چه روزهایی بود؛ در آن سلول که من و هوا هر دو محبوس بودیم و جدا از جریان هستی، خیال آزاد بود و جریان داشت تا ناکجایی که دلت بخواهد و مرغک خیال سر می‌جنباند به هر طرف که غوغایی برپا بود. این گفتم که بدانی از سفرهای مرغ دل یکی تو بودی؛ که شاید بعد از “قصه” در خیابانی، در کوچه‌ای، در مغازه‌ای و یا جایی از اتفاق، مثل “کوه به کوه نمی‌رسد، آدم به آدم می‌رسد” محلی از اعراب پیدا کند، گمانم بود که آخر قصه همین اتفاق که گفتم است و گر این نشود قصه را هنوز پایانی نباشد.

این‌ها همه یعنی همچنانم یاد به یاد تو دارم. گر چه بخشیده‌ام ترا، اما فراموش نکردم آن لحظه‌های عذاب آفرینی را که حریفم بودی و میهمان‌ات می‌شدم.

این‌ها که گذشت، خاطرات تلخ از مرز یادآوری هم گذشت، از قصه ماه‌ها گذشت، گذشت و گذشت تا آدم به آدم رسید. جایی که نشسته‌ای را خیالم هیچ ره نبرده بود؛ غیر فرهنگی‌ترین آدمی که دیده بودم، در فرهنگی‌ترین جای ممکن! تعارض غریبی بود و جمع اضدادی که از زشتی‌ و دروغ صفتی‌اش حوصله در رویا هم سر می‌رود‌. تو به عنوان یک زندان‌بان در حراست یک دانش‌گاه! دانش‌کده علوم اجتماعی و ارتباطات علامه طباطبایی؟ آن جا به تماشای چه فرستاده شده بودی؟

بازجوی عزیزم “سید امیر”
نامت همین بود دیگر؟ ما ترا بدین نام صدا می کردیم، خاطرت هست؟ شنیدم که آمده‌ای و در حراست این دانش‌گاه با نام “فتحی” نشسته‌ای! شنیدم که در حیات دانش‌گاه راه می‌روی و پشت دانش‌جویان می‌زنی و حالا و احوالی می کنی! شنیدم که تذکر بی حجاب بودن به دختران دانش‌گاه می‌دهی!

شنیدم و باور نکردم. تا آن جا آمدم، تا پشت در اتاق تو، اما نبودی و چه حیف که میسر نشد آن دیدار. به شنیده‌ها کفایت کردم که هر نشانی دادند از آن تو بود. از تو چیزها شنیدم تا امروز، و امروز چیزهایی دیگر؛ شندیم که امروز نمی‌خواستی بگذاری در دانش‌گاه علامه انتخابات برگزار شود، برای همین کت‌ خود را در آورده بودی و گفته بودی که :[ من امروز کتم را در آورده‌ام که انتخابات برگزار نشود]. انتخابت برگزار شد سید جان کتت را تنت کن و قبل از آن آستین‌های‌ات را پایین بده.

شنیدم که امروز هم مانند همان دوران به دانش‌جویان حرف‌های رکیک می‌زدی. اما گویا چند دختر تاب تحمل حرف‌های ترا نداشتند که چه‌ها نکردند به خاطر الفاظ زشتی که زده بودی. گویا دکتر “فرقانی” ریاست دانش‌کده گریه‌های آنان را دیده است.

شنیدم که مانند یک لمپن عربده کشیده‌ای و یک نفر را به شیشه زده‌ای و شیشه شکسته شده، شنیدم با تکه‌ای از آن شیشه‌ها دست یک دختر را بریده‌ای. شنیدم که با “پایه چسب” سر یک دانش جو را شکسته‌ای.

شنیدم که رفتی و از دست‌شویی دختران صندوق آرای دانش‌جویان را برداشته‌ای!

و شنیدم که دانش‌جویان را به ستوه آوردی. کاسه‌ی صبرشان را لب‌ریز کردی. شنیدم زیر دست و پای‌شان افتادی، ابرویت شکاف برداشت، آستین پیراهن‌ات پاره شد، دگمه‌های پیراهن‌ات کنده شد، صورتت خونی شده بود، نفست بند آمده بود. تحقیرت کرده بودند، شنیدم وقتی به یکی از بچه‌ها می گفتی این بچه‌ها را از این جا ببر در صدای‌ات خواهشی التماس گونه موج می‌زد. دلم به حالت سوخت وقتی این‌ها را شنیدم. خدا را شکر که کتت را نپوشیده بودی وگر نه آن هم پاره می شد. راستی سید جان ناهار خورده بودی؟

شندیم که رفتی و در اتاق‌ات خود را حبس کردی. دانش جویان پشت در اتاق تو نشستند و شعار دادند که: “زندان‌بان برو گم شو”. و خواستند یک غیر فرهنگی که تو باشی دیگر از فردا پای‌اش را در دانش‌گاه نگذارد. خواستند دشمن‌شان در دانش‌گاه نباشد. خواستند کسی که رکیک‌ترین حرف‌ها را به آنان می‌زد در کنار‌شان نباشد. کاش این را هم می‌شنیدم که وقتی در اتاق‌ات حبس بودی طعم سلول انفرادی را چشیدی یا نه؟ کاش در آن اتاق نماز نخوانده باشی چرا که غصبی است و همه‌ی نمازهای‌ات باطل است.
عزیزم خاطرت هست شبی بود که من زیر دست و پای تو بودم و امروزه روزی تو زیر دست و پای کسانی بودی که نبودن‌شان را قسم خورده‌ای. می‌بینی چه ساده ورق برمی‌گردد؟

در روزهای خوبی نیامده بودی، این روزها دانش‌جویان را می زنند، زنان را می‌زنند، اراذل را می‌زنند، استادان را می‌زنند و همه‌ی این‌ها را دوستان تو می‌زنند، اما به قول بچه‌های “علامه” تو امروز خار و ذلیل شدی آن هم در این روزها.

می دانم که از امروز کینه به دل می گیری، اگر آن دانش‌جویان ترا نمی‌شناسند من ترا خوب می‌شناسم. می‌دانم که کمر می‌بندی که انتقام سختی از آنان بگیری، می‌دانم که از این نوشته‌ی من هم کینه به دل می‌گیری، چرا که تو آموزش دیدی که کینه بورزی و… . هیچ کس شکنجه‌گر زاده نمی‌شود، همچنان که تو زاده نشدی. ولی شکنجه‌گر بار آمدی. به من گفتی که یک “قربانی”هستم و امروز من به تو می‌گویم “قربانی”هستی. قربانی کسانی که ترا آموزش داده‌اند؛ آموزش دیدی که این‌گونه منفور باشی. می‌بینی؟ این‌جا هیچ کس ترا دوست ندارد. هیچ کس نمی‌خواهد که تو به عنوان یک زندان‌بان در دانش‌گاه باشی. عزیز من دانش‌گاه پادگان نیست، زندان هم نیست. راستی شنیدم که روسای دانش‌گاه قول دادند که تو از فردا در دانش‌گاه نباشی. اگر آن‌ها زیر قول‌شان بزنند تو می توانی باز هم به دانش‌گاه بیایی؟

بیا تاریخ مرگ‌مان را عقب بیاندازیم
و با هم زیر پل حافظ فالوده‌ی شیرازی بخوریم…
بیا کفن‌های‌مان را چند روزی
روی بند باد بدهیم
بوی کفتار می‌دهد.
آن‌وقت می‌شود تا خیابان انقلاب
یک تنه دشمن کشت بی‌کفن…
آن‌وقت بوی خون که داد دستان‌مان
عاشق می‌شویم…
کفن را به من بده
وقت مرگ است
زنده‌گی بتمرگ.

 

بدون دیدگاه » بیان دیدگاه

 

دیدگاه خود را بیان کنید

  • نظر شما پس از بازبینی توسط مدیر خبرنامه منتشر خواهد شد.
  • لطفا از کلمات نامناسب استفاده نکنید.
  • برای بیان دیدگاه خود نیازی به کیبرد فارسی ندارید.





مقاله خروجی RSS
ویژه خروجی RSS
پلی تکنیک خروجی RSS
اجتماعی خروجی RSS
حقوق بشر خروجی RSS
خبر خروجی RSS
دانشگاه خروجی RSS
زنان خروجی RSS
سیاسی خروجی RSS
Close
E-mail It