فکر مصاحبه با احمد باطبی از یک “لینک” شروع شد. قرارمان شب یلدا بود. گفته بود: شب ‏ها بیدارم.

پس در ساعت یازده و نیم شب به وقت پاریس ـ که شب رو به پایان بود ـ و دو صبح به وقت تهران ـ که روز ‏دیگری آغاز شده بودـ با احمد باطبی مصاحبه کردم. او هیچ شرطی نداشت برای مصاحبه؛ من اما، شرطم با خودم این ‏بود که از شکنجه و زندان نپرسم؛ پس همه آنچه گفته ایم، از انسان است: “آن ۹ سال تمام شد؛ من حداقل چهارتا ۹ سال ‏دیگر وقت زندگی دارم.”

 

روز ۱۷ تیر ۷۸ کجا بودید؟‎ ‎

خانه. من آن موقع دانشجوی کارگردانی بودم. داشتم پایان نامه ام را در ارتباط با اعتیاد و ناهنجاری های اجتماعی می ‏ساختم. در حول و حوش کوی دانشگاه، یک آدم معتادی بود که قرار بود در زمینه کار تحقیقاتی به من کمک بکند. ‏روزقبلش رفته بودم پیش او و او هم کسانی را که با آنها مواد مصرف می کرد، با من آشنا کرده بود. خلاصه داشتم ‏خودم را برای گرفتن این نماها آماده می کردم. تا صبح روز ۱۸ تیر که آن اتفاق افتاد.‏

 

‎‎که فکرش را هم نکرده بودید.‏‎ ‎

قرار هم نبود فکر کنم. ۱۸ تیر اتفاق افتاد؛ برنامه ریزی شده نبود. ‏

 

‎‎من آن روز شما را دیدم و تصویرتان جلوی چشمم ماند؛ اما فکر نمی کردم آن تصویر در برابر چشم خیلی ‏های دیگر در سراسر جهان قرار بگیرد. خود شما وقتی آن پیراهن را بالا بردید، فکر می کردید چنین اتفاقی بیفتد؟‎ ‎‎‎

نه؛ فکرش را نمی کردم. اما آن حادثه یک پسزمینه ای داشت که خیلی ها آن را نمی دانند. برای همین حالا می خواهم ‏چیزی را به شما بگویم که آن اوایل نمی توانستم بگویم. من قبل از ۱۸ تیر، سه بار سابقه دستگیری در همین حوزه ‏فعالیت های دانشجویی داشتم. دستگیری اولم بر می گشت به یک تجمع اعتراضی برای زندانیان سیاسی. ۱۵ اسفند ۷۷ ‏بود. بار دوم در یک تجمع اعتراضی دانشجویی دستگیر شدم. ۱۵ اردیبهشت ۷۸.بار سوم هم در ۴ خرداد ۷۸ دستگیر و ‏‏۱۰ تیر آزاد شدم. تا ۱۸ تیر. لذا یکی از دلایلی که این حادثه برای من به آن شکل اتفاق افتاد، و برخورد آنها با آن شدت ‏همراه شد، همین پسزمینه بود. من را شناخته بودند و آمادگی برخورد را داشتند. منطقا هم نباید یک نفر به خاطر یک ‏تصویر تا این حد مورد توجه و فشار نیروهای قضایی و نهادهای امنیتی قرار گیرد. مجموعه ارتباطاتم در آن دوره با ‏دفتر تحکیم وحدت، جریانات دانشجویی، مرحوم فروهرها، رفت و آمد به دفتر ایران فردا… هم مزید بر علت شد. ‏

 

‎‎یعنی شناسایی شده بودید؟‎ ‎

بله.‏

 

‎‎ماجرای بر دست گرفتن لباس خونی چه بود؟‏‎ ‎

آن هم داستانی دارد. یکی دو روز بعد از تجمع ۱۸ تیر ـ البته تاریخ ها خیلی دقیق یادم نیست ـ دانشجویان در دانشگاه ‏تهران تجمع کرده بودند. من هیچ وقت در هیچ تشکل دانشجویی عضویت نداشتم ولی آن موقع با دفتر تحکیم وحدت کار ‏می کردم؛ مثلا به عنوان انتظامات. در آن روز دانشجویان در داخل دانشگاه تحصن اعتراضی داشتند و بیرون دانشگاه ‏هم بین مردم و نیروهای انتظامی درگیری بود. در اثر درگیری بیرون، بعضی از مردم که زخمی می شدند به داخل ‏دانشگاه پناه می آوردند. زخمی بودند و خونالود. این صحنه ها خیلی دانشجویان را تحت تاثیر قرار داده و احساسات شان ‏را تحریک کرده بود؛ برای همین می خواستند از دانشگاه بیرون بیایند و به صورت خیابانی، اعتراض کنند. اما تحلیل ما ‏این بود که اگر بچه ها بیرون بروند و کار به درگیری خیابانی کشیده شود، اعتراض دانشجویی که تا آن لحظه صورت ‏فرهیخته ای داشت، از آن حالت خارج می شد؛ این همان چیزی بود که حاکمیت می خواست. ما هم نمی خواستیم این ‏اتفاق بیفتد. در همین فاصله من به همراه یکی از بچه ها بیرون می آمدیم و به زخمی هایی که نمی توانستند روی پای ‏خود راه بروند کمک می کردیم تا به سرپناهی برسند. مامورین ما چند نفر را می شناختند. درست زیر سر در دانشگاه ‏بودیم که ناگهان یک رگبار گلوله آمد. ما همه نشستیم. بعد از مدتی بچه ها یکی یکی بلند شدند. من از همه دیرتر بلند ‏شدم؛ اما تا بلند شدم باز صدای رگبارآمد. یکی از گلوله ها از کنار من رد شد؛ یکی هم به سر در دانشگاه خورد و کمانه ‏کرد و خورد به آن کسی که کنار من بود. او افتاد روی زمین. نگاهش کردم. دیدم گلوله در استخوان کتفش گیر کرده؛ ‏خیلی فرو نرفته بود. با انگشت گلوله را در آوردم. جای زخمش را هم با پیراهنش سفت نگاه داشتم. بعد هم او را آوردم ‏داخل و به بچه ها تحویل دادم. در همین حین دیدم بچه ها در حال خروج از دانشگاه هستند. من هم پیراهن را بالا گرفتم ‏و به بچه ها توضیح دادم که بیرون درگیری است. بعد هم بر اساس همان تحلیلی که گفتم برایشان توضیح دادم با توجه به ‏حضور گسترده لباس شخصی ها هر اتفاقی، می افتد گردن جنبش دانشجویی. در همین موقع دیدم آقای جمشید بایرامی، ‏دارد عکاسی می کند. من او را می شناختم و می دانستم عکاس است؛ بعد هم دیگر توجه نکردم. آن عکس مال آن لحظه ‏بود. ‏

 

‎‎خود شما کی عکس را دیدید؟‎ ‎

در دوره بازجویی عکس را نشانم دادند. ‏

 

‎‎یک جوری شبیه چه گواراست. آیا عکس همان چیزی را می گفت که شما تعریف کردید؟‎ ‎

نه؛ عکس چیزی دیگری را می گفت؛ هر چند در نهایت همان چیزی را می گفت که من می خواستم بگویم. یعنی من ‏دوست داشتم از عکس همان برداشتی بشود که شما کردید. ولی با این حال، من فکر می کنم عکس آن چیزی که باید می ‏شد، نشد.‏

 

‎‎یعنی چی؟‎‎

به خاطر اینکه آن چیزی که من دیدم بسیار وسیع تر بود. البته من منظورم این نبود که چنین عکسی گرفته بشود، چون ‏داشتم کار دیگری می کردم؛ اما حادثه بسیار بزرگ تر بود. خلاصه بحث ژورنالیستی این ماجرا به بهترین شکل انجام ‏شد؛ آن بخشی هم که به من مربوط می شد…‏

 

‎‎ظاهرا آن را هم در زندان به بهترین وجه انجام دادند.‏‎ ‎

‏[می خندد] بله.‏

 

‎‎‏۱۹ تیرکجا بودید؟‎ ‎

نمی توانم دقیق بگویم؛ از آن روزها هشت، نه سال گذشته. ماجراهای آن چند روز خیلی سریع بود. بعد هم ما چند روز ‏نخوابیدیم. برای همین زمان ها به لحاظ سیر واقعی برایم در هم ریخته. خاطره گم و گوری مانده است.‏

 

‎‎در آن روزهای گم و گور به لحاظ حسی در کجا قرار داشتید؟ در ۱۷ تیر می خواستید فیلم بسازید. در ۱۹ ‏تیر همه چیز به هم ریخته بود؛ حتی زمان. نه؟‎ ‎

‏ ببینید من ۱۸ تیر به طور اتفاقی آنجا بودم. داشتم ادامه فیلم ام را می ساختم. دوربینی هم که دستم بود مال دانشگاه بود ‏و من خیلی از آن مراقبت می کردم. نمی توانستم خودم را درگیر ماجرا کنم. یک بخشی از فیلم را هم گرفتم و بعد رفتم ‏کرج؛ خانه پدرم. دوربین راگذاشتم و دوباره برگشتم. در برگشت اولین کاری که کردم این بود که رفتم پیش دوستان ‏تحکیم که ببینم چکار باید کرد. هر کس بخشی از کار را به عهده گرفت؛ من چون به لحاظ جسمی نسبت به بقیه قوی تر ‏بودم، کارهایی مثل نظم دادن و حفظ امنیت بچه ها را به عهده گرفتم. در آن روزها کوی دانشگاه بازدید کننده زیاد ‏داشت. ما می خواستیم به بازدید کنندگان آسیبی نرسدو بتوانند به داخل بیایند و اتفاقی را که افتاده بود، بدون دستکاری، ‏ببینند. پذیرایی از بچه های دانشگاه های دیگر هم بود که حتی از شهرستان هم می آمدند. تا اینکه اعتراضات به دانشگاه ‏تهران کشیده شد. یعنی دانشجویان تصمیم گرفتند از کوی تا دانشگاه راهپیمایی کنند. دفتر تحکیم اتوبوس هایی را تدارک ‏دیده بود که بچه ها را از کوی دانشگاه ببرد. من تمام مدت در داخل اتوبوس بودم و فاصله کوی تا دانشگاه را با اتوبوس ‏رفتم و آمدم. تا این اتفاق افتاد و ناگهان همه چیز به مسیر دیگری رفت. ‏

 

‎‎اولین باری که ملاقات کردید بعد از چند وقت بود؟‎ ‎

نمی دانم. فکر کنم بعد از چند ماه.‏

 

‎‎کابینی بود؟‏‎ ‎

نه؛ اولین ملاقات، مال وقتی بود که من تازه از انفرادی بیرون آمده بودم. در کمیته مشترک بودم؛ همان زندان توحید در ‏توپخانه که حالا موزه عبرت جمهوری اسلامی شده. بعد رفتیم دادگاه که خانواده ما هم آمدند و آنجا یک ملاقات داشتیم.

batebi۲.jpg

 

‎‎وقتی بعد از همه آن ماجراها خانواده تان در آن طرف میز قرار گرفتند، چه می دیدید؟‎ ‎

اول گمان می کردم دارم فیلم می بینم؛ یا در آینده قرار است این فیلم را بسازم. این جوری فکر می کردم؛ اما وقتی ‏درگیر داستان شدم و برخوردهای امنیتی و قضایی با من خیلی جدی شد، دیگر موضوع برایم از حالت فیلم در آمد و شد ‏یک چیزی فراتر از این حرف ها. در طول مدتی که حالا در حوزه دانشجویی، کار سیاسی کرده بودم، این بحث ها خیلی ‏برایم جدی نبود. از دوستان می شنیدم که کسی دستگیر شده، رفته، برگشته و از این چیزها. این تصور را هم داشتم که ‏آدم ممکن است مورد اذیت و آزار قرار بگیرد و حتی از زندان و اعدام هم تصور داشتم، ولی تا وقتی خودم به طور ‏عملی وارد این ماجرا شدم، از این چیزها تصوری نداشتم. شاید این حرفی که برایتان می زنم خنده دارباشد، ولی اتفاقی ‏است که واقعا برای من افتاد. من کارم سینما بود، رشته ام هنر بود، کارم فرهنگی بود، ادبی بود… اگر هم کار سیاسی ‏می کردم، بیشتر تئوریک بود. یعنی فکر می کردیم، تحلیل می کردیم و از این چیزها. لذا وقتی وارد داستان شدم از ‏دستگیری، ذهنیتی احمقانه و شاید کودکانه داشتم. برای همین وقتی کتک می خوردم، به آن کسی که مرا شلاق می زد، ‏می گفتم: آقا! درد میاد. می دونی درد یعنی چه؟! چرا من رو اینطوری می زنی؟ ‏

 

فقط تصور قیافه من و او را بکنید. بعد او می گفت: خب می زنم که دردت بیاید! چنین چیزی در مخیله من نمی گنجید. ‏یعنی فکر می کردم مگر می شود یک آدم، آدم دیگری را این طوری بزند. ولی بعد فهمیدم زدن که هیچ، پوست آدم را ‏هم می کنند و آدم را زنده زنده می خورند. منظورم این است که چنین وضعی بود. ولی وقتی وارد شدم، دیگر داستان ‏خارج از کنترل من مسیری جدا از دیگران را طی کرد. می دانید، سیستمی که جمهوری اسلامی از همان اول داشت، ‏این بود که شما را مقصر بداند و شما را وادار کند که هویت خود را انکار کنید و چیزی را بگویید که آنها می خواستند. ‏اما در مورد من، وقتی قضیه کم کم جدی شد و فهمیدم برایم برنامه بلند مدتی دارند، فکر کردم ـ باور کنید خودم هم نمی ‏دانم چه شد و چرا ـ باید خودم را برای برخوردی سنگین آماده کنم. ‏

 

‎‎مثل وقتی می ماند که کسی ناگهان به آدم سیلی می زند. زمان می برد تا آدم قضیه را درک کند.‏‎ ‎

بله؛ شاید این جوری باشد. نمی دانم.‏

 

‎‎ولی آدمی که سیلی را خورده با آدم قبلی فرق می کند.‏‎ ‎

دقیقا. یک جور دیگر هم می شود گفت. شما کاری را انجام می دهی که فکرش را نمی کردی. یعنی وقتی وسط بازی می ‏آیی، قضیه فرق می کند. مثل یک بیلیارد باز می شوی که تا قبل از برداشتن چوب نمی دانی استعداد چه کاری را داری. ‏ولی وقتی چوب را بر می داری، متوجه توانایی های خودت می شوی. من هم وقتی وارد شدم اصلا نمی دانستم قرار ‏است این بازی را بکنم، ولی وقتی وارد شدم دیدم توانایی ایستادن را دارم. ‏

 

‎‎واین بیلیارد باز با آن فیلمساز چه فرقی داشت؟ از کجا و از کی می توانید تعریفی از احمد باطبی بکنید که با ‏تعریف قبلی شما از او فرق می کرد؟‎ ‎

نمی دانم از کجا؛ فقط این را بگویم که به تدریج دو تا آدم شدم. صاحب دو هویت. دو هویت متفاوت. یک هویت مربوط ‏به آدمی بود که فیلم می ساخت، موسیقی تمرین می کرد، موسیقی گوش می کرد، هنر را دوست داشت، دوستان هنرمند ‏داشت، می نوشت…و بعد ناگهان داستانی خارج از کنترل وی اتفاق افتاد. بگذارید همین جا یک چیزی را اعتراف کنم و ‏آن هم اینکه اگر همان موقع می دانستم می خواهد چنین اتفاقی برای من بیفتد، شاید این کار را نمی کردم. اما اگر قرار ‏باشد الان دوباره همان اتفاق بیفتد، باز همان کار را می کنم.‏

 

‎‎یعنی بعد از خوردن سیلی.‏‎‎

بله؛ همان کاری را که کردم باز می کنم؛ ولی آن موقع شاید نمی کردم. خب، اتفاق افتاد و در من یک توانایی ایجاد شد ـ ‏شاید هم بود، نمی دانم ـ و شخصیت دیگری در من بروز کرد.هویتی دیگر. با آن وضعی هم که من در زندان داشتم، ‏دیگر امکان اینکه همان احمد باطبی باشم، وجود نداشت. شدم این احمد باطبی و بعد سعی کردم به آنچه از خودم انتظار ‏دارم پای بند باشم. یعنی شد دو تا شخصیت در کنار هم. ‏

 

‎‎و اگر این اتفاق نمی افتاد، آن احمد باطبی چه می شد؟‏‎ ‎

البته افکار که همین ها بود. زمینه فکری مشترک بود. مثلا یک فیلمساز معترض می شدم. یک آهنگساز معترض. قطعا ‏هم می شدم.اما آن احمد، آن می شد، این احمد، این. دو تا چیز جدا. این دو شاید با هم نقاط مشترکی داشته باشند، ولی ‏واقعیت امر این است که دو هویت موازی دارند. من الان دوستان مختلفی دارم؛ هم دوستان هنرمند هم دوستان سیاسی. ‏بعضی از آنها هم در این دو زمینه مشترکند و ممکن است در هر دو جا حضور داشته باشند. اینها به من می گویند تو با ‏آن یکی که در جای دیگر هست، متفاوتی. ‏

 

‎‎اینکه هنرمند، معترض باشد، اصلا خاصیت هنر است. منظور الزاما اعتراض سیاسی نیست. اما آدم سیاسی، ‏اعتراضش فرق می کند. دنیایش فرق می کند. بین این دو آدم و این دو دنیا چگونه مسالمت ایجاد می کنید؟ دعوایشان نمی ‏شود؟‎ ‎

اصلا مسالمتی بین این دو نیست. من بارها با این پارادوکس در زندگی ام، در رابطه با دوستان و خانواده، رو به رو شده ‏ام. البته حالا دیگر می توانم کنترلش کنم، اما این دو واقعا دو چیز متضادند. به هر حال در من دو شخصیت متفاوت ‏ایجاد شده ـ یا کرده ام، نمی دانم ـ که به یک اندازه هم رشد پیدا کرده اند. من الان چند ماهی است بیرون از زندان هستم. ‏خیلی از دوستان هنرمندی که مرا می بینند می گویند اصلا باور نمی کنیم توهمان آدم باشی. می گویند در تو، هیچ مولفه ‏ای که بر اساس آن بتوان گفت این آدم چند سال زندان بوده، کار سیاسی کرده و از این چیزها، نیست. تو آدم دیگری ‏هستی. هم فکرت و هم حرفت. بعد وقتی می روم پیش دوستان سیاسی، باز در آنجا هم هیچ ربطی به این احمد باطبی ‏ندارم. اصلا من نمی توانم در این مورد توضیح بدهم که چرا این جوری شد. باور کنید.‏

 

‎‎یعنی این اتفاق از این شخصیت به قالب شخصیت دیگر رفتن به طور طبیعی می افتد؟ در فضا که قرار می ‏گیرید این طوری می شود؟‎ ‎

بله، بله. این دو شخصیت در کنار هم پرداخته شده اند. دو آدم متفاوت در کنار هم. البته من فکر می کنم این طوری خوب ‏است چون می توانم آدم ها را در شرایط مختلف داشته باشم. ‏

 

‎‎و بین این دو موقعیت مختلف قرار داشتن برایتان آسان است؟‎ ‎

مشکلی ندارم. یعنی می توانم هر دو شخصیت را همزمان بروز دهم، بدون اینکه مشکلی پیش بیاید.‏

 

‎‎بروز می دهید یا خودش بروز می کند؟‏‎ ‎

یعنی می توانم نقشم را ایفاکنم. نقشی که در درون من هست و باید ایفا کنم. به هیچ عنوان ارادی نیست. یعنی آنها را با ‏هم تداخل نمی دهم. با هر دو گروه رابطه متعادلی دارم، بدون اینکه مشکلی پیش بیاید. بعضی از دوستان اهل هنرم می ‏گویند ما اگر تو را نمی شناختیم فکر می کردیم برقراری ارتباط با تو مشکل است؛ ولی وقتی کنار هم هستیم به بهترین ‏شکل ارتباط مان برقرار می شود. یعنی شما بیرون را می بینید، یک بخش درونی هم وجود دارد که خودم هستم. ‏

 

‎‎این “خودم” کیست؟‎ ‎

آدمی است که باید بین این دو نقش، تعادل ایجاد کند.‏

‏ ‏

‎‎که اگر ۱۸ تیر نمی شد، چه می شد؟‏‎ ‎

ممکن بود یک آدم موفقی در رشته خودش بشود؛ حتما هم می شد. آن زمان خیلی عالی بود. با وجود امکانات کمی که ‏داشتیم، خیلی فیلم کوتاه کار کرده بود. بازی کرده بودم.آهنگ ساخته بودم….‏

 

‎‎دلتان می خواهد همان می شدید؟‎ ‎

نه؛ دلم می خواست همین بشود که شد. درست است که نتوانستم رشته ام را ادامه بدهم، اما فیلم سازی را بلد شدم؛بلدم ‏بنویسم؛ بلدم عکس بگیرم؛ بلدم آهنگ بسازم. یعنی آن را در کنار این دارم. آن زمان هم همین چیزی را می نوشتم که ‏الان می نویسم. در ما، اعتراض همیشه بود. الان هم هست.من نگذاشتم آن وضع، روی من تاثیری همه جانبه بگذارد. ‏تجربه ای بود، که تمام شد. نگذاشتم تجربه زندان، که هنوز هم ادامه دارد، زندگی مرا سرتاسر سیاه بکند. بخشی از ‏زندگی من بود که اتفاق افتاد، تمام شد. پرونده اش را بستم.‏

 

‎‎می شود چنین پرونده ای را بست؟ فراموش کرد؟‎ ‎

فراموش نمی کنم. بابتش خیلی هزینه دادم؛ هم جسمی و هم به لحاظ خانوادگی. اما نمی گذارم زندگی ام را تحت الشعاع ‏قرار بدهد. من ۹ سال زندان کشیدم؛ ولی حداقل باید چهار تا از این ۹ سال ها را زندگی کنم. علاوه بر این، من تجربه ‏کردن را دوست دارم. زندگی من با تجربیات جدید است که هویت می گیرد. تا وقتی بتوانم تجربه کنم، می کنم؛ چه از ‏نوع خوب و چه از نوع بد. تا وقتی هم می توانم تجربه کنم، یعنی همه چیز خوب است. این تجربه هم، بدی هایش به ‏کنار، اگر نبود شاید ۲۰ سال دیگر هم به این درک از زندگی نمی رسیدم. ‏

 

‎‎گفتید هزینه خانوادگی. از همسرتان بگویید. کی فرصت آشنایی پیدا کردید؟‎ ‎

موضوع مربوط به دوران زندان است. البته زندگی ناکامی بود که به جای بدی هم ختم شد.‏

 

‎‎چی شد؟‏‎ ‎

بگذارید برای اولین بار بگویم چه شد. در زندان که بودم در فاصله مرخصی هایی که بیرون می آمدم آدم های زیادی به ‏من لطف داشتند؛ ایشان هم یکی از همان ها بود. بعد از مدتی من پیشنهاد ازدواج دادم و ایشان هم پذیرفت. من در سال ‏دو سه بار مرخصی می آمدم. در یکی از همین مرخصی ها که ۵ روزه بود رفتیم و با خانواده ایشان هم صحبت کردیم. ‏مراسم خاصی هم نگرفتیم. یک عقد ساده. زندگی خاصی هم نداشتیم. بعد وقتی من از زندان فرار کردم، مدتی با هم ‏فراری بودیم. از این شهر به آن شهر. بعد من دستگیر شدم. در دوره جدید زندان من، ایشان مجبور بود کارهای مرا ‏پیگیری کند. ارتباطات گسترده ای هم برقرار کرد که برایش دردسر ساز شد. بعد او را هم دستگیر کردند. در زندان ‏خیلی هم به وی فشار آوردند. از زندان که آمدیم بیرون ایشان اعلام کرد این شرایط زندگی برایش قابل تحمل نیست. بعد ‏با وجودی که من خیلی هم به ایشان علاقه داشتم و ایشان هم خیلی برای من زحمت کشیده بودند، از هم جدا شدیم. ولی ‏باید بگویم من در زندگی با ایشان خیلی خوشبخت بودم.

batebi۳.jpg

 

‎‎در زندان چه کارهای دیگری کردید؟‎ ‎

چون از دانشگاه اخراج شده بودم، دوباره کنکور دادم. نمایندگان مجلس ششم، از جمله خانم حقیقت جو در آن دوره یک ‏ماده قانونی آوردند که طبق قانون اساسی جمهوری اسلامی، درس خواندن جزو حقوق فردی است و جزو حقوق ‏اجتماعی محسوب نمی شود. ما هم از حقوق اجتماعی محروم بودیم، اما از حقوق فردی که محروم نبودیم. این طوری ‏بود که گفتند می توانید درس بخوانید، اما چون فقط در دانشگاه پیام نورمی شد، به صورت غیرحضوری درس خواند، ‏من در آنجا کنکور دادم و در رشته جامعه شناسی قبول شدم. ترم بعد هم منوچهر محمدی، سعید کمالی و بقیه امتحان ‏دادند و قبول شدند….‏

 

‎‎این زندگی را باید نوشت. نه؟‎ ‎

بله؛ طفلک اکبر محمدی نوشت، او را کشتند. شاید من هم نوشتم. ‏

 

‎‎برسیم به حال. این احمد باطبی قرار است چه بشود؟‏‎ ‎

قرار است آدم خوبی بشود. خوشحال باشد. اگر بتواند به مردم کمک کند. [با خنده] قرار است پولدار بشود؛ خیلی پولدار ‏و به دوستانش پول بدهد. ‏

 

‎‎از چه راهی پولدار شود؟‏‎ ‎

‏[با خنده] قطعا شرافتمندانه. البته الان هر چه تلاش می کند در امرار معاش عادیش هم می ماند.‏

 

‎‎ممکن است سیاستمدار بشود؟‎ ‎

بله

 

‎‎سینماگر؟‎ ‎

هر چیزی ممکن است بشود؛ من آدمی هستم جاری….‏

 

‎‎الان این طوری شدید یا بودید؟‎ ‎

بودم ولی الان بیشتر شدم. در اکنون زندگی می کنم. فرصت ها را می گیرم. یکی از دوستانم می گفت تو در زندگی با ‏مشکلات زیادی رو به روشدی. حتی همسرت را هم از دست دادی. چرا باید این اتفاقات بد برای تو بیفتد. به او جوابی ‏دادم که حالا به شما هم می گویم و آن هم اینکه درست است که من زندگی سختی داشتم، همسرم را هم از دست دادم، اما ‏من یک سال خوشبخت بودم با همسرم. این یعنی برد. ‏

 

‎‎یعنی عرض زندگی برایتان مهم است.‏‎ ‎

بله. زندگی همین است. آدم باید ببیند چند تا از این یک سال ها در زندگیش داشته.[با خنده] منظورم این نیست که آدم چند ‏تا زن بگیردها! اما از شوخی گذشته، خوشبختی یعنی همین. بقیه چیزها هم همین طورند. ‏

 

‎‎یعنی اگر قرار بود کوپن سعادت را تقسیم کنند، بیشتر از این به کسی نمی رسید.‏‎ ‎

بله. حرف قشنگی است. اکنون را دریابیم. همین اکنون هاست که آینده را می سازد. ریز ریز چیزهای خوب جمع می ‏کنی، بعد می بینی یک عالم چیزهای خوب داری.‏

 

‎‎زخم خوب هم دارید؟‎ ‎

زخم که خوب نمی شود. بله. دارم. خیلی هم دارم. من زخم هایی دارم که تا ابد جایش روی تنم می ماند. روح من زخمی ‏است. خیلی هم زخمی ست؛ اما به آنها فکر نمی کنم. نمی گذارم زندگی ام تحت الشعاع زخم هایم قرار گیرد. ‏

 

‎‎باعث خوشحالی است که بر زخم ها غلبه کرده اید.‏‎ ‎

این البته فقط به توانایی های من بر نمی گردد. من در سال های زندان با آدم های بزرگی آشنا شدم که تاثیرات عمیقی ‏روی من گذاشتند. اگر این اتفاق نمی افتاد و من این آدم ها را نمی دیدم، تردید نکنید که جور دیگری می شدم.‏

 

‎‎چه کسانی مثلا؟‏‎ ‎

وقتی از کمیته مشترک وانفرادی بیرون آمدم، اولین کسی که دیدم آقای امیرانتظام بود. در آن سال ها خیلی ها را ‏دستگیر می کردند. از اعتراضات خیابانی و از دانشجویان.چهار پنج هزارتا را می ریختند روی هم. یک روزی در ‏حیاط شماره ۱ آموزشگاه اوین بودم. غمگین بودم. افسرده بودم. مریض بودم. از انفرادی بیرون آمده بودم. وضع ام ‏خیلی ناجور بود. یک گوشه ای ایستاده بودم.دیدم آقای امیر انتظام بین آن همه جمعیت دارد به من نگاه می کند. یکی دو ‏روز به من نگاه می کرد. بعد یک روز آمد طرفم و خیلی محترمانه پرسید: می توانم وقت تان را بگیرم؟ گفتم: حتما. ‏گفت:یک روز بعد از ناهار بیایید به اتاق من با هم صحبت کنیم. رفتم پیش او. به من گفت: در تو چیزی می بینم که در ‏دیگران نمی بینم. گفتم: چه؟ گفت: الان بگویم متوجه نمی شوی. گفت: برای تو اتفاقاتی می افتد که برای هیچکدام از بقیه ‏نمی افتد. گفتم: از کجا می دانید؟ گفت: من ۲۸ سال است زندانم. می دانم. بعد یک آموزش هایی به من داد. گفت: این ‏اتفاقات برایت می افتد، سعی کن گاف ندهی. اگر کسی به تو تهمتی زد، اگر واقعا مطمئنی که مشکلی نداری، توجه نکن. ‏خیلی چیزهای دیگر هم گفت. بعد حشمت الله طبرزدی آمد. او برادرانه به من کمک کرد. احمد زید آبادی همین طور. ‏دکتر زرافشان، استاد من بود در آنجا. یا خیلی دیگر از بچه های زندانی. دکتر سعید ماسوری. صادق سیستانی، خیلی از ‏بچه های مجاهدین. آنها همگی برادرانه به من کمک کردند.‏

 

‎‎از زندانبانان هم چیزی آموختید؟‎ ‎

بله. بد و خوب. می گویند ادب از که آموختی، همین است دیگر. البته بعد یک نسل جدید زندانبان ها آمدند که همسن و ‏سال ما بودند. از اینکه مجبور بودند در آنجا کار کنند ناراحت بودند. بچه هایی بودند که احساس داشتند. شلاق نمی زدند. ‏بالاخره یاد گرفتم. ولی می دانید بیشتر از همه چه چیز را یاد گرفتم؟

 

‎‎چی؟‎‎

یاد گرفتم صبر کنم. صبر در زندان خیلی مهم است. خصوصا وقتی انفرادی هستی. یک جایی قرار می گیری که مثل ‏مرده ها می شوی. مثل قبر. هیچکس نیست. نه پدر، نه مادر، نه خواهر، نه برادر، نه دوست، هیچکس. فقط عزراییل ‏بالای سرت است. زندانبان. آنجاست که چاره ای جز صبر کردن نداری. آدمی هم که صبر می کند بهتر می تواند تصمیم ‏بگیرد. ‏

 

‎‎الان چند سال دارید؟‎ ‎

‏۲۹ سال.‏

 

‎‎فقط ۲۹ سال!‏‎ ‎

بله؛ که تقریبا یک سومش را در خدمت آقایان بودم. ‏

 

‎‎هنوز هم که در تعلیق آقایانید.‏‎ ‎

بله. ابتدا به اعدام محکوم شدیم. بعد شد ۱۵ سال. ۵ سال را باید می کشیدیم و ده سال هم تعلیقی بود. من، مرحوم اکبر ‏محمدی، منوچهر محمدی، عباس دلدار و یکی دو نفر دیگر در اعتراض به این حکم اعتصاب غذا کردیم. آنها هم ‏بلافاصله یک نامه دادند که حالا که این طور است همه ۱۵ سال را باید بکشید. یعنی ما با یک امضا به اعدام، با یک ‏امضا به ۵ سال زندان و با یک امضا به ۱۵ سال زندان محکوم شدیم. هیچ کجای دنیا چنین نوسانی را در سیستم قضایی ‏نمی بینید.[می خندد]‏

 

‎‎قصد رفتن از ایران را ندارید؟‎ ‎

نه؛ من ترجیح می دهم اینجا بمانم. خیلی کارهای عقب افتاده دارم، نمی توانم ول کنم و بروم. من هم دوست دارم درس ‏بخوانم. دوست دارم دنیا را ببینم؛ تجربه کنم. ولی اینجا کارهای عقب افتاده دارم که باید انجام بدهم. ضمن اینکه من آینده ‏خوبی را پیش بینی می کنم. آینده را روشن می بینم. برای همین است که از ایران نمی روم.‏

 

‎‎پس این کارها را که دوست دارید کی می خواهید انجام دهید؟‎ ‎

نمی دانم. این جزو معدود چیزهایی است که نمی دانم.[می خندد] اما به هر حال تا مشکل زندانم حل نشود که نمی توانم ‏بروم. الان هم که بیرون هستم به این صورت است که چند وقت پیش یک سکته ناقص کردم. سکته ناقص مغزی. ‏بالاخره چون دیده بودند به لحاظ تبلیغاتی هم خوب نیست مرا در زندان نگاه دارند ـ بخصوص اینکه اکبر محمدی هم ‏فوت کرده بود ـ به من گفتند اگر کار سیاسی نکنی، به تو اجازه می دهیم بیرون باشی. من هم با دوستان صحبت کردم و ‏با توجه به اینکه در دوران دکتر احمدی نژاد هم نمی شود کارسیاسی کرد ـ آن دوستانی هم که می توانند کار سیاسی ‏بکنند، سکوت کرده اند ـ قرار شد بیایم بیرون. هم به وضع درمانم برسم و هم ببینم می توانم زندگی شخصی ام را سامان ‏بدهم یا نه. بالاخره آدم ها زندگی شخصی هم دارند. زندگی ها یک بعد فردی هم دارد و این بعد فردی، ضامن زندگی ‏اجتماعی است. حالا ببینیم بعد چه می شود تا دوباره در خدمت دوستان باشیم.‏

 

‎‎منظورتان از “دوباره در خدمت دوستان باشیم” چیست؟‎ ‎

بالاخره باید یک کاری کرد دیگر. حالا هر کاری که لازم است. البته اگر لازم باشد به زندان برگردم، بلاتردید این کار ‏را می کنم. به وزارت اطلاعات هم گفته ام من هویت مخالف دارم.‏

 

‎‎کار سیاسی نکنی، یعنی چه کارهایی را نکنید؟‎ ‎

سخنرانی نکنم، مصاحبه نکنم، در مجامع سیاسی حضور پیدا نکنم…‏

 

‎‎راستی تاکنون بین آخرین عکس هایتان و آن عکس معروف مقایسه ای کرده اید؟‎ ‎

بله کردم. چهره ام شکسته شده. چین و چروک زیاد شده. موهایم سفید شده. به هر حال به لحاظ جسمانی مشکل دارم ‏دیگر. کمر. کلیه. سر. ولی بیرون هم بودم این اتفاق ها می افتاد.‏

 

‎‎سر، کمر، سکته…‏‎ ‎

البته نه به این حد. ولی خب آدم با زمان تغییر می کند. ‏

 

‎‎در بیست و نه سالگی؟‎‎

خب چاره ای نیست. اتفاقی بود که افتاد. از دست خدا هم کاری برنمی آمد، اگر می آمد می کرد. ‏

 

‎‎الان چه کارهایی می کنید؟‎ ‎

خیلی کارها. طراحی وب سایت و راه اندازی شبکه ها. عکاسی خبری، البته فقط در حوزه فرهنگ اجازه دارم کار کنم. ‏در زمینه ادبی و انفورماتیک هم می توانم بنویسم. آموزش موسیقی هم می دهم.‏

 

‎‎ساز شما چیست؟‎ ‎

گیتار. ‏

 

‎‎راستی قصه این ترانه چه بود؟‎ ‎

والا یک قطعه کوتاه بود که فکر نمی کردم مورد توجه قرار بگیرد. دوستی دارم که در میدان بهارستان کار می کند. ‏رفته بودم پیش او. یکی از دوستان او هم آمد. دوست زندان بود. نشستیم به حرف زدن به یاد بچه های زندان. بعد من این ‏آهنگ را زدم. او هم با موبایلش ضبط کرد. ‏

 

‎‎کار قشنگی است. چرا بیشتر در این زمینه کار نمی کنید؟‎ ‎

شاید در آینده، غم نان اگر بگذارد، وقت بیشتری بگذارم.‏

 

‎‎روز آنلاین را می بینید؟‎ ‎

بله؛ هر روز به آن مراجعه می کنیم. سایت معتبری است و تحلیل های خوبی دارد. مثل روزنامه ایست که در تهران ‏منتشر می شود.

نوشابه امیری

 

روزآنلاین

(با عرض پوزش از این که در ویرایش نهایی نام خانم امیری، به عنوان تنظیم کننده مصاحبه، حذف شده بود)

 

۵۳ دیدگاه » بیان دیدگاه

  • ۵م دی ۱۳۸۶ - علی :

    کلام زبان نیست که در کام دهان نهان باشد.
    کلام نمایان میشود حتی اگر دهان باز نشود!
    افلاطون.


  • ۵م دی ۱۳۸۶ - علی :

    نمی دونم چی باید بگم. ولی این تولد دوباره را به شما تبریک می گم.


  • ۵م دی ۱۳۸۶ - نسیم :

    در مسلخ عشق جز نکو را نکشند…
    پایدار و پیروز باشی…


  • ۵م دی ۱۳۸۶ - شاهین :

    قصه قصه ی مردی ، که غرورش را رها نکرد …


  • ۵م دی ۱۳۸۶ - حمید :

    احمد جان زنده باش برای همیشه………….


  • ۵م دی ۱۳۸۶ - نوید :

    خیلی خوشحال شدم که حرفهای باطبی عزیز رو شنیدم امیدوارم که هرچه زودتر طعم آزادی به معنای واقعی رو بچشند.


  • ۵م دی ۱۳۸۶ - freedom :

    آخ اگه بارون بزنه…


  • ۶م دی ۱۳۸۶ - mania :

    zamani ke shoma dastgir shodid hichgah az yadam nemire ma khabgahe daneshgahe elmo sanat boodim,man barha baraye shoma va javanane digare vatanam ashk rikhtam,shoma hichgah az khatere ma nemirid,be shoma kheili zolm shod,ama hala khoshhalam ke az zabane khodetoon mishnavam ke injoori be ayande khoshbin hastin ,omid daram pesare man ham mardi mese shoma beshe,ma be shoma eftekhar mikonim,zende bad ahmade batebi.


  • ۶م دی ۱۳۸۶ - رها :

    سالها بود که در انتظار شنیدن کلامی از تو بودم
    همیشه آزاد باشی ………
    که رهایی مرد رهااندیشی چون تو خار چشم دشمنان قسم خورده آزادیست


  • ۶م دی ۱۳۸۶ - فاتیما :

    چهره زیبایت را بارها دیده ام و برجوانی ازدست رفته ات بارها گریسته ام اما سخنانت آتشی دیگر بردل می افکند. تلخ تر و گزنده تر از دیدن تصویر معصوم و پاکت بر صفحه گیرنده ها. پایداریت را پاس می دارم.


  • ۶م دی ۱۳۸۶ - Iraj Abdolahi :

    آنگاه که زبان از گفتن باز میماند , موسیقی آغاز میکند!
    امید که موسیقیت پلی شود به دروازه کهکشانهای امید .
    ای کاش آن زن رنجدیده صبر میکرد تا بعد از انقلاب , ,, آنجا دست و دل برای انتخاب راه بازتر میبود


  • ۶م دی ۱۳۸۶ - نسیم :

    دوست عزیزم ، برادرم !
    خوشا بحال سعادتت . کاش من هم آن شایستگی انسانی را داشته باشم که مسیری از نوع و جنس مسیر تو در انتظارم باشد . چه شکوهمندبایدباشدلحظات سخت مقاومت ،لحظات سخت و جانکاه تولد _ انسان _ ، انسان آزاد و ذلت ناپذیر…، انسانی که جسمش را میشود پوست کندو شکست اما روح آزاده اش رانمی شود…
    دوستم ، برادرم! تو در این سال ها به گرانمایه ترین سرمایه جهان خاکی ما دست یافته ای، گوهر و سرمایه ای که فقط سهم بندگان خاص خداست ،سرمایه پربهای _ انسان _ بودن…
    دوستم ، برادرم ! سرمایه و گوهرپر درد و خونین ات را عزیز و گرامی ، و پاس بدار …که بدون شک دزدان _ انسانیت _ به کمینش نشسته اند .
    خوشا بحال عدالت ، خوشا بحال صداقت ، خوشا بحال انسانیت ،در آن لحظه که درانسانی زاده میشود…خوشابحال تو احمد…


  • ۶م دی ۱۳۸۶ - آزاد :

    من اینجا ایستاده ام آزاد آزاد …
    اگرچه به چاهارمیخم کشند،به سیاهچالم اندازند…اگرچه بوی سوختن گوشت رفیقم را بشنوم ، شکنجه شدنش را بنگرم ،و یا جلوی چشمم با دشنه تکه تکه اش کنند …اگر چه بیمار و گرسنه ام نگه دارند ، از همبندانم جدایم سازند و یا فرزندم،همسرم، عزیز و دلبندم را به شکنجه گاه برند…
    ولی من باز آزادم و با همه خلقم همراه….


  • ۸م دی ۱۳۸۶ - ف.ر :

    سلام
    این مصاحبه را چه کسی انجام داده؟ و آیا به صحت سخنان گفته شده اطمینان دارد؟ و اگر کسی باشد که حرفی با دلیل و سند در این باره داشته باشد به او هم مجال سخن گفتن داده خواهد شد؟ و یا برای حفظ این تمبر و اسطوره آزادی حاضر نخواهید شد حرف و سخن حقی علیه او و دروغ هایی که می بافد بشنوید بخوانید و یا منعکس کنید؟ به هر حال من آزاده ای از تبار کورشم از تبار زردشت اگر خواستید بدانید کافیست از طریق ایمیل به من اطلاع دهید اگر چه ممکن است نام من قربانی کثافات سیاست این انسان شود اما حاضرم برای رهایی این ملت از اسطوره ساز و بت پرستی، بت شکن بدنام تاریخ شوم تا مگر چشمی باز کنیم ای خواب تاریخی را…


  • ۹م دی ۱۳۸۶ - نیما :

    درود بر شرف احمد باطبی
    او که نمی پسندد در سرزمینی بمیرد که مزد گور کن از آزادی آدمی افزونتر است……..
    وای بر ما اگر باطبی ها در این سرزمین احساس کنند تنها به جنگ با تاریکی رفته اند…وای بر ما


  • ۹م دی ۱۳۸۶ - جهانیار :

    احمد جان

    اگر افتخار دهی میتوانم چند روزی پذیراگر تو باشم . بامید سعادت برای تو و همه ایرانیان

    از رشت
    jahanyarint@yahoo.com


  • ۹م دی ۱۳۸۶ - قاصدک :

    تقدیم به احمد عزیز

    جوان جنگجوی ایل
    تو همچون کوه مغروری
    صفای روح پاکت را
    میان آسمان صاف باید دید
    دلت آیینه ای زیباست
    نه بر آن نقش زنگاری
    تو همچون اسب خود چالاک و نیرومند
    کبوتروار و چابک می پری آری
    به هنگام فرود خویش
    عقاب خشمگین را یاد می آری
    تو مرد کوه
    مرد دشت
    مرد جنگل و رودی
    نه پروایت ز خشم رعد یا توفان
    نه در دل بیمت از برق است
    یا باران
    تو فرزند صعوبتهای کهساری
    به گاه رامشت
    رامشگری چالاک
    به گاه رزم گردی جنگجو
    در جنگ سالاری
    تو فرزند برومند امید ایل
    ایل چابک خویشی
    تو امید دل فرخنده گلناری
    تو باید عشق رخ گلنار شیدایی
    تو او را دوست می داری
    تو او را
    او تو را اما چه باید کرد با این بخت بد
    باری
    کنونت دشمنی بس ناجوانمردانه با نیرنگ
    تو را خواند برای جنگ
    تو مرد کوه
    مردد شت
    مرد جنگل و رودی
    اگر بازوی مردانه ی تو در پیکار می چنگد
    مترس از جنگ
    مترس از مرگ
    که بعد از مرگ تو گلنار می جنگد


  • ۹م دی ۱۳۸۶ - علی عسکری :

    کاش میشد همچنان ساکت بمانم
    بی کلام و واژه ای حتی
    مثال مرده ای خاموش
    ولی دشوارتر از آنچه می گویم


  • ۹م دی ۱۳۸۶ - میلاد :

    درود بر احمد باطبی.
    حقیقتاً بزرگی روح او قلب تمامی مبارزان راه آزادی را امید می بخشد. شگفتا از این همه اراده و عزم در راه اعتقادات. درود بر مردی که ۹ سال سخت ترین شکنجه ها را در راه اعتقادات خویش به جان خرید.
    احمد باطبی اسطوره ای فراموش ناشدنی در تاریخ مبارزات جنبش دانشجویی ایران است.
    درود بر تو و درود بر تو و درود بر تو ای بزرگ مرد سرزمین کوروش.


  • ۹م دی ۱۳۸۶ - یاسمن :

    یک اگر با یک برابر بود پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد……………………. راهتون رو ادامه خواهیم تا آخرین نفس!


  • ۹م دی ۱۳۸۶ - نوشابه امیری :

    با سلام
    خوشحالم که مطلب آقای باطبی را درسایت خوب تان گذاشتید. بعضی حرف ها هست که هر چه تکرار شود بهتر است؛ از جمله آنچه احمد باطبی گفت. فقط یک سئوال: چرا اسم من ـ نوشابه امیری ـ به عنوان مصاحبه کننده از مطلب حذف شده؟


  • ۹م دی ۱۳۸۶ - نا شناس بخاطر فارنهایت 451 :

    درو بر احمد باطبی


  • ۱۰م دی ۱۳۸۶ - ساسان ایرانپور :

    باطبی :” از دستگیری، ذهنیتی احمقانه و شاید کودکانه داشتم. برای همین وقتی کتک می خوردم، به آن کسی که مرا شلاق می زد، ‏می گفتم: آقا! درد میاد. می دونی درد یعنی چه؟! چرا من رو اینطوری می زنی؟ ”
    باطبی گرامیم ! با همه ی زخمی که در روان وتنت هست ، همچنان پر توانی و میتوانی با سخنان نیشدارت کسانی را که اندیشه ی پاک دارند و روانی زلال ؛ بخندانی و گاهی هم اشک بر چشمانشان ببارانی. این همان هنریست که تو در دانشگاه هنر تهران دنبالش بودی. نوشته و گزاره ات که کمی از آنرا در بالا نوشتم ، هم مرا خنداند و هم دیدگانم را اشک آلود کرد که دریافتم چسان روان و اندیشه ی پاکت با روان خشن و اندیشه ی بیمار ” شلّاقزنان ” بیگانه بود ! ازین که ” پولاد باطبی ” آبدیده شد شادمانم که این کار خجسته را ؛ همانا آهنگران همیشه ناشی بیداد درکوره ی آزادیگرایی مردم میکنند.
    برای اینکه بتوانی بدانشگاه بروی و آن رشته ی نخستین خود را بپایان ببری یا همسری مهربان بگیری و دغدغه ی پولی هم نداشته باشی ، میتوانی ازین برادرت کمک بستانی. و هرگاه هم پولدار شدی میتوانی وامت را پس بدهی و یا هیچ ندهی.
    د. ساسان ایرانپور
    www.kalegap.blogfa.com


  • ۱۰م دی ۱۳۸۶ - سیاوش میرزایی :

    مصاحبه ی قشنگی بود، اما ذکر نام مصاحبه کننده لازم بود و همچنین حالا پرداختن به آنچه “ف.ر” ذکر کردن ضروری به نظر میرسه، چراکه ذهنیت مخاطب با خوندن نظر ایشون تحت تأثیر قرار می گیره.


  • ۱۰م دی ۱۳۸۶ - دلکش :

    چقدر خوب شد که مصاحبه ی احمد باطبی رو تو سایتتون گذاشتید…در فوران احساسات تر جیح می دهم سکوت کنم….


  • ۱۱م دی ۱۳۸۶ - طاها بذري :

    دوستی گفته بود با اسطوره سازی و بت سازی مخالفیم .. ما از احمد بت نساختیم. ما احساساتمان را نسبت به کسی بیان می کنیم که بخاطر آزادی ۹ سال را در بند گذراند.


  • ۱۱م دی ۱۳۸۶ - مهدی :

    چه عیبی داشت اگه فردا جهان بهتر از این میشد
    خدا میرفت و یک مادر پرستار زمین میشد


  • ۱۱م دی ۱۳۸۶ - لادن :

    زنده باد احمد


  • ۱۱م دی ۱۳۸۶ - لادن :

    با طاها بذری موافقم


  • ۱۲م دی ۱۳۸۶ - از این ور دنیا :

    چند نکته

    ۱- به ناحق زندانی کردن آقای باطبی و امثال ایشان چیزی جز صدمه برای جمهوری اسلامی نداشته و نخواهد داشت.

    ۲- آقای امیر عباس فخرآور (که متاسفانه خود با نوع آمریکایی/اسرایلیی آقای مصباح دم خور شده یعنی آقایان الیوت آبرمز و ریچارد پرل و نیتن شرنسکی و ….) در مورد آقای باطبی میفرمایند که ایشان سبقه و مطالعه و تجربه سیاسی آنچنانی ندارند و فقط به خاطر آن عکس به همه این دردسرها افتاده. ( البته به نظر حقیر احسنت به هر چیزی که باعث دوری از تفکرات از نوع آقایان مصباح و یا الیوت آبرمز شود ؛ حتی اگر عدم تجربه باشد)

    ۳- ایشان یا با دفتر تحکیم ( انتظامات )و فروهرها و جنبش دانشجویی و مجله ایران فردا در ارتباط بوده اند یا نه. اگر بودند پس چطور میتوانستند از تحصن ۱۸ تیر (قبل از وقوع)کاملاً بیخبر باشند. ثانیاً به چه علت ایشان در این مورد تا بحال سکوت کرده بودند؟؟

    ۴- قسمت تیر از بغل ایشان رد شدن و کمانه کردن و خوردن به کسی که کنار ایشان بوده و گیر کردن تیر در کتف این طرف و در آوردن این تیر و پانسمان و گرفتن این پیراهن بر سر دست و تحلیل آنی از اوضاع و تشویق دانشجویان به اجتناب از خروج از دانشگاه و….. بیشتر حالت افسانه دارند تا حقیقت.

    ۵- برنگشتن از مرخصی و فرار از زندان دو تا چیز مختلفند.

    ۶-پیش بینی های آقای امیر انتظام در مورد ایشان و دیدن اتفاقات آینده و تفاوت ایشان با سایرین ، مرا بیاد صحبتهای آقای احمدی نژاد با آقای جوادی آملی در مورد سخنرانی در سازمان ملل و نوری که ایشان را هایل کرده بود و مبهوتی تماشاچیان میاندازد

    ۷- با همه این حرفها نه آقای باطبی و نه هیچکس دیگری مستحق گرفتاری و زندان و زجر کشیدن و شکنجه شدن نیست. تجاوز به حقوق ایشان تجاوز به حقوق همه و باعث ادامه خشونت در جامعه است چه در حال و چه در آینده. جای بسی تاسف برای همه ما چه در مقام قاضی؛ چه در مقام دانشجو ؛ چه در مقام تماشاچی که تنها راه مقابله با هم رو در ضرب و شتم همدیگر و از میان برداشتن دیگری میبینیم.

    ۸- به امید روزی که نه خون محمدی به نا حق ریخته بشه ، نه باطبی به نا حق به زندان بیفته و نه کسی لازمه امنیت رو در این جور کارها ببینه.


  • ۱۲م دی ۱۳۸۶ - كوچك :

    من هم در انفرادی بودم ، بخشی از احساساتم رو احمد گفت :
    سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
    ولی دل به پاییز نسپرده ایم….


  • ۱۲م دی ۱۳۸۶ - آزاد :

    دوستان! یعنی شرایط سخت زندگی و بخصوص سرکوب مستمر آزادی طی سالیان طولانی ،و ترس از عواقب هر نوع دفاع از حقوقمان روحیات انسانی را در ما چنان فلج کرده که واکنش و اقدام طبیعی وخودبخودی یک جوان ۲۰ساله برای نجات جان رفیق و هم دانشکده ای زخمی اش، آنهم در گیرو دار غرش مسلسلها بنظرمان افسانه آمیز و غیر قابل باور میاید؟اگراینطوراست دلما ن برای خودمان وتباهی انسانیت مان
    بسوزد .همین واکنش هاواحساسات انسانی فلج شده است که باعث میشود دختران جوان ما را بخاطر چکمه پوشی در روز روشن در خیابانها به اسارت برند وبعضی بایستند ونظاره کنند.بعلاوه کدام انسان
    شرافتمندی است که اگر برادرش را جلوی چشمش با گلوله زخمی کنند بطور خودبخودی و اندیشه قبلی از سر خشم و برای اعتراض به جنایت صورت گرفته پیراهن خونین برادر یا خواهررا بر سر دست نگیرد و فریاد اعتراض خشمگینانه سر ندهد؟مگر آنکه مسخ شده و مرده متحرک باشد.
    و اگر عکس پیراهن خونین(و نه بطور خاص آقای باطبی)نقش نمادین یافت و بقولی در سینه تاریخ جنبش دانشجوئی به ثبت رسید فکر میکنم قبل از هرچیز به این علت بودکه تبدیل به سند و مدرکی زنده در افشای برخوردهای خشونت بارو سرکوب جنایت آمیز جنبش مسالمت آمیزدانشجوئی از جانب حکومتگران شد. در واقع آن پیراهن خونین سند و مدرک جرم جانیان تبهکار آزادی ستیزدر دادگاه وجدان های آزادیخواه در سراسر جهان بود…
    دوستان حیرت آور است که چطور بعضی از ما (البته اگرانشاءالله از عاملان حکومتی نباشیم عادت کرده ایم جای ظالم و مظلوم را عوض کنیم بطوری که بجای محکوم کردن جنایت در حق دانشجویان منجمله آقای باطبی ایشان را محاکمه و مظنون جلوه می دهیم…؟


  • ۱۲م دی ۱۳۸۶ - گیلدا :

    هنگامی که گفتگو با باطبی را خواندم به یاد این داستان افتادم…
    مردی ثروتمند، در کوچه ای زیبا و پرزرق و برق می زیست. با آن که؛ در کوچه آن ها دزدی نبود، همواره از بیم دزد خواب به چشمانش راه نمی یافت… تا اینکه روزی بر آن شد تا برای رهایی از ترس، خانه اش را چونان خانه ی فقیران سازد تا برای همیشه از پندار دزد شامگاهی آسوده گردد.. بدینسان بود که خانه اش را چونان کلبه ای ویران ساخت… و شب آسوده خوابید…. سحرگاه که برخاست دید درِ گاو صندوقش باز شده و پول هایش را برده اند.. و این نوشته را نهاده اند…..
    من به سببی دیگر به این کوچه آمده بودم، اما خانه ی ویران شما را در میان ویلاهای دوروبر دیدم و دانستم که باید گنج را در ویرانه ها بیابم…..
    و چه بسیارند جوان هایی که ناخواسته شورشی می شوند……..


  • ۱۳م دی ۱۳۸۶ - سرمه :

    امیدوارم پنج نه تای دیگر زنده گی کنید … زنده گی …


  • ۱۳م دی ۱۳۸۶ - آزادی خواه :

    باطبی عزیز اگر من هم روزی در شرایط تو در ۱۸تیر۱۳۷۸قراربگیرم حتما” عمل انسانی و ناشی از مهر عمیقت به همنوع را تکرار میکنم.
    به آنهایی که آقای باطبی را مورد سؤالهای از نوع عاملان حکومتی قرار می دهند و توقع پاسخ دارند:مگر نخواندید که آقای باطبی هنوز یک زندانی اما از نوع تعلیقی آن است و هنوز دارد بهای یک عمل کاملا” انسانی و در هر فرهنگی ستودنی را میپردازد؟ما با او در یک شرایط برابر نایستاده ایم که او را به صلابه میکشیم. روشن است که او شرایط توضیح و دفاع از خودش را ندارد .پس کار شما در جوهر خودش ناجوانمردانه واز جنس همان ستمی است که از طرف حاکمیت بر او رفته . علاوه بر آن آیا اصلا” میشودباورکرد که این گفتگو منتشر شده باشد و حاکمیت از طریق عواملش نکوشد به طریقی ،مثلا” نوشتن نظر در این سایت ، از سمپاتی مانسبت به اوکم کند و یابه شیوه نخ نما شده اش در عوض کردن جای ظالم ومظلوم تلاشی نکند!؟


  • ۱۳م دی ۱۳۸۶ - Silence :

    “”"a man will die…but not his ideas…”"”…


  • ۱۴م دی ۱۳۸۶ - از این ور دنیا :

    دوستان عزیز آزادو آزادیخواه

    میفرمایید بنده عامل حکومت هستم این حرف شما با اونی که به هر مخالفی سر سپرده خارجی میگه چه فرقی داره؟ ببینید بین طرفداری از یک یا بعض سیاست این حکومت یا دولت و یا جناح تا عامل بودن و سر سپرده بودن این و اون فرسنگها فاصله هست دیگه چه برسه به دو کلمه سئوال و انتقاد. آخر این خط -هر مخالفی رو خائن خوندن-به اینجا میرسه که بعض این حضرات رسیدن یعنی میگی مثلاً چاله کوچه احتیاج به تعمیر داره میگن شما به مسائل امنیتی دخالت کردی و داری حکومت رو ضعیف میکنی.

    واقعاً وای به حال ملتی که احتیاج به قهرمان داشته باشه. ببینید این که این باطبی بنده خدا باید بار همه ماها را بکشه ظلم کمتری از این ۹ سال صدمه کشیده نیست. قهرمان و اسطوره خود شماهاین (و باطبی) و نه بخاطر این که اون بابایی که با چاقو بهتون حمله میکنه رو با سنگ و چماق زدین بلکه به این خاطر که با منطق و تحمل تونستین یک کاری بکنین که طرف چاقوش رو کنار بذاره و بیاد سر میز مذاکره و بهش تونستین بفهمونین که این جور برخوردها ضررش بیش از همه برای همون آدمه و ایدئولوژیش. والا فحش دادن و فوری به خشونت کشیدن که کاریست ساده؛ آخر شب هم اون میره خونه اش و شماها رو هم میفرستن اوین برای شش ماه و یا شش سال بی هیچ نتیجه ای.
    ما تا روزی که به این آدمهای اون طرف میله های دانشگاه به چشم ضحاک نگاه کنیم و به خودمون به چشم فریدون؛ اونهم به خودش به چشم ابوذر نگاه میکنه و به ما به چشم ابوجهل و چاره ای نمی مونه جز از میان برداشتن همدیگه. اگر حاضرین که جور دیگه ای به این مسائل نگاه کنین ؛ نگاه کنین به کارهای آقای کنعان مکیه در عراق فعلی؛ به آقای ارستید در هایتی و یا دزمند توتو در آفریقای جنوبی.

    در ضمن اگر فکر میکنین که بنده از خودم خوشم میاد که از چاقو کش وشکنجه گر و امثالهم دفاع کنم اینطور نیست. ولی آخه زندگی چند نسل ایران به خاطر این مسائل باید به فنا کشیده بشه؟؟

    اینرو هم آخر کار میگم به خاطر اینکه آقای باطبی فیلمسازه. زمانی که سارایوو در محاصره صربها بود در دهه نود میلادی یک گروه از هنرمندهای فیلم از جمله خانم ونسا ردگریو و آقای هاروی کایتل به حمایت از سارایوو به اونجا رفتن و اگر درست به یاد داشته باشم یه نمایشنامه اجرا کردن. بعداً هاروی کایتل در مصاحبه ای طرفهای مخاصمه رو به اجرای تئاتر تشویق میکرد که به جای جنگ بیایین یک کار هنری بکنین. حالا این نوبت نسل شماست که به جای هدف قرار دادن همدیگه بهتر باشه جهل و نادانی رو هدف قرار بدین و مسائل علم و ریاضی رو .
    ابو ریحان بیرونی و خواجه نصیرالدین طوسی و ابو علی سینا هم مایه افتخار ایرانند و هم مایه افتخار اسلام.


  • ۱۴م دی ۱۳۸۶ - اختر :

    مصاحبه بسیار جالبی بود
    فقط بگم وقتی تا پایان خوندمش احساس کردم احتیاج به هوای آزاد و چندین بار نفس عمیق دارم. خیلی دلم گرفت.
    ولی خوب خیلی هم برای آقای باطبی خوشحالم که الان آزاد هستند امیدوارم که واقعا کابوس زندان را فراموش کنند و زندگیشون رو دوباره هنرمندانه از سر بگیرند.


  • ۱۴م دی ۱۳۸۶ - امیر از رشت :

    درود بر قهرمان آزادی و آزادگی ایران احمد باطبی


  • ۱۴م دی ۱۳۸۶ - ستاره آزادی :

    درهمه کشورهای تحت استبداد، نیروهای امنیتی و اطلاعاتی و حامیان شان بعلت منفوریت جرأت حضور علنی و با نام و نشان بین مردم را ندارند،همان طور که هم اکنون در کشور تحت سرکوب خودمان هم مأمورین انتظامی سرکوبگراز ترس مردم وآزادیخواهان نقابی به رنگ طینت خبیثشان برچهره دارند،و یا در سایت های مختلف اینترنتی صرفا”تحت نامهای استیجاری و استعاری ،و البته در کمال بیشرمی ،به تبلیغ شکنجه و جنایت علیه مردم و آزادیخواهان میپردازند.
    ولی دوستان! باور کنید که چندان دور نیست که همه آنها چه قداره بندان حاکم بر کوچه و خیابان ها و زندانها ،و چه خارجه نشینان سایت نویس شان از ترس خشم مردم ،به شیوه ساواکیها و عوامل مزدور شاه در روزهای پایانی عمرش، در بدر بدنبال سوراخی برای مخفی شدن بگردند و پیدا نکنند…!
    واما……:باطبی عزیز !من دست تو را به این مناسبت که بجای من هم یار دبستانیت را از زیر رگبارها به محل امن منتقل کردی و بنا به سرشت پاک وانسانیت در واکنشی طبیعی خشمگینانه پیراهن خونین برادر را بر سر دست گرفتی میبوسم.امروز ما نیاز به هزاران هزار دستان معترض برای دادخواهی رنج ها وستمهاومظالم رفته بر یاران دبستانی و برهمه هم میهنان تحت اختناق وسرکوب مان داریم.
    من چند روز پیش فیلمهای مستندی از جنبش خونین ۱۸تیر۱۳۷۸ را دیدم .طبعا” دیده میشد که چطور تک تک مردم و دانشجویان حاضر درصحنه تظاهرات ،در نهایت فداکاری و از خودگذشتگی ،زیر رگبار گلوله ها و زیر ضربات وحشیانه چماقها و باتومها وچاقوها …به یاری هم برخاسته بودند و برای نجات جان زخمی ها دستگیری ویا مجروح شدن خودشان را بجان میخریدند…انشاءالله بزودی امکان پخش این فیلم در سطح وسیع ممکن شود تا فداکاری مستندکم نظیر مردم ما در دفاع از یکدیگر خار چشم دشمنان آنها گردد.


  • ۱۴م دی ۱۳۸۶ - از این ور دنیا :

    ببین ستاره عزیزم ؛ شما حرفت درست ؛من خارج نشین و چهره ام پوشیده بوسیله نقابی از طینت خبیثم و شما چهره ات به زینت ستاره زیبای آزادی.

    اولاً اگر دنبال بدون نقاب میگردی راه دور نمیخواد بری ؛ همین بیرون دانشگاهت رو نگاه بکن با پنجه بکس و زنجیر و پیرهن بیرون از شلوار و دمپایی منتظره؛ همانطور که ۲۰ سال پیش موقعی که من آتیشم خیلی از تو تندتر بود حاضر بود.

    حالا شما ها میرین زندان و شش ماه بعد میاین مصاحبه با رادیو فردا؛ (البته تو همین kosoof.com دستگیری فعالین زنان در گردهمایی میدان هفت تیر رو نگاه میکردم و واقعاً تاسف باره و وحشتناک) اون زمان چقدربچه های بیگناه بخاطر هیچ و پوچ از بین رفتن. بذار یک نمونه اش رو برات بگم که ببینی. زمان اولین ریاست جمهوری بود اگر دروغ نگم ؛ یک بابایی بود مربی کنگ فو به اسم وارسته که یک اسمی بدر کرده بود و خودش رو کرده بود کاندیدا. این آقا یک گردهمایی راه انداخت و بلافاصله یک زد و خوردی با این حزب اللهی ها شد و یک تیراندازی و یکی از این بچه های که طرفدار آقای وارسته بود کشته شد. حالا این بچه بنده خدا خودش یکسال کمتر بود که اومده بود مثلاً کنگ فو کار بکنه. این آقای وارسته بلافاصله از ایران خارج شد و رفت پی کارش وحالا من و شما موندیم و این خون بیهدر ریخته شده.

    به من میگی حامی رژیم و به حرف من نمیخواهی گوش کنی؛ گوش کن به مهدی خانبابا تهرانی و بهمن نیرومند که از زمان مصدق با کنفدراسیون دانشجویان در خارج کار کردن. خانباباتهرانی توی کتاب نگاهی از درون به جنبش چپ (که در ایران هست) صحبت از یک پسره میکنه که در فرانسه دانشجو ی فیزیک اتمی بوده و میگه ما پاسپورت این بابا را گرفتیم پرت کردیم تو ی جوی آب و آوردیمش توی حرکت خودمون و این بابا حالا (سی سال بعد) با پنج نفر تفنگچی توی کردستان هنوز دنبال اینه که جنبش دهقانی مثل مائو راه بندازه. بعد خودش از خودش سئوال میکنه که آیا ما به این بابا با این کار خدمت کردیم؟ حالا دیگه از حرفهای قوچانی توی شهروند و گنجی و احسان نراقی و این پسره زاهدی که توی برکلی کالیفرنیا که استاد علوم سیاسیه (تا اومد ایران انداختنش زندان) و یا همین رامین جهانبگلو اینای دیگه نمیگم.

    ببین اینا تو فیضیه ی قم اگر از دنیای خارج بی خبرن شماها که نیستین. نگاه بکنین به جری آدامز و ایرلند شمالی و اینکه اینها چطور قدم به قدم این جریان صلح رو دارن جلو میبرن. ماها که تنها جنبش مردمی توی دنیا نیستیم.
    همانطور که جمهوری اسلامی نمیتونه بیخود برای آمریکا شاخ و شونه اتمی بکشه (بخاطر اینکه اینام یک سری وحشی ان مثل اونا و چه آب بخورن چه انقدر موشک اتمی بزنن تو ایران که تا صد هزار سال دیگه علف سبز نشه) (تازه اینا با تمام اسلحه زمان شاه از پس عراق هم برنیومدن دیگه وای بحال الان) شماها هم تا بخواین جواب زور اینها رو با زور بدین به هیچ جا نمیرسین. هر چی شماها حادتر عمل بکنین اینها حادتر جواب میدن. تازه اگر هم بیشتر شلوغش بکنین فریاد میزنند وا مصیبتا اسلام از دست رفت و تمام مسجدها و دهاتها رو خالی میکنن وسط تهران.
    هنر ایران در این نبوده که به این جریانات رو در رو برخورد کرده بلکه اینها رو در خودش ذوب کرده. همین هزارها امامزاده ی دور و بر ایران رو نگاه کنین اینها خیلی هاش سابقه قبل از اسلام رو داره بعد که اسلام اومد کردنش امامزاده و پرستش ادامه پیدا کرد. و باز هم میگم شما ها نه تنها نخبه های جامعه ایران هستین شماها نخبه های جامعه بشریت هم هستین و از مغزاتون برای جلو رفتن جامعه و علم باید استفاده بکنین و الا زرتی خودتون پرت دادن جلوی دشنه زیاد تعقل نمیخواد.

    و باز هم تمام میکنم با یادی از خواجه نصیر طوسی و ابن سینا. پدران علم و سیاست و تفکر.


  • ۱۴م دی ۱۳۸۶ - کارگر ایران :

    رفیق هیچ وقت یادم نمی‌ره موقعی که فرار کرده بودی من با تو چت می‌کردم -نمی‌دونم چطور آی‌دی تو پیدا کرده‌بودم- می‌گفتم چرا ار ایران نمی‌ری؛ می‌گفتی نه. بعدش گرفتنت. خیلی عوض شدی. درسته باهات اختلاف عقیده دارم. من چپم و تو نیستی ولی دوست دارم. خیلی‌ها دوست دارن اگه یکم بیش‌تر کتاپ چپی بخونی بیش‌ترم دوست دارم :)


  • ۱۵م دی ۱۳۸۶ - آزادیخواه :

    چه رقت بار و عبرت آموز است سرنوشت تأثرانگیز آنهائی که ضمن بدوش کشیدن باصطلاح خرقه سوابق کهنه شده و وارفته مبارزاتی شان ،بخاطر منافع فردی حقیر تا آنجابا قلم و قدم آب به آسیاب حاکمیت پلید ضد مردمی ریخته اند که امروز تراوشات قلمی شان بوسیله عوامل ناچیز و دست هزارم شکنجه گران برای مشروعیت بخشیدن به رذالتها و جنایت های ضد مردمی و ضددانشجوئی مورد استفاده قرار میگیرد.واقعا” که تأسفا !
    بقول احمد عزیز ؛ادب از که آموختی…
    درود بر همه آزادیخواهان و همه دانشجویان مقاوم و مبارز و ذلت ناپذیر.


  • ۱۵م دی ۱۳۸۶ - آزاده :

    این ور دنیا شما نعل را وارانه می زنی به باور من شما خیلی سعی کردی خود را از تاریخ مطلع و از اسامی به نوعی بهره برداری کنی و به خوانده بقبولانی که تاریخ از بر و در هر نوع مبارزه ای از مسلحانه اش گرفته تا کنفدراسیونی سری در سرها داشته ای این شیو ه نخ نما شده شما سعی در نفی مبارزات خلقها و تنها دیدن پایان خوش آن و این نتیجه که ما باید هر چه بر سرمان می آورند ساکت بشینیم و گرنه از این بدتر می شود و بقولی هم نقش آن شکنجه گر را بازی می کنی که می گفت من هم می زنم تا دردت بیاد واقعا زهی بیشرمی و اگر از مبارزات مردم ایرلند یا آفریقای جنوبی صحبت میکنید آخر قصه را تعریف نکنید برای به ثمر رسیدن همین مبارزات هم خونهای زیادی ریخته شده و بابی سانز ها و ماندلا ها نمونه های باطبی ها و فروهرهای ما هستند


  • ۱۵م دی ۱۳۸۶ - farhad_rad :

    خیلی خوشحالم که عمودی از ان قتلگاه بیرون امدی. دیدی چه راحت میزدند، میدریدند وچه گند گاو چال دهانانی بودند! تو بیرون و انان کماکان در بند، حقیرانی که نهایتشان آرش و حسینی است؛ همان کسانی که هنگام استعمال بطری نوشابه به اسیران هرگز گمان نمیکردند روزی در مقابل دوربین رسانه های جمعی قرار بگیرند.و وای بر حاکمانی که دست این جانیان را برای هرچند محکم تر می فشارند.
    وسیعلم الذین ظلمو ای منقلبون ینقلبون


  • ۱۵م دی ۱۳۸۶ - ایلیار :

    آه! احمدجان! زخمهای روح بزرگ تو ، زخمهای روح تک تک مردمان این سرزمین طاعون زده است. بگذار عشق و محبت پاک و بی آلایش فرزندان آگاه ایران مرهم زخمهای کهنه ی تو باشد.
    به خاطر همه ی خوبیهایت ، بخاطر تمام رنجهایی که کشیده ای دوستت داریم. باشد روزی برسد که روح هیچ انسانی روی استبداد و تیغ استبداد نبیند و زخمی نشود.
    « -غصه نخور! مهربانم !
    سرماى این زمستان را
    به گرماى بهاران میسپاریم.
    سیاهى این زمانه را
    به روشناى دل میزداییم.
    هرگز بدین منوال نمانده و نمی ماند
    این دوران بى کیش و آیین،
    آنچه پایاست زندگیست.
    آنچه پویاست زندگیست.
    گرچه بمانند نوزاد با درد و رنج زاده میشود.
    گرچه ارواح پست همچنان ارابه هاى نعش کش خود را
    بر روى استخوانهاى “ما” پایکوبان میرانند،
    گرچه در بحر اندوه ز امواج توفنده ویرانیم
    باک نیست،
    “انسان” کشتى به ساحل شادى میراند،
    و گل نیلوفر زندگى با دستان ما می شکوفد!
    عزیزم !دلتنگ مباش !
    شب کوتاه است .
    آیجانhttp://ayjan-aysan.blogspot.com/ »


  • ۱۵م دی ۱۳۸۶ - از این ور دنیا :

    دوستان عزیز آزادیخواه و آزاده

    باز هم میگم ؛ نتایجی که از راههای مسالمت آمیز بدست میاد اگرچه خیلی کندتره ولی دوامش طولانیتره در سطح جامعه و مفیدتره برای رشد دمکراسی. محیط هرج و مرج ضرر بزرگش به جنبش اصلاحاته و همین بچه ها و آینده شون.

    اینرو هم گفتم که باز شما ۲۰ تا فحش دیگه بارم بکنید به اضافه چهار تا خط دیگه زنده باد و مرده باد.


  • ۱۵م دی ۱۳۸۶ - فروغ :

    لحظاتی هستند که دوران سازند،
    حرف هائی که دل انگیزتر از آوازند،
    مردهائی که تو گویی آنان از دل پاک حقیقت زادند…
    احمد عزیز دستت را صمیمانه میفشارم و برایت وفاداری به آرمانهای انسانی که داشته ای( و خودت بهتر از من میدانی که پایه اصلی همه سعادت های حقیقی و بزرگ برای ماست)آرزو میکنم.
    …………………………………………….
    نمی توانم این گفتگو را بخوانم و برای ادای احترام به همه مردم و دانشجویان سرکوب شده در جریان جنبش اعتراضی و مسالمت آمیز۱۸تیر۱۳۷۸به نقش اصلی و تعیین کننده خاتمی در اعمال قتل و جنایت در حق آنها اشاره نکنم.خاتمی در آذرماه امسال برای رفتن به دانشگاه با تک تک قدم ها روی خون همیشه زنده و گلگون و درد و رنج همان مردم و دانشجویان قدم گذاشت…


  • ۱۵م دی ۱۳۸۶ - خجسته :

    خرمن ،خرمن گل برای احمد عزیز.
    پیروز و موفق باشی.


  • ۱۵م دی ۱۳۸۶ - احسان :

    آی آزادی !
    چه زندان ها که برایت کشیده ام و چه زندان ها که برایت خواهم کشید.


  • ۱۵م دی ۱۳۸۶ - مهران :

    احمد جان ؛ببین چقدر جلادان را سوزانده ای که حتی پزشک معالجت را هم بدلیل علنی کردن خبر بیماری ات دستگیر و محکوم به زندان کرده اند.
    من از این طریق این اقدام رذیلانه را هم محکوم میکنم .
    همیشه سبز و سرفراز باشی.


  • ۱۶م دی ۱۳۸۶ - محسن :

    امیدوارم که تمامی فعالین سیاسی ما مثل احمد باطبی ترس از زندان و شکنجه را کنار بگذارند و همراه با دانشجویان جسور میهن بای آزادی و آبادی کشور و رهائی از چنگ مستبدین زورگو تلاش کنند
    احمد جان خیلی دوست داریم(از انجمن کرمان)


  • ۲۵م دی ۱۳۸۶ - parmida :

    salam ahmad jan,Ta zamani ke mardome ma bisavad hastand va harfe doshman ra nemitavanand befahmand hamin hast ke mibinim aval bayad befahmi,baad tarze taghabol.۲.Nelson mandela zendanbanash ra bakhshid,man dar to en ra mibinam ke baraye rahaee az daroon khodat to ham en kar ra bekoni,va motmaeen hastam ke kardehee.Be omide FAHMIDANE MARDOM VA SAVADE MARDOM,to ra be khaleghe hasti miseparam.reza az danmark,


 

دیدگاه خود را بیان کنید

  • نظر شما پس از بازبینی توسط مدیر خبرنامه منتشر خواهد شد.
  • لطفا از کلمات نامناسب استفاده نکنید.
  • برای بیان دیدگاه خود نیازی به کیبرد فارسی ندارید.





مقاله خروجی RSS
ویژه خروجی RSS
پلی تکنیک خروجی RSS
اجتماعی خروجی RSS
حقوق بشر خروجی RSS
خبر خروجی RSS
دانشگاه خروجی RSS
زنان خروجی RSS
سیاسی خروجی RSS
Close