از دور دودی غلیظ چشم را پر می کند، گویی قیامت فرا رسیده، همه جا به سیاهی می زند. لمحه های سرخ در میان این سیاهی چشم اندازی مبهم دارد. کم کم آنچه را که شنیدم معنا می شود، سوت ممتد و بمب!

جرات قدم برداشتن ندارم، پروردگارا آنجا کپر بی بی حلیمه بود. بی بی پیرزنی بود شیرزن که از کودکان و نوزادان روستای ما نگاهداری می کرد. یک کپر کوچک و در کنارش یک خانه کوچکتر که رنگ نیاز در نگاه به آن منزلگاه بیش از هر چیزی به چشم می خورد. بی بی مثل بسیاری از روستاییان منطقه از مال دنیا و از زرق و برق زندگی امروز بی بهره بود و یک عمر تنهایی اش را در کنار پسر عمویش با بچه های مردم پر می کرد. سختی ایام در چین و چروک های پیشانی او سخت پیدا بود. از جوانی اش می گفت، از ازدواجش که با بی میلی و نارضایتی باید به خانه پسر عمویش می رفته.

از جفا کاری زمانه می گفت که در خاک خوزستان که سالهاست این مملکت مدیون آن است و روی زانوهای آن ایستاده، باید دنبال مرتعی کوچک برای چراندن گاومیش هایش زیر تیغ بی رحم آفتاب می گشت، تا چرخ سنگین زندگی آنان اندکی بچرخد. اما کمبود زندگی بی بی  هنگامی که بچه های سبزه و نمکین روستا را به آغوش می کشید، در پس پلکهایش نمایان بود. حالا دیگر سنی از او گذشته بود و آن فرسوده شیر زن با چند خرما از نخلستانهای خدا روز را شب می کرد و با آنچه از گاو میش ها می رسید شکم بچه ها را سیر.

رشته شیرین افکارم با ناله های آمیخته به جیغ فرو ریخت. آرزو می کردم هیچگاه به خودم نیایم، افسوس تولدم در این دوران بی رحم را می خوردم. آری گل های باغچه بی بی حلیمه از  بوستانی سیاه از آن خاک خشک سر بر آورده بودند، با جوانه هایی قرمز که از خون طفلان بی گناه آبیاری شده بودند. بوی باروت و خون، تنفر و استیصال، اشک و آه موج می زد. و اینک در مقابلم بدن نیم سوخته برادرم به جای لبخند شیرین هر روزش -  داداشی آمدی، دیر کردی. بی بی خداحافظ و قهقهه کودکانه. داداشی خسته نباشی امروز کلی خوش گذشت، اینقدر با بچه ها بازی کردیم که نگو - آری بازی مرگ، بازی خون، آتش و از امروز ما بازی سوگ می کنیم. ای خدا هدیه امروز جنگ به ما خون برادر نونهالم به جای خنده های شیرین اوست. وا مصببتا! اینجا چقدر علی اصغر هست.

بهمنشیر هم فریاد می زند، آسمان هم  می گرید و مادرم، پدرم و تک تک مردمانی هم که کودکان شیرین خویش را به آغوش کشیده اند و آنها را پاره ای از جان و نفس خود می دانند نیز خواهند گریست.

جنگ امروز تمام شده و جز غم و اندوهی بی پایان چیزی برای خانواده ما نمانده. دنیا را با خنده شیرین برادر کوچکم عوض نمی کنم چه برسد به … و هیچ چیز جای آن نگاه معصوم را در دل ما نمی گیرد.

این خاطرات زمانی از ذهنم عبور کرد که عکس کودکی معصوم اما آلوده به دست سیاست مداران را دیدم که تصویری از دیکتاتور ملعون عراق - صدام حسین - را در فلسطین بدست داشت و رخت عزا بر تن کرده بود. آری نمی دانم چرا، چون نمی خواهم بدانم. اما فلسطین، سودان و … در مرگ این جرثومه فساد در سوگ بودند!

زجه های برادرکوچکم تمام گوشم را پر می کند. باز هم صدای آن صوت کذایی، انفجار، خون وآتش.

جنگ دیگر بس است. بگذارید با لبخند طفلهای معصوم امروز به یاد برادران مظلوم دیروزمان - که صدام برایشان عیدی عروسک اما از نوع انفجاری از آسمان ریخت - خوش باشیم. با اینکه برای قاتل برادرانمان مراسم سوگواری برگزار می کنند، اما ما ایرانی هستیم. سالیان دراز به راستگویی و درستکاری در سرتاسر گیتی مشهور بودیم. با این وجود به خون برادرانمان قسم نمی گذاریم سیاست مدارانی که آبروی انسان را برده اند، جنگ را به مرزهای هیچ کشوری ببرند، حتی آنجایی که برای قاتل برادر من مراسم سوگواری برگزار می کنند، آخر آنها نیز برادر کوچک دارند.

 

بدون دیدگاه » بیان دیدگاه

 

دیدگاه خود را بیان کنید

  • نظر شما پس از بازبینی توسط مدیر خبرنامه منتشر خواهد شد.
  • لطفا از کلمات نامناسب استفاده نکنید.
  • برای بیان دیدگاه خود نیازی به کیبرد فارسی ندارید.





مقاله خروجی RSS
ویژه خروجی RSS
پلی تکنیک خروجی RSS
اجتماعی خروجی RSS
حقوق بشر خروجی RSS
خبر خروجی RSS
دانشگاه خروجی RSS
زنان خروجی RSS
سیاسی خروجی RSS
بستن
به E-mail بفرست