در این نوشتار می خواهم برای تان تعریف کنم که چگونه بازداشت شدم، چگونه به دست گارد پلیس و سپس بازجوی وزارت اطلاعات کتک خوردم و در بازداشتگاه امنیتی ۲۰۹ بر من چه گذشت و در آن جا چه دیدم و چه شنیدم. و در پایان برای تان تعریف می کنم که بازجوی وزارت اطلاعات – که خود را حیدریان معرفی می کرد -  پس از آزادی ام از زندان چگونه می خواست مرا به سکوت وادارد و در دفتر پیگیری وزارت اطلاعات (که من ۲ بار به آن جا احضار شده ام) چه هشدارهایی شنیدم.
 
نمی دانم به یاد دارید یا نه؟ که من در تحصن یک گروه مذهبی در تهران بازداشت شدم. نه به آن گروه وابسته بودم و نه مدافع شان هستم. به آن جا رفته بودم تا از نقض حقوق انسانی شان توسط حکومت گزارشی بنویسم. بگذارید اول برای تان تعریف کنم که چه پیشامدی رخ داد:

بامداد روز یکشنبه ۱۶ مهر بود. ساعت از سه گذشته بود. کم کم داشتم برمی گشتم به خانه. گزارشم کامل شده بود. درگیری ها و ضد و خوردها را دیده بودم. با چند نفر از متحصنین گفتگو کرده بودم. اسامی بازداشت شدگان شان را یادداشت کرده بودم. مقداری هم عکس گرفته بودم. به خیال خودم مطالب جالبی تهیه کرده بودم برای منتشر کردن در وبلاگم.

مذاکره کننده ی ارشد پلیس امنیت تهران، بچه بسیجی هایی که در بازداشت متحصنین بودند را تحویل گرفت و با خود برد. یک آن رویم را برگرداندم و دیدم که ماشین تخریب گر ِ غول پیکر ِ پلیس وارد کوچه شد و نورافکن هایش را روشن کرد. کوچه غرق در نور شد. گارد ضد شورش پلیس امنیت وارد کوچه شدند. در یک چشم بر هم زدن، شیشه های اتومبیل هایی که توی کوچه پارک شده بود را شکستند. عجیب بود و دهشتبار. داشتند در و پنجره های خانه ها را هم می شکستند. آب فشار قوی را باز کردند و شیشه ی پنجره های طبقات بالایی خانه ها را شکستند. فرقی نمی کرد کدام خانه. همه ی پنجره های همه ی خانه ها. هر کس به طرفی می دوید. زن ها جبغ می کشیدند. بچه ها گریه می کردند. گارد به صف متحصنین رسیده بود. جنایت. جنایت در برابر دیدگانم رخ می داد؛ صدای خرد شدن استخوان ها را می شنیدم. باتون استخوان ها را می شکست. گوشت تن له می شد. گوشت تن شکاف بر می داشت. خون از شکاف ها بیرون می جهید. خون می پاشید به سر و صورت ها. گاز اشک آور نشت کرده بود در فضا. غبار گاز با آبی که از لوله ها می پاشید، می ماسید روی صورت ها. احساس می کردم پوست صورتم داشت آب می شد و ورمی آمد. چشم هایم می سوخت. ریه ها پر شده بود از گاز. داشتیم خفه می شدیم. توی راه رو ساختمانی که درش شکسته شده بود، پناه گرفته بودیم. ترس پنجه انداخته بود به دور گلوها. نه راه پیش داشتیم نه راه پس. گاردی ها به همه جا رخنه کرده بودند؛ پایین، توی پارکینگ، روی پشت بام. صدای شکلیک تیر می آمد.صدای فریاد زن ها و مرد ها را می شنیدیم. پنجره ی پشت بام شکسته شد. مقاومت بی معنا بود. رفتیم پایین، توی پارکینگ.توی تاریکی معلوم نمی شد باتون به کجای بدن ِ آدم ها کوبیده می شد. شاید به همین خاطر بود که احساس کردم چند نفر، نفس های آخر را کشیدند و مردند.

- رحم کنید، نزنید، توروبخدا نزنید!

اما این باتون بود که پاسخ لابه ی زیر دست و پا مانده ها را می داد. گوشت تن له می شد و استخوان ها می شکست.

پشت اتومبیل پاترولی که پنجره اش را درب و داغان کرده بودند، پنهان شده بودم. دو راه وجود داشت. یا باید مانند سایرین، در تاریکی ِ پارکینگ روی زمین کشیده می شدم و معلوم نمی شد ضربات باتون، کدام قسمت ِ بدنم را داغان می کرد، و یا باید از پنجره ی شکسته شده ی اتومبیل تو می رفتم و سوراخ سمبه ای پیدا می کردم برای پنهان شدن. راه دوم را انتخاب کردم. سوار شدم و زیر صندلی پنهان شدم. صدای زجه و ناله ی زن ها و مردها را می شنیدم. نفس ام بند آمده بود. وجودم پر شده بود از ترس. می دانستم که دیر یا زود پیدایم می کردند، کتک ام می زدند، له ام می کردند.

- بیاین بیرون، بیاین بیرون …

با باتون می کوبیدند روی بدنه ی اتومبیل و فحش می دادند. اتومبیل مثل گهواره تکان تکان می خورد. خرده شیشه ها می پاشید روی بدنم. از لای شیشه ی شکسته شده – از همان جا که وارد شده بودم – پریدم پایین. قسمتی از پهلویم پاره شد. چشم تان روز بد نبیند. چند نفری افتادند به جانم. بی رحمانه کتکم زدند. تا می خوردم زدند. دیگر چیزی نفهمیدم. بی هوش شده بودم. وقتی به هوش آمدم، داشتم کشیده می شدم روی زمین. سر کوچه، مشت ِ مردی که پیراهنش را روی شلوارش انداخته بود، به چانه ام نشست و مرا نقش بر زمین کرد.

شنیدم که گفت این بود، خودش بود، این بود که بچه هامان را می زد. اما او راست نمی گفت. من به هیچ کس آسیب نرسانده بودم. من با هیچ کس گلاویز نشده بودم. من فقط نظاره گر ماجرا بودم. اما لگد مردی که پیراهنش را روی شلوارش انداخته بود، پهلوی مجروحم را نشانه رفت. از درد به خودم پیچیدم.
 
در زندان
اتوبوس پشت در زندان ایستاد. نمی دانم روی چه حسابی بود که چند نفر را از اتوبوس پیاده کردند و با چوب افتادند به جان شان. سپس دروازه ی زندان باز شد و اتوبوس وارد محوطه ی زندان شد و کنار ساختمان اداری ایستاد. اسم ها را یادداشت کردند. پیر مردی که به اغماء فرو رفته بود و پسری که پای چپ اش تیر خورده بود را از اتوبوس پیاده کردند. آمبولانس ِ زندان از راه رسید و آن ها را برد. اتوبوس دوباره به راه افتاد. مسیر برایم آشنا بود. ساختمان ها، دروازه ها، سربازها، پرسنل زندان، همه و همه برایم آشنا بودند. اتوبوس از سینه کش جاده بالا رفت، از پیچ تندی گذشت و جلو بند ۲۴۰ ایستاد. از اتوبوس پیاده شدیم. جلو در ورودی، به هر کدام مان یک ضربه ی باتون کوبیدند. نوبت به من که رسید، باتون به شانه ی راست ام کوبیده شد. دردناک بود.

وسایل مان را تحویل دادیم، به صف شدیم و به راه افتادیم. دالان های تنگ، پله ها، طبقه ی اول، طبقه ی دوم. هر شش نفر  یک سلول، هر سلول  یک پتو، لای هر پتو  چند تا سوسک مرده. همان دیوار ها. همان روشویی ِ فلزی. همان توالت فرنگی ِ جرم گرفته با بوی تعفن اش، بدون سرپوش، و سوسک هایی که به دور جداره اش چسبیده بودند. نور کم. پنجره ی محصور.

خسته بودیم. گرسنه بودیم. بدن ها کوفته و مجروح بود. جا برای دراز کشیدن ِ همه مان نبود. سه نفر خوابیدند و بقیه نشستیم. ۸ ساعت گذشت. در ِ سلول باز شد.

- مهدی سنجری باف، کیانوش؟

مسئول اجرای احکام بازداشتگاه ۲۰۹ بود که صدایم می زد.

از سلول آمدم بیرون. از همان مسیری که صبح بالا آمده بودم، پایین رفتم. جلو بند، سوار اتومبیل شدم. اتومبیل از شیب جاده  پایین رفت. در میانه ی راه، راننده سرعت را کند کرد.

- سرت رو بنداز پایین!

سرم را کمی پایین آوردم. اما کافی نبود. پیرمرد ریزه میزه ی بدذاتی که چشم هایش باباقوری داشت، با پشت دست کوبید توی صورتم. هنوز که هنوز است از به خاطر آوردن چهره اش چندش ام می شود.

جلو ساختمان ۲۰۹ چشم بند زدم. نباید کسی را می دیدم. این قانون بازداشتگاه بود. با این قانون آشنا بودم. همراه نگهبان از پله ها بالا رفتم. از زیر چشم بند پله ها را می شمردم؛ یک طبقه، دو طبقه، ایستادیم، پیچیدیم به راست و دوباره به راه افتادیم؛ بند یک، بند دو، بند سه، بند چهار، بند پنج، بند شش، ایستادیم، پیچیدیم به راست؛ سلول اول، سلول دوم، سلول سوم، ایستادیم. در ِ سلول باز شد. سلول ۶۳. رفتم تو. در ِ سلول بسته شد. قفل شد. من زندانی شدم. یک زندانی سیاسی. اتهام؟ هنوز معلوم نبود. اما خب، می شد حدس زد؛ اقدام علیه امنیت کشور، تبلیغ علیه نظام، تشویش اذهان عمومی. هر کدام از این اتهام ها کافی ست تا یک نفر برای چند ماه درون سلول انفرادی زندانی شود؛ یک ماه، دو ماه، سه ماه، چهار ماه، پنج ماه، و حتی بیشتر. یکی را می شناختم که یک سال توی سلول انفرادی زندانی بود. می گفت بازجوها به او گفته بودند که هنوز اتهام اش کشف نشده است! سال ۱۳۸۴ صد و یازده روز در سلول انفرادی زندانی بودم. این بار چند روز طول خواهید کشید؟ فکر و خیال آدم را دیوانه می کند.
بازگشت به سلول ۶۳
حدس بزنید وقتی در سلول بسته شد و من چشم بندم را برداشتم، از دیدن چه چیزی هاج و واج ماندم؟ من توی سلول ۶۳ بودم. آن سلول، آن دیوار ها، نوشته های روی دیوار، چند رباعی از خیام که روی دیوارها نوشته بودم، علامت ها؛ من توی سلول ۶۳ بودم؛ سلولی که در سال ۱۳۸۴ صد و یازده روز درون اش زندانی بودم.
 
شب اول را به سختی گذراندم. زیراندازم یک پتوی رنگ و رو رفته بود. با اولین جا به جا شدن و از این پهلو به آن پهلو رفتن، درد کوفتگی ها و سوزش زخم ِ پهلویم آزارم داد. بازو، پهلو و شانه ی راست ام را مرتب جا به جا می کردم تا زخم ها و کوفتگی ها از زیر فشار بدنم بیرون بیایند. اما در همین حالت، درد منتقل می شد به قسمتی از گردنم که روی پتوی زبر ِ مچاله شده ای که بوی ترشیدگی می داد، پیچ و تاب می خورد.

دم دمای صبح از صدای گریه ی یک زن از خواب بیدار شدم. ایستادم کنار در و گوش تیز کردم.

- به خدا من کاری نکردم.

زنی که عجز و لابه می کرد، داشت بازجویی می شد. صدای بازجو نامفهوم و بریده بریده به گوش می رسید. بازجو بی شرمانه به زن می گفت: برو زنیکه ی خراب. فیلم بازی نکن.

 صدای بازجوی آن زن را به خاطر سپردم. او یک ماه و نیم، هر شب، تا دم دمای صبح  از زن ها و مردهای زندانی بازجویی می کرد و کتک شان می زد. او بازجوی ویژه ی دستگیر شدگان تحصن ِ کوچه ی سرو بود. او یک بار از من بازجویی کرد. درست به خاطرم نیست که چند روز از بازداشتم گذشته بود. نیمه های شب بود. در ِ سلول باز شد، چشم بند زدم و همراه نگهبان رفتم. یک باره دستی به سویم دراز شد، یقه ام را چنگ انداخت و گفت: بیا بریم تا روزگارت رو سیاه کنم.

صدا را شناختم. همان صدای بی شرم ِ مرد بازجویی بود که شنیده بودم. من را کشان کشان برد به اتاق بازجویی و روی صندلی ای که کنج دیوار قرار داشت، نشاند. پیش از آنکه حرفی بزند و یا سوالی بپرسد، چند تا سیلی زد توی صورتم. جا خوردم. هوش از سرم پرید. مات و مبهوت مانده بودم. گفت اگر جواب سوال هایش را درست و حسابی ندهم، می کشَدم به چهار میخ. می فهمیدم که همان اول بسم الله می خواست زهر چشم بگیرد. تا آمدم بگویم چرا می زنی؟ دو سه تا سیلی دیگر زد توی صورتم. روی برگه ی بازجویی نوشت چه ارتباطی با روحانیت داری؟ نوشتم هیچی. نوشت چه ارتباطی با …  داری؟ نوشتم هیچی. این طوری شد که دو تا سیلی دیگر زد توی صورتم. اما من راستش را نوشته بودم. من با … هیچ ارتباطی نداشتم. اما گوش ِ مردی که صدای بی شرمی داشت، بدهکار این حرف ها نبود. می گفت داری جفنگ می گی!

خلاصه اینکه این ماجرای اولین جلسه ی بازجویی من بود. هفت هشت تا سیلی برای یک جلسه ی بازجویی در بازداشتگاه امنیتی ۲۰۹؛ جایی که نمایندگان مجلس اجازه نیافتند بازدیدش کنند!

دو روز بعد، مردی که صدای بی شرمی داشت، دوباره آمد به سراغم. مانند بار اول، یقه ام را چنگ انداخت و کشان کشان مرا برد توی اتاق بازجویی. چند نفر دیگر هم در اتاق بودند. از زیر چشم بند زیر پایم را می دیدم. دو نفرشان عباء به تن داشتند. آخوند بودند. یک سیاهه پر از اتهام گذاشتند جلوم تا امضا کنم. من هیچ کدام از اتهام هایی که روی برگه ی تفهیم اتهام چاپ شده بود را قبول نداشتم. بازجو توپ و تشر زد تا بنویسم قبول دارم. اما من ننوشتم. نوشتم قبول ندارم، اعتراض دارم و امضا کردم. بازجو چند تا لیچار بارم کرد و برم گرداند به سلول.

مردی که صدای بی شرمی داشت، دیگر به سراغم نیامد اما من هر شب صدای بازجویی هایش از زن ها و مردهایی که بازداشت شده بودند را می شنیدم.

۱۰ روز گذشت. در این ۱۰ روز هیچ کس به سراغم نیامده بود. هیچ کس به من نگفته بود که چرا بازجویی نمی شوم، و اگر بازجویی نمی شوم – و این موضوع می تواند به این معنا باشد که کنکاش در پرونده ام به پایان رسیده و بازجوها فهمیده اند که من جرمی مرتکب نشده ام – پس چرا آزاد نمی شوم. کم کم داشتم به این نتیجه می رسیدم که شاید من را فراموش کرده بودند. یک بار که دچار آشوب ِ فکری شده بودم، در زدم و از نگهبان درخواست کردم که برود پیش
رییس بازداشتگاه و از او بپرسد که به چه دلیل من باید در بازداشت بسر ببرم؟ اما هیچ جوابی به من ندادند.

پس از گذشت ۱۰ روز، در ِ سلول باز شد و من را برای بازجویی از سلول بیرون آوردند. پاسی از شب گذشته بود. یک نفر دور صندلی ام پایین و بالا می رفت و خمیازه می کشید. گاهی برای اینکه روی یک موضوع تاکید کند، ته ِ کفکش اش را می گذاشت روی پایه ی صندلی ام. شلوار کاهویی رنگی به پا داشت و کفش اش واکس زده و تمیز بود. مرد مرتبی به نظر می رسید.

او من را به خوبی می شناخت. می دانست که با روحانیت هیچ ارتباطی نداشته بودم، و حتی به من اطلاع داد که برای دوستانم غیر منتظره بوده که من در تحصن یک روحانی و هوادارانش بازداشت شده بودم. (معلوم بود که مکالمه های تلفنی دوستانم را شنیده بودند.)

- فکر می کنی چقدر ازت اطلاعات داریم؟
- نمی دونم.
- خیال می کنی خیلی زرنگ هستی؟ شاید فکر می کنی ما از تو هیچ اطلاعاتی نداریم، هان؟
- نه این طور فکر نمی کنم. من می خوام بدونم برای چی زندانی شدم؟
- برای چی؟ خب، البته اینکه مثل ماهی لیز خوردی توی تور ما، بحثی نیست، اما بدون که این اواخر داشتی خیلی تند می رفتی. وبلاگت شده بود منبع خبر ضد انقلاب. حکم بازداشتت رو از دادستانی گرفته بودیم. اگر هم بازداشت نمی شدی، همین روزها بود که می آمدیم به سراغت!

او به مصاحبه هایم با رسانه ها و خبر ها و نوشته هایم در سایت های اینترنتی و تماس هایم با برخی از فعالین سیاسی و فعالین حقوق بشر اشاره کرد و گفت از نظر او تاحالا به من خیلی ارفاق شده است. گفت بروم به سلول ام و “گناهانم را به خاطر بیارورم.” گفت آزاد شدن از بازداشتگاه ۲۰۹ را فراموش کنم. گفت از فردا پس فردا، یکی را می فرستد سراغم تا بازجویی ها را آغاز کند.

چند روز بعد، بازجویی ها از سر گرفته شد؛ از صبح تا نیمه شب. گاهی وقت ها از صبح تا غروب بازجویی می شدم و وقتی به سلول برمی گشتم، بازجوی دیگری از راه می رسید و تا پاسی از شب بازجویی ها ادامه می یافت.

در ابتدا بازجویی ها پیرامون وبلاگ نویسی ام و رابطه ها و همکاری هایم با وبلاگ نویس ها بود. آن ها من را متهم می کردند به برقراری رابطه ی گسترده با وبلاگ نویس ها و به ویژه با کانون وبلاگ نویسان ایران. به من می گفتند تو می خواستی وبلاگ نویس ها را هماهنگ کنی تا به شکل برنامه ریزی شده ای بر علیه نظام تبلیغ کنید. آن ها می خواستند بدانند که من با چه گروه هایی از وبلاگ نویس ها در ارتباط بوده ام. می پرسیدند این ارتباط چه مقدار بوده؟ آیا با آن ها دیدار کرده بودی؟

نه، دیدار نکرده بودم. کسانی را که نام می بردند و من با آن ها در پارک قلمستان ملاقات می کردم، هم کلاسی هایم در دوره ی هنرستان بودند. می نشستیم خاطره تعریف می کردیم و شعر می خواندیم. اساسا آن ها آدم های سیاسی ای نبودند. من نمی دانم چرا بازجوها خیال می کردند آن ها مبارز سیاسی بودند. اصلا من نمی دانم بازجوها از کجا فهمیده بودند که من روزهای جمعه در ساعت ۱۱ صبح می رفتم کوه و در ساعت ۷ بعد از ظهر همان روز با دوستانم در پارک قلمستان دیدار می کردم. به این نتیجه رسیدم که همه ی رفت و آمدها و تماس هایم زیر نظر بازجوها بوده است.

برای بازجوها مهم بود که بدانند رابطه ی من با دختری که همراه برادرش هم پای من از کوه بالا می آمدند چه می توانست باشد؟ می پرسیدند با آن دختر کجا آشنا شده بودم؟ چی چیز باعث این آشنایی شده بود؟

برای بازجوها مهم بود که بدانند آیا با NGO ها در ارتباط بوده ام. اگر به بازجو می گفتم نه، نبوده و نیستم، او حرفم را باور نمی کرد و از چند تا جمله ی ناامید کننده مانند “خب، پس حالا حالاها اینجا هستی” و یا حتی “می دونی بازجویی
ی فنی چه مزه ای داره؟” استفاده می کرد تا ترس توی دلم بیندازد.

اما چیزی که باعث شد مات و مبهوت بمانم، این بود که متن چاپ شده ی برخی از ایمیل هایم را گذاشتند جلوم و پیرامون آنچه نوشته بودم توضیح خواستند. البته پیش از بازداشت شدن، متوجه شده بودم که ID ام در Yahoo هک شده بود. چون عنوان های نامه هایم خاکستری بود. یعنی یک نفر پیش از من نامه هایم را خوانده بود. به همین خاطر بود که دیگر از ایمیل ام در Yahoo استفاده نمی کردم. اما نامه هایم درGmail سالم و دست نخورده بودند. تا به حال پیش نیامده بود که Gmail ام را باز کنم و متوجه بشوم که نامه هایم خوانده شده باشد. حدس می زدنم آن ها با راه یافتن به مسیر مودم کامپیوترم، به شبکه ی اینترنت ام دسترسی پیدا کرده بودند. این کار آسانی است. کافی ست از شرکت ارائه دهنده ی اینترنت (که در اختیار دولت است) بخواهند که مشترکی که با فلان شماره ی تلفن به اینترنت متصل می شود را زیر نظر داشته باشند. آن ها از این طریق، یا از هر طریقی که من نمی دانم، توانسته بودند هر صفحه ی Explorer ای که من در خانه گشوده و دیده بودم را ببینند و چاپ کنند. مثلا یک بار یک صفحه ی اینترنتی با عکس هایی از عیسی مسیح که بر صلیب آویزان بود را جلوم گذاشتند تا درباره اش توضیح بدهم. آن ها می خواستند بدانند که آیا من مسیحی شده بودم!

 و به غیر از این، آن ها من را متهم کردند به ارتباط ِ از پیش برنامه ریزی شده با سایت های اینترنتی. فکر می کردند من از مدیران سایت های خبری - سیاسی پول دریافت کرده بودم تا برای شان خبر و مقاله بنویسم!
 
آن ها من را متهم کردند به داشتن رابطه با رادیو فردا و رادیو امریکا. می خواستند بدانند این رادیو ها به چه دلیل با من تماس می گرفتند؟ انگیزه ام از گفتگو با آن ها چه بوده است؟ می گفتند باید اعتراف کنی به دریافت پول از آن ها. اما من از هیچ کدام شان پولی دریافت نکرده بودم. من به بازجو توضیح می دادم که اینکه فلان رادیو به من تلفن می کند تا پیرامون موضوعی، مثلا  زندانیان سیاسی و وضعیت شان در زندان ها مصاحبه بگیرد، به این خاطر است که می داند من خودم بارها زندانی بوده ام و با مسائل زندانیان که خیلی هاشان دوستانم هستند، آشنا هستم و به غیر از این، من در زمینه ی حقوق بشر فعال هستم. اما به قول لودویک ویتگنشتاین، بی معنا است به کسی چیزی بگوییم که نمی فهمد، حتی اگر اضافه کنیم که او نمی تواند آن را بفهمد.

بازجو نمی فهمید من چه می گویم. شاید هم خودش را می زد به نفهمی. او اسرار می کرد که من انگیزه ی خرابکارانه ای از این گفتگو ها داشته ام. با اسرار او، کم کم به این باور می رسیدم که او راست می گوید؛ و من، و منی که درون ام پر است از نفرت از حکومتی که سایه ی شوم و مرگ بارش را بر روی زندگی میلیون ها ایرانی گسترانده، انگیزه های خرابکارانه داشته ام.

بازجوها مصاحبه هایم با حسین مهری و سعید قائم مقامی را روی کاغذ آورده بودند و از گفته هایم سوال طرح کرده بودند.  در این مصاحبه ها من سرپرست زندان اوین و زندان رجایی شهر کرج را در مرگ اکبر محمدی و ولی الله فیض مهدوی تقصیرکار دانسته بودم.

می گفتند این که گفته ای فلان مسئول زندان سهل انگاری کرده، این یعنی تشویش اذهان عمومی. می گفتند مقاله هایی که پیرامون مرگ ولی الله فیض مهدوی نوشته بودی و در سایت های خبری منتشر شده بود، تبلیغ علیه نظام بوده است.

به من توپ و تشر می زدند که چرا پیرامون وضعیت احمد باطبی خبر می دادم و مطلب می نوشتم؛ که چرا وقتی دکتر حسام فیروزی بازداشت شد، خبر رسانی کردم؛ که چرا می نوشتم وضعیت بازداشتگاه ۲۰۹ دهشتبار است؛ که چرا می گفتم دو سه نفر را می شناسم که در بازداشتگاه ۲۰۹ خودکشی کرده اند؛ که چرا می گفتم کیوان رفیعی در بازداشتگاه ۲۰۹ شکنجه شده است؛ من متهم شدم به سیاه نمایی وضعیت زندان ها و بازداشتگاه های کشور.

و من متهم شدم به هماهنگ کنندگی ِ نیروهای پراکنده ی جبهه دمکراتیک ایران. (این توصیف بازجوها بود) از من خواسته شد درباره ی جلساتی که در خانه ی … برگزار می شد توضیح دهم. از من خواسته شد همه ی افرادی که تاکنون در این جبهه فعال بوده اند را نام ببرم؛ سوابق شان را توضیح بدهم؛ گرایشات فکری شان را بازگو کنم؛ منابع مالی اش (که وجود نداشته است) را لو بدهم؛ بگویم این جبهه با چه احزابی در درون و برون از کشور ارتباط داشته؟  این ارتباط چه مقدار بوده؟  بحث شورای اعتلاف به چه سرانجامی رسیده؟

می خواستند من را وادار کنند که به دروغ اعتراف کنم به دریافت پول از احزاب اپوزیسیون؛ به ارتباط هدفمند و برنامه ریزی شده با رضا پهلوی. و حتی می خواستند وادارم کنند به اعتراف دروغین به رابطه با بخشی از سیاستمداران دولت امریکا. این جای کار فشار ها افزایش یافت. به یک باره ملاقاتم ممنوع شد. تلفن ام به خانه (که پس از یک ماه، با حضور بازجو برقرار شده بود) قطع شد. باید از سلول انفرادی بیرون می آمدم، اما این “باید” لغو شد. چه شده بود؟ این فشار ها چه معنایی می توانست داشته باشد؟ آیا اگر من به دروغ اعتراف می کردم به داشتن ارتباط با مشاورین ارشد کاخ سفید، همه چیز می آمد سر جای اولش؟ اما من نمی خواستم دروغ بگویم. می دانستم که بازجوها تشنه ی همین دروغ ها هستند. آن ها دروغ گوترین وادار کنندگان به دروغ هستند. آن ها می گویند اگر به فلان مسئله اعتراف کنی، کمکت می کنیم، اما آن ها دروغ می گویند. آن ها می خواهند پرونده سازی کنند. آن ها در کمین نشسته اند (مترصد هستند) تا زندانی، حتی شده باشد به دروغ، اعتراف کند. اگر چنین شود، زندانی باید تا ته خط برود. باید پرونده ای که به دست خودش ساخته و پرداخته است را تکمیل کند. نباید مو لای درز پرونده برود. درز ها باید پوشیده شود. این کار بر عهده ی زندانی است.

فکرش را بکنید! به من می گفتند ما می دانیم که تو با ریچارد پرل در تماس بوده ای. با این پیش فرض (این پیش فرض ها در بازداشتگاه امنیتی ۲۰۹ اساس کار بازجوهاست) آن ها از من می پرسیدند که برنامه های نئوکان ها برای ایران چیست؟ من باید از بهت و حیرت بیرون می آمدم و مواضع نئوکان ها را برای بازجوها، که تعدادشان زیاد شده بود، تشریح می کردم. در این حالت احتمال عصبانی شدن ِ زندانی زیاد است. مثل من، که یک بار که برای چندمین بار روی برگه ی بازجویی نوشته شده بود “درباره برنامه های ریچارد پرل و فخرآور توضیح دهید”، در پاسخ نوشتم “من کیانوش سنجری هستم. شما مثل اینکه من را با کس دیگری اشتباه گرفتید!”

کله ام داغ کرده بود از این جور سوال ها. آن ها به دوستی و هم بند بودن فخرآور با من در بازداشتگاه ۵۹ سپاه در پاییز سال ۱۳۸۰ اشاره می کردند و خیال می کردند که من از جیک و پیک فعالیت های او در امریکا باخبرم، که این طور نبوده است.

از طرح شدن ِ این این جور سوال ها می شد فهمید که لااقل افرادی که من را بازجویی می کردند، از تماس های امریکایی ها با جوانان سرنگونی طلب ایرانی وحشت داشتند. آن ها خیال می کردند من از چگونگی این تماس ها با خبرم. آن ها خیال می کردند من از چگونگی بیرون رفتن برخی از دانشجویان از ایران مطلع ام. من را تحت فشار می گذاشتند تا توضیح دهم که منوچهر محمدی و یا فخرآور چگونه و با کمک چه افراد و یا سازمان هایی از ایران بیرون رفته اند. در پاسخ به این سناریو سازی، برای اینکه از بار فشارها کاسته شود، می گفتم مگر خودتان بیرون شان نکرده اید؟
 
یک شب یک آقایی آمد سراغم که رفتارش با سایر بازجوهایی که می آمدند و از من بازجویی می کردند، فرق داشت. او درباره ی طرح های امریکایی ها بر ضد ایران حرف زد. او گفت امریکایی ها دارند دفتر هایی را در اطراف ایران دایر می کنند. او گفت این اقدام امریکایی ها بر ضد ایران، شبیه اقدام شان بر ضد شوروی در زمان جنگ سر است. در زمان جنگ سرد، امریکا پایگاه “ریگا” را در لتونی دایر کرد و آن جا را مرکزی برای جمع آوری اطلاعات و عملیات روانی و امنیتی و اقدام های نظامی علیه شوروی کرد. پایگاه ریگا محل دیدبانی برای جمع آوری اطلاعات از تحرکات نظامی و امنیتی شوروی بود. امریکا قصد دارد همین سیاست را نسبت به ایران پیش ببرد.

او از من پرسید آیا در این باره چیزی می دانم و آیا اطلاع دارم که بودجه ای که امریکا برای ترویج دمکراسی در ایران اختصاص داده است به چه افراد و گروه هایی پرداخت خواهد شد؟ من در پاسخ به او به گفته های خانم کاندولیزا رایس، وزیر خارجه امریکا و نیکلاس برنز، معاون اش اشاره کردم و گفتم آنچه که من می دانم، چیزهایی ست که در رسانه ها منتشر شده است و نه غیر از این.
 
در تنهایی
و باز تنهایی، یک تنهایی تمام نشدنی و دنباله دار، موریانه ای که امکان دارد آدم را تا ته بجود؛ دو ماه تنها بودم. هواخوری ممنوع بود. تلفن ممنوع بود. یک ماه ِ اول بازداشت، اجازه نداشتم با مادرم دیدار کنم. مادرم در روزهای اول که از من بی خبر بود، خیال می کرد من را سر به نیست کرده بودند. به همه ی بیمارستان ها سر زده بود. همه جا را گشته بود. آمده بود جلو زندان اوین، اما پرسنل زندان به او گفته بودند پسرت اینجا نیست، دیگر نیا. اما او هر روز می آمد جلو زندان و اسمم را می گفت و عکسم را نشان می داد. سماجت اش باعث شد بلاخره پی ببرد که پسرش در بازداشتگاه ۲۰۹ زندانی شده بود.

یک ماه که گذشت، به من اجازه دادند با مادرم دیدار کنم. قبل از رفتن به سالن ملاقات، یکی از بازجوها به من گفت نباید درباره ی مسایلی که در بازجویی ها مطرح شده بود به مادرم حرفی بزنم. گفت فقط اجازه دارم سلام و احوال پرسی کنم. موقع ملاقات خودش هم آمد و نشست کنار من و مادرم. مادرم ۲۰ دقیقه گریست، وقت ملاقات تمام شد، پا شدیم و برگشتیم. همان شب بازجوها رفته بودند در ِ خانه مان و کیس کامپیوترم را توقیف کرده بودند. از روز بعد، باید می نشستم درباره ی پوشه هایی که در حافظه ی کامپیوترم ذخیره بود، توضیح می دادم. نامه ها، عکس ها، پوشه های صوتی و تصویری، ID ها، نشانه ها، علامت ها، آدرس ها، همه و همه، حتی نامه های خصوصی ام به آقا و خانم فلانی، عکس های خصوصی ام، همه را دیدند، به رابطه های خصوصی ام پی بردند، زندگی ام را زیر و رو کردند تا به اقدام های پنهان مانده شده بر علیه حکومت شان پی ببرند!

آن ها حتی کنجکاو بودند بدانند که من همزمان به چند نفر ایمیل می فرستادم، با چه کسانی چت می کردم، چه تعداد آدرس ایمیل را ذخیره داشته ام؛ معلوم بود که از پهنای بی نهایت و دست نیافتنی ِ تماس ها و ارتباطات ِ اینترنتی ِ مخالفان شان در هراس بودند.

در چندین جلسه ی بازجویی، بازجو شمار فراوانی از فعالین سیاسی و فعالین جنبش دانشجویی را نام می برد و از من می پرسید که آیا آن ها را می شناسم و یا با آن ها رابطه داشته ام یا نه؟ در میان این نام ها، نام آقای عیسی سحرخیز و آقای عماد الدین باقی هم بود.

 این بازجو می رفت، آن یکی می آمد. یکی شان می آمد و می گفت روزگارت را سیاه می کنیم، دیگری می آمد و می گفت تنها راه خلاصی ات از این جا این است که وقتی رفتی بیرون، یک مقاله بنویسی برای سایت ها و بنویسی که از فعالیت هایت بر علیه نظام پشیمان هستی و توبه می کنی. یکی دیگر می آمد و اول توپ و تشر می زد و مثلا می خواست ترس بیندازد به جونم و بعد می گفت یک راه بیشتر نمانده؛ باید بنشینی جلو دوربین و از فعالیت های “مضرره” ات اظهار پشیمانی کنی!

از بازجویی که این را گفت، پرسیدم اگر این کار را نکنم چه می شود؟ گفت دست کم برای ۱۰ سال می افتی توی زندان، زندان رجایی شهر، شاید هم قزل حصار، یا اینکه می توانیم تبعیدت کنیم به شهری دور افتاده. عصبانی بودم. گفتم همین حالا این حکم را بدهید، می خواهم بروم زندان عمومی. اما خب، کسی که تجربه ی این بازپرسی ها را داشته باشد می داند که این تهدید ها در بازداشتگاه امنیتی ۲۰۹ یک جور فشار روحی و روانی است.
 
اینجا… زندان!
روزها به کندی می گذشت. از دادگاه خبری نبود. سلول های کناری ام خالی و پر می شد. من مانده بودم و سلول کوچک ام در کاریدور شماره ی ۶. پنجره ی سلول با یک ورق فلزی پوشیده شده بود. روی ورق فلزی روزنه هایی وجود داشت که روشنایی روز را از خود عبور می داد. اما آسمان پیدا نبود. خورشید پیدا نبود. ماه پیدا نبود. ستاره ها پیدا نبودند. توی سلول دید ِ چشم ها به کار نمی آید، بلکه این قوه ی شنوایی ست که زندانی را از زنده بودن ِ خودش و زندگی ِ پیرامونش آگاه می سازد؛ صدای اذان، صدای بازجوها، صدای باز و بسته شدن درها، صدای گریه ی زن ها، صدای ناله ی مردهایی که کتک می خوردند، صدای نگهبان ها، که شب ها سر به سر هم می گذاشتند، صدای خفیف رادیو، صدای راه رفتن کسی روی پشت بام، صدای در زدن ِ زندانی ها، صدای سرفه هاشان، صدای کوبش باران به پنجره ها و صدای تپش قلبت، وقتی که از زور تنهایی از جا کنده می شود. و سکوت، این ژرف ترین مفهومی که زندانی را مسخ می کند. در این حالت می توان بو کشید؛ بوی خون، بوی دوا، بوی گلاب که بعضی از نگهبان ها به پیراهن شان می زنند، بوی خمیر دندان، بوی لیموی خورش قرمه سبزی و بوی فصل پاییز، که آهسته آهسته جایش را می دهد به زمستان. زمستان با برف اش، و برف با سردی و سبکی و نرمی اش، می نشیند جلو پنجره ی سلول. انعکاس نور می پاشد روی دیوارها. سلول روشن می شود از برف. برف یک نشانه است از آسمان ها برای زندانی، برای من، که شب ها لای تنهایی ام فرو می رفتم و حرف های بازجوها را به خاطر می آوردم که می گفتند این فکر را از سرت بیاور بیرون که یک روز، حتی یک روز در تاریخی دور، از سلول ات بیایی بیرون و برگردی به خانه. اما بلاخره یک روز صبح خیلی زود، در سلولم باز شد و نگهبان لباس هایم را داد به دستم تا بپوشم. او گفت باید بروی به دادگاه. لباس هایم را به تن کردم، از سلول بیرون آمدم، همراه با نگهبان از پله ها پایین آمدیم. جلو در چشم بند را برداشتم و سوار اتومبیل شدم. مچ دست چپ ام با دست بند به دستگیره ی اتومبیل قفل شد. آن روز برف سنگینی می بارید. هوا سوز داشت. مقصد نزدیک بود؛ خیابان مقدس اردبیلی، دادگاه ویژه روحانیت. طبقه دوم، دادیاری دوم. یکی دو ساعت منتظر ماندم. نوبت من شد. رفتم تو. قرار بازداشتم به قرار وثیقه تبدیل شد. زیر برگه ای را امضا کردم و بیرون آمدم و به زندان بازگشتم. با یک روز تاخیر از بازداشتگاه ۲۰۹ به بند قرنطینه منتقل شدم. در آن جا دیگر از تریاک و حشیش خبری نبود، اما برای اولین بار “کراک” و کراکی ها را از نزدیک دیدم. آن هایی که با خودشان مواد نیاورده بودند، تا صبح مثل مار زخم خورده به خودشان پیچیدند. غروب روز بعد در حالی که روی برگه ی پزشکی ام نوشته شده بود “زندانی بند ۳۵۰” به صورت دستوری به بند ۸ منتقل شدم. می دانستم که بند ۸ تبعیدگاه زندان اوین است. در ابتدا سالن ۱۰، جایی که زندانی هایش با کراک به زندگی نکبت بارشان معنا و مفهوم می دهند، و سپس سالن ۷، کمی بهتر، اما پرجمعیت. شب، اتاق ها پر می شد از کف خواب. توی کاریدور می خوابیدم. خواب که نه، فقط دراز می کشیدم تا صبح شود تا اجازه داشته باشم تا دم غروب در حیاط قدم بزنم. ضعیف و بیمار شده بودم. وزنم ۶ کیلو کم شده بود. مرتب سرفه می کردم. گلویم چرک کرده بود. رفتم پیش رابط بهداری و از او خواهش کردم مرا ببرد پیش پزشک. دو روز بعد همراه رابط بهداری به ساختمان (بند) ۷ رفتم. می دانستم که احمد باطبی در آن ساختمان در سالن ۳ زندانی بود. او را دیدم. می گفت به او هم اجازه نداده بودند به بند ۳۵۰ منتقل شود.

یک هفته ی بعد برای بار دوم از زندان به دادگاه ویژه روحانیت احضار شدم. در آن روز آقای بروجردی و یکی دو نفر دیگر از بازداشت شدگان تحصن ۱۵ مهر را هم به دادگاه آورده بودند. در اتاق دادیاری دوم روی صندلی نشسته بودم و به سوال های قاضی پاسخ می دادم. سوال و جواب ها که تمام شد، قاضی رو کرد به من و گفت من مدت ها در دانشگاه بودم، نماینده ی ولی فقیه بودم، با دانشجوها میانه ی خوبی دارم. خلاصه رفت بالای منبر و شروع کرد به تعریف و تمجید کردن از خودش و رابطه اش با دانشجویان در دانشگاه ها. معلوم بود که می خواست مسئله ای را مطرح کند که نیاز داشت به این مقدمه چینی ها. بعد شروع کرد به بدگویی از بروجردی و گفت او دروغ گوست. به او گفتم من با ایشان نه رابطه ای دارم و نه هوادارش هستم. من کارم چیز دیگریست؛ مرا اشتباهی دستگیر کرده اند، بازجویی هایم نیز پیرامون مسایل دیگری بوده. حالا نمی دانم که این موضوعات به من چه ارتباطی دارد. اما او آقای بروجردی را صدا زد و از او خواست که روی صندلی بنشیند. سپس یک دسته پرونده ی مربوط به نوشته های بروجردی را روی میز کارش گشود و پیرامون نوشته های درون پرونده از بروجردی سوال هایی پرسید. بروجردی نتوانست و یا نخواست – که گمان می کنم نخواست – با قاضی جر و بحث کند. اما قاضی به این مسئله بسنده نکرد. او کتاب فلسفه ی اسلامی را داد به دست آقای بروجردی و از او خواست که بخشی از آن کتاب را بخواند و تفسیر کند. اما آقای بروجردی باز هم از خواندن و تفسیر کردن ِ کتاب سرباز زد. معلوم بود که نمی خواست با قاضی مشاجره کند. این که چرا قاضی دادیاری دوم دادگاه ویژه روحانیت مرا با بروجردی روبرو کرد را پس از آزادی از زندان متوجه شدم. این موضوع را هم برای تان تعریف خواهم کرد.

یک هفته ی بعد با سپردن وثیقه به دادگاه از زندان آزاد شدم و آمدم به خانه. تنها بخشی از پیشامدهای دوران بازداشت در بازداشتگاه ۲۰۹ را در گفتگو با رسانه های فارسی زبان برون مرزی بیان کردم. همین اندازه بیان حقیقت کافی بود تا یکی از بازجوها، همان کس که بازجوی باطبی و دکتر حسام فیروزی هم بوده و در آخرین جلسات بازجویی خودش را نشانم داده بود، به خانه مان تلفن کند و یادم بیندازد که آزادی ام از زندان موقتی بوده و به من هشدار بدهد که مراقب زبانم باشم. اما من با یکی دو خبرنگر دیگر گفتگو کرده بودم و پیرامون بازداشت شدنم سخن گفته بودم. همان بازجو این بار آمد به در خانه مان و  مرا سوار اتومبیل اش کرد و (همان طور که در “وادار شدم به سکوت” برای تان تعریف کرده بودم) برافروخته و با زبانی خشم آگین به من هشدار داد که اگر به فعالیت هایم ادامه دهم باید بازگردم به بازداشتگاه! راستش را بخواهید، پس از این توبیخ دچار بیماری شدم. بیماری ام را “غم” نام نهادم. حال عجیبی داشتم. احساس نفس تنگی می کردم. دنیا کدر شده بود؛ بی رنگ، بی بو، بی مزه، انباشته از رخوت و سکوت، با آدم هایی مسخ شده و بیمار. آدم ها را تیره و تار می دیدم.
 
بنویس بروجردی دروغگوست!
دادگاه ویژه ی روحانیت هم شده بود غوز بالا غوز. یک بار که تلفنی به دادیاری دوم فراخوانده شده بودم، قاضی رو کرد به من و گفت دیشب پیش از به خواب رفتن، در این فکر بوده که چطوری می شود دستش باز شود برای اینکه حکم سبکی برایم صادر کند. و پس از کلی چه کنم چه کنم، به این نتیجه رسیده که من، یعنی کیانوش سنجری، باید یک مقاله بنویسم و بنویسم که در دادگاه ناظر جلسه ی مناظره ی قاضی با بروجردی بوده ام و بنویسم که بروجردی دروغ گوست و بی سواد، و این مقاله را توی همه ی وبلاگ ها و همه ی سایت ها منتشر کنم!

به قاضی گفتم درست است که در جلسه ی مناظره ای که بار گذشته با حضور شما و آقای بروجردی در دادگاه برگزار شد (و توی دلم گفتم حالا می فهمم چرا من را نیز در آن جلسه شرکت دادید) ایشان نخواست با شما بحث کند و اساسا پس از اینکه یک نفر مانند ایشان درون سلول اش در بازداشتگاه امنیتی ۲۰۹ کتک می خورَد و به اصطلاح منکوب می شود، دیگر نباید از او انتظار داشت در جلسه ی دادگاه از عقایدش دفاع کند. و گفتم این انتظار زمانی بجاست که زندانی مورد نظر در بیرون از زندان و با برخورداری از امنیت پس از بیان، عقایدش را بیان کند و یا آن عقاید را رد کند.

به خیال خودم حرف بدی نزده بودم. اما نمی دانم چرا قاضی محترم دادگاه از حرف هایم برآشفته شد و یکهو از پشت میزش بلند شد و آمد طرف من و دو سه بار مشت اش را به سینه ام کوبید (البته نه خیلی محکم، بلکه کوبیدن این مشت یک جور هشدار بود به من که باید مراقب حرف زدنم باشم) و چند تا ناسزا بارم کرد و گفت: “خودت خواستی، حالا برو تا دوباره احضارت کنم!
 
این پایان کار نبود. مزاحمت های بازجوی وزارت اطلاعات ذله ام کرده بود. من سکوت پیشه کرده بودم. بغض ام را فرو خورده بودم. اما آن طور که معلوم بود، رفت و آمد هایم با این و آن، تماس هایم، تماس های دیگران با من، همه و همه هنوز برای بازجوها سوال برانگیز بود. روز سه شنبه ۱۷ بهمن، صبح زود  موبایلم زنگ خورد و از خواب بیدارم کرد. بازجو بود. همان کسی بود که آمده بود به در خانه.  از روزی که آمده بود به در خانه مان و تهدیدم کرده بود و من هم تهدیدش را در وبلاگم تعریف کرده بودم، دیگر سراغم نیامده بود و تلفن نکرده بود. پیش خودم می گفتم شاید دست از سرم برداشته باشند. اما این طور نبود. او این بار مرا به “دفتر پیگیری” وزارت اطلاعات در چهارراه ولی عصر احضار کرد. تابستان ۸۳، با …  به این محل رفته بودیم. می دانستم که به چه جور جایی می رفتم. سرباز وظیفه در را باز کرد و رفتم تو. موبایل و کارت شناسایی ام را تحویل دادم و داخل شدم. دو نفر بودند، یکی شان همان کسی بود که تلفن زده بود و دیگری همان مردی بود که در بازداشتگاه ۲۰۹ به من گفته بود “گناهانت را به خاطر بیاور!”

متن ِ چاپ شده ی آخرین مقاله ام (وادار شدم به سکوت) و متن ِ چاپ شده ی مصاحبه ام با خانم گلناز اسفندیاری، خبرنگار رادیو فردا  روی میز بود. برخی از جمله ها با ماژیک فسفری رنگ، نشان گذاری شده بود. آرم سایت عصر نو بالای برگه چاپ شده بود. مردی که پشت میز نشسته بود به برگه ی های روی میز اشاره کرد و توضیح خواست. به او گفتم که راستش را نوشته ام. شما به من هشدار دادید که دهانم را ببندم و من هم همین را نوشتم. نباید می نوشتم؟

مردی که پشت میز نشسته بود و رگ گردن اش برآماسیده بود گفت مثل اینکه شوخی ات گرفته؟ این بار با بار گذشته تفاوت دارد. این بار اگر بخواهی غیر از آنچه به تو هشدار داده شد رفتار کنی، برخورد می کنیم. برخورد ِ این بار با گذشته تفاوت دارد. کمرت را می شکنیم.

داشت زور می زد تا چهره اش را تا اندازه ی زیادی بغ کرده و عبوس نشان دهد. چهره اش خیلی زشت و تهوع آور به نظرم رسید. اما باید توی چشم هایش نگاه می کردم که یک وقت خیال نکند توانسته مرا بترساند. می گفت باید همیشه یادم باشد که موقتی از زندان آزاد شده ام. گفت هر وقت که بخواهیم می توانیم برگردانیم ات به زندان. این را فراموش نکن!

به او گفتم دارم به این نتیجه می رسم که شما دارید با اعصاب و روان من بازی می کنید. من فکر می کنم توی زندان راحت تر باشم. وقتی این حرف را می زدم، اندکی لبخند به لب داشتم. بازجوها خیال کردند دارم شوخی می کنم. اما من جوش آورده بودم و حس می کردم که دستم داشت می لرزید. داشتم خیلی جدی حرف می زدم.

مردی که رگ گردن اش برآماسیده بود، به چند تا موضوع اشاره کرد که به من مربوط می شد. می فهمیدم که داشت کد می داد و مثلا می خواست وانمود کند که از تماس ها و رابطه های من آگاه است. او می دانست که در شب ِ عاشورا در جلو ساختمان حشینیه ارشاد با آقای موسوی خوئینی و چند نفر از بچه های سازمان ادوار تحکیم وحدت دیدار کرده بودم، به منزل … رفته بودم، با بهزاد و دکتر حسام فیروزی قرار ملاقات گذاشته بودم، و البته به قول او، این ها زیاد مهم نبود، بلکه می خواست بداند چرا با آقای مک داوال، خبرنگار روزنامه ی ایندیپندنت در تهران دیدار کرده بودم.
نمی دانم چه طوری، اما او درست فهمیده بود. من با آقای مک داوال دیدار داشتم. با او از طریق یکی از دوستانم در یکی از سازمان های بین المللی مدافع حقوق بشر آشنا شده بودم. آقای مک داوال به من ایمیل زد و از من دعوت کرد که در یکی از کافی شاپ های شمال تهران همدیگر را ببینم. من البته پس از ۱۰ روز، بعد از اینکه تلفن زدن های بازجوی وزارت اطلاعات قطع شد، به او ایمیل زدم و درخواستش را پذیرفتم و با کمال میل هم پذیرفتم. چرا که می خواستم همه ی پیشامدهای ناگواری که در زندان های جمهوری اسلامی برایم رخ داده بود را بیان کنم.

متوجه شدم که بازجو از جزئیات این دیدار چیزی نمی دانست. پاسخ من این بود که بله، من با او دیدار کردم اما چون او فارسی بلد نبود، حرف زیادی رد و بدل نشد؛ چای خوردیم و به همدیگر نگاه کردیم!

در میانه ی گفتگومان (گفتگو که نه، بلکه بازجویی، یا بازخواست یا هر چیزی شبیه به این) یک نفر وارد اتاق شد و زیر گوش مردی که رگ گردن اش برآماسیده بود خیلی آهسته گفت آقای زعیم آمده. (همان شب در سایت های اینترنتی خواندم که “کوروش زعیم، عضو شورای مرکزی جبهه ملی ایران به وزارت اطلاعات احضار شد و به مدت سه ساعت مورد بازجویی قرار گرفت.”)

در پایان به من هشدار دادند که نباید مانند بار گذشته پیرامون فراخوانده شدنم به اداره پیگیری وزارت اطلاعات مطلبی بنویسم و یا خبری منتشر کنم.

- منتظر تلفن باش.
اما من منتظر نماندم.

 

بدون دیدگاه » بیان دیدگاه

 

دیدگاه خود را بیان کنید

  • نظر شما پس از بازبینی توسط مدیر خبرنامه منتشر خواهد شد.
  • لطفا از کلمات نامناسب استفاده نکنید.
  • برای بیان دیدگاه خود نیازی به کیبرد فارسی ندارید.





مقاله خروجی RSS
ویژه خروجی RSS
پلی تکنیک خروجی RSS
اجتماعی خروجی RSS
حقوق بشر خروجی RSS
خبر خروجی RSS
دانشگاه خروجی RSS
زنان خروجی RSS
سیاسی خروجی RSS
Close
E-mail It