خبر تبرئه سه دانشجوی پلی تکنیکی از اتهامات وارده مسرت بخش و البته عبرت آموز است. مسرت بخش از آن جهت که این حکم می تواند آغازی باشد بر آزادی دوستان و پایانی بر رنج و اندوه مادران و پدرانشان. پایانی بر تشویش و دل نگرانی دوستانشان و شاید آغاز مسیری دیگر گونه از گذشته برای رهایی یافتگان از بند.

 

اما عبرت آموز است از آن جهت که این فرصت برای آن ها و همرهانشان فراهم شود تا نسبت به گذشته اندکی بیشتر تامل کنند و از این تجربه گرانبها به گونه ای شایسته استفاده کنند. به هر حال زمان می گذرد و عرصه پر از سنگلاخ سیاست ایران همچنان زندانی معرفی می کند. همچنان چشمان مادرانی به یاد فرزندانشان گریان است و فرزندانی هستند که امروز در دیوارهایی سنگین و بلند در تنهایی منحصر به فرد زندان غرق در خود و گذشته خویش شده اند. در این بازشناسی و خود یابی باید پاسخگوی پرسش های بازجویانی باشند که تنها مسائل را از جنبه امنیتی آن می نگرند.

 

اما آزادی این سه دوست آخرین خبر آزادی نخواهد بود. همچنان که بازداشت دانشجویان چپ آخرین بازداشت نخواهد بود. اما تاریخ آزادیخواهی ایران سراسر از این داستان هاست که بعضا غرور آفرین هستند. از زمانی که تحول خواهان ایرانی سعی کرده اند قدرت را مهار و قانون را حاکم کنند؛ شاهد فداکاری ها و جانبازی های بزرگی بوده ایم که حس خویشاوندی با انسان و قرابت با همنوع منشا تراوش آنها بوده است و شاید هم، به اعتقاد عده ای، خودخواهی و میل به معروفیت و مسائلی از این قبیل، و یا اندیشه های نژادپرستانه و…

 

اما فرض من بر این است که تلاش های نیروهای آزادیخواه در بیشتر از صد سال نشات گرفته از حس خویشاوندی به همنوع است. از امیر کبیر و قائم مقام گرفته تا مدرس و مصدق، تا شریعتی و بازرگان همه و همه در کنار سایر آزادیخواهان از هر نحله فکری که به تمامیت ارضی و حفظ حقوق انسانی قائل بوده اند؛ برای رهایی ملت از بند خودکامگی رنج کشیده اند. در دوره هایی پیروزی هایی نصیب آزادیخواهان شده است و البته شکست های بزرگی که اکنون نیز تاثیر آن ها در حیات سیاسی اجتماعی ایران مشخص است. این شکست ها آن قدر سهمگین بوده اند که از پیروزی ها تنها خاطره ای باقی مانده است و بس.

 

عقبگردهای وحشتناک چنان بر فضای روند تاریخی حوادث جنبش آزادیخواهی ما سایه افکنده که برخی را به این باور رسانده که استبداد در بستر روحی و فکری ایرانی ریشه دوانده و ملت ایران محکوم به پذیرش این جبر تاریخی هستند. کسانی با اشاره به سرنوشت غرب مدت زمان چند صاله را برای تحقق مردمسالاری در ایران محتمل دانسته اند؛ تا از این مسیر سرپوشی بر اشتباهاتشان بیابند.

 

اکنون در دورانی که روشنفکران ایرانی به نظاره گرانی صرف تبدیل شده اند خرده حرکت های دانشجویی، اندک تحرک کارگری و اندک تلاش فرهنگیان و زنان آخرین تیرهای ترکش جامعه مدنی نحیفی است که می توانست پروار شود. اما بسان تجربه های قبلی نه تنها پروار نشد که رو به احتضار رفت. اینجاست که دانشجویان، که سوار بر کشتی بی کشتیبان سیاست شده اند، قربانیان شکست های پی در پی روشنفکرانی شده اند که هنوز در پی اثبات این نکته اند: دین با دموکراسی سازگار است یا خیر. سنت با مدرنیته سازش دارد یا خیرو… اما آنها هیچگاه بدرستی پاسخ نداده اند که چرا با گذشت ۱۵۰ سال از جنبش آزادیخواهی ایران همچنان دموکراسی کالایی نایاب است که عواقب آن را جامعه ای تحمل می کند که روز به روز در فقر و فساد روزافزون غوطه ور می شود.

 

به همان میزان که روشنفکران امروز ما به دام انتزاعی گری و خیالبافی های ذهنی خود گرفتار شده اند، این واقعیت های بی رحم جامعه بر متن مردم تحمیل می شود. اگر عده ای همچنان به دنبال معجزه بزرگی به نام دموکراسی از صندوقهای رای هستند، برخی دیگر در انتظار گشایش اقتصادی هستند تا از مسیر آن توسعه را به چنگ آورند و به طرز اجتناب پذیری به دموکراسی دست یابند. اما این که از دل محافل قدرتمند سیاسی و مافیاهای بزرگ اقتصادی چگونه می توان به توسعه دست یافت خود پرسش بی پاسخی است که گاه به گاه مطرح می شود.

 

چالش های جامعه ایران بسیار سنگین تر از آن هستند که این دوستان تصور می کنند. چالش هایی که می تواند در آینده نه چندان دور تبعات سنگینی را به ملت ایران تحمیل کند. ارتش دموکراسی خواهی ایران ارتشی از هم گسیخته است که با ضربات متعدد حریف به فرو پاشی رسیده و دستگیری پی در پی فعالان اجتماعی اعم از دانشجو، کارگر و فرهنگی آخرین بقایای نیروهای این ارتش هستند که دفاعی خودجوش را از خود ارائه می دهند؛ دفاعی که در آن از استراتژی خبری نیست و سازماندهی و ارتباط منسجم با سایر قوا فاقد معنی هستند.

 

برهه فعلی سیاست ایران، برهه ای پیچیده است. شاید دوران تعلیق استراتژی گویاترین واژه برای این دوره است. اما دوران تعلیق هم قواعد خاص خود را دارد. دوران تعلیق به معنی نظاره کردن وقایع و به انتظار گشایش خودبخودی فضا نیست. صحیح است که باید از فضاهای بدست آمده به نحو احسن استفاده کرد اما بدون اراده گرایی حرکتی حاصل نمی شود.

 

متاسفانه تاریخ معاصر ما بیشتر از آن که تاریخ شعف و شادمانی از پیروزی های بدست آمده باشد، صحنه حسرت ها و افسوس هایی است که هرازگاهی از سوی روشنفکران ایرانی ابراز می شوند. روشنفکرانی که در تاریخ صد سال اخیر پاسداران خوبی برای فتوحاتشان نبوده اند. اکنون نیز وضعیت بغرنج تر از گذشته است.

 

اگر دیروز اصل بر خویشاوندی انسان و نوع دوستی بهانه ای برای حرکت بود امروز اصل خودخواهی و افراط در منطق هزینه و فایده یکی از موانع شکل گیری جنبش اجتماعی هدفمند و اصولی است. اگر دیروز آزادیخواهی در ایران موتور محرکه داشت و همه بر مبنای اصولی با یکدیگر اشتراک داشتند، اما امروز کدام حق، کدام باطل، کدام ارزش، کدام مبنا نخستین پرسشی است که ذهن افراد را به خود مشغول می کند. اگر دیروز صحبت از تعهد اجتماعی معنایی خاص داشت امروز صحبت از تعهد اجتماعی گویی خبطی بزرگ است که انسان را به دنیای جنون و دیوانگی رهنمون می کند. زمانی که به بهانه اسطوره زدایی الگوها می میرند با بحران الگو مواجه می شویم. زمانی که تحت تاثیر کنشهای رقیب واکنشی می شویم اصالت کنش رنگ می بازد.

 

احساس بر این است که دنیای مجازی بر دنیای واقعیت غالب شده است. گفتمان روشنفکری حاکم بر دوره ما اجزای متفاوتی دارد. اما این گفتمان حاکم اکنون باید با صداقت شکست خود را اعلام کند. از دل گفتمان روشنفکری غالب در چند سال اخیر در بسیاری از موارد بی اصولی و بی مبنایی رشد کرده است. این در حالی است که بحرانهای کشور به سرعت هر چه تمامتر عمق می گیرند.

 

باید در دورانی جدیدی که دیر یا زود فراخواهد رسید از دو رویکرد اجتناب شود: گفتمانی که بروندادش فقدان عمل و انتزاعی گری است و گفتمانی که نتیجه آن عملگرایی بدون مبنای مستحکم نظری، تدبیر و تامل است. واکنش طبیعی بی عملی و انتزاعی گری، عملگرایی جنون وار است. این بی عملی باید شکسته شود و بایدهای جدیدی لازم است طرح شوند.

 

اما در کنار این بایدها مدل تحققی مورد نیاز است. نمی توان در دنیای انتزاعی غرق شد و نقش صرف انذاردهندگی را پذیرفت. روشنفکر ایرانی در کنار نقشه کشی باید مهندسی را نیز بیاموزد. دنیای انتزاعی روشنفکران ایران سرخوردگی را نصیب فعالان اجتماعی می کند. البته نمی توان میزان تاثیرگذاری و امکانات روشنفکران را با دیده ای یکسان نگریست و چه بسا بندهای اعمال شده بر بخشی از آن ها بسیار سنگین تر باشد. اما متاسفانه باید اذعان کنیم که اکثر آنها نسبت به فعالان جوانی که به تازگی دوران دانشگاه را سپری می کنند دید تشکیلاتی ندارند.

 

به هر صورت بازداشت های فعالان اجتماعی ادامه دارد و ادامه خواهد یافت اما داعیه داران تحول طلبی در ایران چه نیروهای اصلاح طلب درون حاکمیت و چه نیروهای تحول طلب بیرون از حاکمیت باید از خود بپرسند جوانانی که با شور جوانیشان هزینه دادند و زندان را تحمل کردند، اکنون کجا هستند. روشنفکران ما باید آگاه شوند که دوران تعلیق به معنای تعطیلی نیست و باید با نگاهی عینی تر و واقعی تر از گذشته به میدان بازی نظر کنند. داعیه داران روشنفکری ایران مجبورند به این پرسش پاسخ دهند چرا نواندیشی در ایران به دموکراسی و آزادی منتهی نمی شود. دانشجویان چپ نیز آزاد خواهند شد جمعی دیگر نیز به زندان می روند اما بدون راهبرد مناسب این ها همه تلفاتی است که بر دربندان و خانواده هایشان وارد می شود.

 

بدون دیدگاه » بیان دیدگاه

 

دیدگاه خود را بیان کنید

  • نظر شما پس از بازبینی توسط مدیر خبرنامه منتشر خواهد شد.
  • لطفا از کلمات نامناسب استفاده نکنید.
  • برای بیان دیدگاه خود نیازی به کیبرد فارسی ندارید.





مقاله خروجی RSS
ویژه خروجی RSS
پلی تکنیک خروجی RSS
اجتماعی خروجی RSS
حقوق بشر خروجی RSS
خبر خروجی RSS
دانشگاه خروجی RSS
زنان خروجی RSS
سیاسی خروجی RSS
Close
E-mail It