” مادر! آیا امیدی هست؟”
این جمله ای بود که امروز صبح از مادر احمد قصّابان شنیدم. من، احمد را نمی شناسم. او را هرگز ندیده ام. تنها یکی، دو بار ذکر خیرش را از یکی از عزیزانم شنیدم. امّا جمله اش جرقّه ای بود که خرمن درونم را به آتش کشید. مادرش می گفت: آخرین باری که با احمد تلفنی صحبت کردم، او از من پرسید: ” مادر! آیا امیدی هست؟” و او پاسخ داده بود: ” آری پسرم! امیدی هست! خدایی هست! ”
مادرش وقتی این گفتگو را می گفت، قطرات اشک بود که نرم و آرام از چشمانش بر آغوش گونه هایش آرام می گرفت؛ به همان لطافتی که شبنم بر برگ گل می نشیند؛ به همان آرامشی که هر طفلی در آغوش مادر حس می کند؛ نرم و آرام اشک می ریخت و زیر لب برای پسرش دعا می کرد. من، مادر احمد را هم اوّلین بار بود می دیدم. امّا حس کردم گویی سالیان سال است صلابت او را می شناسم. فقط کافی است قدری تاریخ خوانده باشید. فقط کافی است قدری در کوچه ها و خیابان های این شهر قدم زده باشید. فقط کافی است به دور و بر خود دقیق تر بنگرید. در و دیوار، با این صلابت غریبه نیست. مدّت هاست این آب و خاک چنین مادرانی را به دیده، دیده است. و شما!
محال است زندان رفته باشید و از خود نپرسیده باشید: ” آیا امیدی هست؟” نمی دانم. به راستی ما را چه شده است؟ که زندان نیستیم و باز می پرسیم: ” آیا امیدی هست؟”
نمی دانم چرا وقتی ترکیب اشک و لبخندِ توأم با رضایتِ از فرزندِ مادر احمد را دیدم، ناخودآگاه به یاد قرآن افتادم؛ داستان موسی؛ آنجا که ولادت موسی را می گوید؛ همان جا که سخن از بی تابی مادر موسی است؛ درست همان جا، خدا می گوید: « فَرَدَدناه إلی أُمِّه کَی تَقَرَّ عَینُها و لا تَحزَنَ » ( سرانجام او را به مادرش بازگرداندیم تا دل و دیده اش [ به او ] روشنی یابد و غم نخورَد.)
قرآن، فرزند را مایه ی روشنی دل و دیده می داند. جالب اینجا است که استدلال آسیه برای اقناع فرعون به نگاه داشتن موسی نیز، چیزی جز روشنی چشم نیست. « و قالَتِ امرَأَتُ فرعونَ قُرَّتُ عَینٍ لی و لَکَ » ( و همسر فرعون گفت: هم برای من و هم برای تو روشنی چشم است.)
فرزند صالح، برای هر پدر و مادری، روشنی چشم است. امید زندگی است. این را از عمق نگاه هر مادری می توان خواند. از طنین صدای هر پدری می توان شنید. به حقیقت، نمی دانم خود، مایه ی روشنی چشم مادر هستم یا نه؟ ولی اگر احمد بیاید، حتماً به او خواهم گفت: احمد جان! شکر خدا کن که مایه ی روشنی دل و دیده ی مادرت هستی! این، کم نعمتی نیست. درک این نعمت برای هر کسی میسّر نمی شود. به طور عادّی هر مادری فرزندش را دوست دارد. امّا فهم این که واقعاً فرزند، مایه ی روشنی چشم مادر است، به سادگی میسّر نمی شود.
پژواک این صدا رهایم نمی کند: ” مادر! آیا امیدی هست؟”
ندایی در درونم مدام زمزمه می کند: قسم به اشک مادر که امیدی هست! قسم به اشک مادر که امیدی هست! قسم به اشک مادر که امیدی هست!
خدایا! آیا احمد این ندا را می شنود؟ آیا می شنود: قسم به اشک مادر که امیدی هست!؟ آیا می فهمد بهترین نشانه ی امید، همین اشک مادر است؟ این اشک، دل را صیقل می زند. دل صیقل خورده بهتر روشنی می یابد. این اشک، آیینه ی مهر است؛ چشمه ی زلال است؛ پاک و پاک کننده! شبنم بهار است؛ لطیف و طرب انگیز! نمودار ” تجربت ” است؛ غمّاز و رسواگر!
خوش بوَد گر محک تجربه آید به میان تا سیه روی شود هر که دَرو غَش باشد
آیا احمد با پوست و گوشت و استخوان حس می کند ناامیدی آن روزی است که این اشک، نباشد؟!
و ای همه مردم ایران! می خواهم فریاد کنم. می خواهم از ته دل داد بزنم. بدانید: من، امروز تابلوی زیبایی دیده ام. سیمای زنی با وقار که چهره اش اشکی پر صلابت و لبخندی پر رضایت را با هم ترکیب کرده بود. و بعد از مدّت ها سرخوشم که هنوز هم چیزی هست که بتوان آن را زیبا یافت! پس امیدی هست! و ای همه مادران رنجیده! روی بر آسمان دارید و دل در گروی رحمت الهی، فرزند خود را به نیل حوادث بسپارید. نهراسید که این سروش پروردگارتان است:
«فَرَدَدناه إلی أُمِّه کَی تَقَرَّ عَینُها و لا تَحزَنَ و لِتَعلَمَ أَنَّ وَعدَ اللّهِ حَقٌّ و لکنَّ أکثرَهُم لایَعلَمُونَ » ( سرانجام او را به مادرش بازگرداندیم تا دل و دیده اش [ به او ] روشنی یابد و غم نخورَد و بداند که وعده ی الهی حق است، ولی بیشترینه ی آنان [ فرعونیان ] نمی دانند.) ( سوره ی قصص، آیه ی ۱۳ )



فردی که تصمیم به چنین اقدام شومی داشته، خود، ریاست کمیته انضباطی دانشجویان را نیز عهده دار می باشد و لذا با «سوء استفاده» از موقعیت خود دانشجوی احضار شده را برای پذیرفتن خواسته ی پلید خود تحت فشار قرار داده است. پر واضح است که قرار گرفتن قدرت بی حد و حصر و غیرقابل نظارت در دستان نهادهایی همچون کمیته ی انضباطی و حراست، اقدامی اشتباه است و می تواند به چنین فجایعی منجر شود، همانگونه که پیشتر نیز در دانشگاه های دیگر همچون رازی کرمانشاه، سهند تبریز و ... شاهد چنین اتفاقات تأسف برانگیزی بوده ایم.
