روز ۲۲ خرداد ۸۵ را خاطرت هست؟؟/ می دانم با کمی کوشش از خاطره پاکش خواهی کرد اما من هر روز، هر لحظه، هر ثانیه، با صدای هر تلفن به خاطر می آورمش برادر، این بیم ساده آشنا را… می دانی چرا؟؟؟ چون تو آن روز به خانه رفتی و من به زندان اوین، چون تو میهمان سفره شام خانه ات شدی و من مهمان بازجویی های مکرر، چون ترازوی عدالت برای تو تبرئه آورد و برای من تحمل ۲ سال و ۱۰ ماه حبس و ۱۰ ضربه شلاق.
برادر یک لحظه من را به یاد بیاور. روی زمین نشسته بودم، سرود می خواندم، جمعی از دوستانم کنارم بودند و با گرمای حضورشان هر لحظه بر توان فریادم افزوده می شد، تو نزدیک آمدی زودتر از آنچه فکرش را می کردم. باتومت را بالا بردی و می دانم که نمی دانستی بر کجا فرود خواهی آورد، می دانی روی دستهایمان می خورد، گاهی روی کمر و گاهی بر سرمان، ما هیچ نگفتیم برادر، نگفتیم تو که باید حافظ و نگهدارنده قانون باشی چرا قانون می شکنی و تجمع مسالمت آمیز خواهران هم وطنت را به آشوب و اغتشاش می کشانی، ما هیچ نمی گفتیم و سکوت کرده بودیم، اما تو ناسزا گفتی. بعد به زور بلندمان کردی، از خیابان که رد می شدیم روسری دختری را گرفته بودی و کشان کشان به سمت ماشین تان می بردی، یادت هست به سمتت که آمدیم اسپری فلفل بر صورتمان پاشیدی. نفسهامان حبس شده بود و تو فاتحانه نگاهمان می کردی. اما قناعت نکردی، زیاده تر می خواستی. هلم دادی وسط خیابان و من نقش زمین شدم، بعد به سراغم آمدی و گفتی سوار ماشین تان شوم و من نمی تواتستم که برخیزم نه از آن روی که میل رفتنم نبود نه، برادر دستم از آرنج شکسته بود و دسته شکسته دیگر به فرمان نیست اما تو مهلتم ندادی با همان نگاه فاتحانه که همیشه از جنگ باز می گردد خیره شدی به چشمانم و فریاد زدی که برخیزم، بعد دوستانت را صدا زدی تا پیروزیت را جشن بگیرید. ۱۴،۱۵ نفری بودید. و من بر آسفالت خیابان کشیده می شدم، عکس یادگاریش را دارم، هم من و هم بازپرس مهربان پرونده مان.
برادر از تو که جدا شدم برادران دیگر لحظه ای تنهایم نگذاشتند، در حیاط عشرت آباد، در زیرزمین تنگ بازداشتگاه وزرا و در راهروهای پیچ در پیچ زندان اوین و اتاقهای بازجویی.
اما می دانی برادر شجاعتت را با افتخار روی کاغذهای بهداری اوین ثبت کرده اند. اگر گذرت به بهداری اوین افتاد سر دستی نگاهی به کاغذ ها بیانداز، صورتم از گاز فلفل ورم کرده بود برایم پماد تجویز کردند. برای دستم ابتدا دستور رادیولوژی دادند موافقت نشد، سپس تقاضای بانداژ فرمودند اجابت نشد، پماد را هم فاکتور گرفتند و به کیسه های مکرر یخ افاقه کردند البته به همراه مسکن های مداوم که به جز در مواقع بازجویی به خوابم می برد.
خلاصه اش کنم از آن روزها تا یکسال مهمان اتاقهای دادگاه انقلاب شدم و الطاف صمیمانه دیگر برادران آنجا تا بلاخره ۴ ماه پیش من حکم ۳۲ ماه حبس گرفتم و ۱۰ ضربه شلاق و تو در روزی از همین روزها تبرئه شدی.
خاطرم هست روزهای پس از آزادیمان در روزنامه ها خواندم که سخنگوی قوه قضاییه گفته:هیچ کس در این تجمع مورد ضرب و شتم قرار نگرفته، مامورین آنها را به سمت ماشینها هدایت کردند و آنان تصور می کنند مورد ضرب و شتم واقع شده اند.
می بینی تمام آنچه بر من گذشت «تصور»ی بیش نبود و هر آنچه تو کردی به هیچ گرفته شد. اما برادر من این روزها منتظرم تا حکم قطعی پرونده ام آماده شود هرچند تصور می کنم این روزها در خارج از زندان شاید مفیدتر خواهم بود، حالا یکبار دیگر هم که شده بیا و بگو من تصور می کنم که باید به زندان بروم. بگذار یکبار ترازوی عدالت میان ما یکسان به قضاوت بنشیند. ترازویی که عدالتش برای تو با هر آنچه کردی برائت به ارمغان آورد و برای من به خاطر همه آنچه نکرده ام حبس و شلاق…
منبع: زنستان



این مشکل بیش از هر جا در جوامع غیر معتقد به هرمنوتیک ایجاد می شد. در این جوامع قرائت حاکم، سایر قرائت ها و فهم پذیری ها را باطل و محکوم به نابودی می دانست و مجال طرح و بحث عقلانی این مباحث را نمی داد. پس این نظرات قلیل نیز در لعاب های دیگر و در قالب های غیر از خود رشد کردند و به زایش فهمی چند پاره منجر می شد.
دادگاههای ما استقلال لازم را ندارند، عدم حضور وکیل در مراحل دادرسی در پروندههای مختلف مشاهده میشود، حکم موکلان به وکلا ابلاغ نمیشود. از آنجایی که وکیل میباید از شأن قاضی برخوردار شود و عملا چنین نگاهی در محاکم وجود ندارد. همه این موارد با قوانین مدنی کشور خود ما سنخیت ندارد، چه برسد با استانداردها و میثاقهای حقوق بشری.
برخورد با چنین جنبشی دشوار است. برای حمله به آن باید آن را از تداوم انداخت اما چگونه؟ ایجاد وحشت و ارعاب، اتهام براندازی نرم و سخت،وابستگی به بیگانه، دریافت کمک مالی و... به فعالان آن می تواند ریزش های کوتاه مدتی را سبب شود اما آن را از تداوم نمی اندازد.
