنم او را ببخشند.

 

نیوشا بقراطی

رادیوفردا

 

۲ دیدگاه » بیان دیدگاه

  • ۲۲م بهمن ۱۳۸۶ - آزاده/پ :

    البته یک راه جدّی و اساسی دیگر ،بجز رضایت اولیاءدم ،برای نجات جان هموطنان مظلومی مثل”بهنام”وجود دارد،وآن دگرگون و ملغی شدن همه ی قوانین ضد بشری،بدست توانای مردم است…
    پس مرگ بر دیکتاتوری،پیروز بادحاکمیت دموکراتیک مردمی…


  • ۲۳م بهمن ۱۳۸۶ - مهدخت :

    دلم برای باغچه می سوزد …..
    روزگار سنگینی است ‘ آینقدر عقده هامان را ورز داده اند که طعم نابخشودگیمان هر روز بهتر می شود ‘‌این من و تو ایم ؟!
    این همان کودکی های معصوممان است .؟
    که حتی فاصدکها را برای لذت شیرین بخشش روزی هزار بار به باد می بخشیدیم ؟؟؟؟
    جنگ جنگ نابرابر برادر و برادر است… گیس سوزی خواهرکان ناشنیده در باران …
    دلم برای باغچه‘ دلم برای تو ‘دلم برای خودم ‘دلم برای حضور گرگ در کوچه ‘ دلم برای سرزمینمان می سوزد ‘ می سوزد ‘ می سوزد ……


 

دیدگاه خود را بیان کنید

  • نظر شما پس از بازبینی توسط مدیر خبرنامه منتشر خواهد شد.
  • لطفا از کلمات نامناسب استفاده نکنید.
  • برای بیان دیدگاه خود نیازی به کیبرد فارسی ندارید.





مقاله خروجی RSS
ویژه خروجی RSS
پلی تکنیک خروجی RSS
اجتماعی خروجی RSS
حقوق بشر خروجی RSS
خبر خروجی RSS
دانشگاه خروجی RSS
زنان خروجی RSS
سیاسی خروجی RSS
Close
E-mail It