برای یاران دلتنگ و بیقرار…
“به چکاوک اما نتوان گفت مخوان”
“گیرم جنین باشد که هرگز به هدف های آرزو شده نرسیم، گیرم که روح رنج و کوشش هایمان نابود شود، اما همین بس که چنین آتش خجسته ای در درونمان افروخته شده است”
جوردانو برونو
اهورائیان در بندند و یاران دلتنگ و بیقرار، نگران به نیمکت های خالی، اندیشه کنان در این تزویرهای بیشرمانه و پست، شگفت زده از این غدر نامردانه چرکین، باز آن حیله ی دیرین، نا امید از پایان اما متلاطم برای یافتن کورسوئی از امید برای هم بغضان به زنجیر، شرم گین از آزادی خویش در برابر بند اهورائیان محصور در قفس های تنگ و نیمه تاریک، گاه اشک و اهی از سر درد و گاه لبخندی از امید…
خسته و زخمی از نبردی نابرابر اما هم چنان ایستاده و استوار چون سپیدار. دلگرم به گواهی تاریخند، گواه به گسسته شدن زنجیرهای کهنه پرستی و استبداد، گواه به زیر کشیده شدن صاحبان مثلث زور و زرو تزویر، گواه گرفتار آمدنشان به نفرین ابدی تاریخ و سرانجام روایت گر پیروزی راستین اندک یاران حسین بر انبوه یزیدیان باطل و بیدادگر در صحرای رزم. آری عاشورا قصه ماست و قصه ما روایت رزم بی پایان حق و باطل است.
و تاریخ داور راستینی برای رویداد هاست…
یاران اما نیک می دانند که آنا که به گمان خویش منادیان آزادی و حق طلبی را بند کشیده اند، کوته بینانه رویش ناگزیر جوانه ها را از یاد برده اند. آنان که به خیال خویش پژواک انسانیت را خاموش ساخته اند اسطوره های ماندگاری را رقم زده اند، آنچنان که یزید نادانسته حسین را بر تارک تاریخ جاودانه و همیشه زنده ساخت. پس آنانند که روسیاهان همیشه تاریخند و اهورائیان مفتخر از بر افروختن چراغی بر فراز تاریکی انبوه این قوم بجان باخته، سربلندان راستین هر نبردند.
می توان رشته این چنگ گسست
می توان کاسه این تار شکست
می توان فرمان داد:
هان ای طبل گران
زین پس خاموش بمان
به چکاوک اما نتوان گفت مخوان!



