اعتقاد به خدا فراروی از محسوسات است. نمی توان در محسوسات ماند. خدا متعالی است و دین امکان پیوند با امر متعالی . بحث درون دینی صرف به اشعری گری منجر می شود. در درون دین بودن ِ صرف حذف دینی بودن است. چون در دینی بودن، انسان که خارج دینی است، درون دینی می اندیشد، پس باید به خود هم بیاندیشد.پس بحث دینی مستلزم بحث درون دینی و برون دینی است. ارتباط بین انسان و خدا مستلزم توجه به انسان و خداست. حذف ارتباط خدا را پوچ می سازد . بی ارتباط با خدا او وجود ندارد. خدای جدا معدوم است. فرض صرف است. آنقدر ذهنی است که نیست. و با توجه بیش از حد به انسان ارتباط را یک طرفه می سازد و توجه بیش از حد به خدا نیز انسان را فقط مستمع می گرداند.
دین لزوما دین خاص است. نمی توان دین فردی جعل کرد. در این صورت انسان برای فراروی تنها خود را مضاعف کرده است. خدای فردی متافیزیکی نیست. صرفا درون ذهنی است. خدای فردی، بنا به ادعای فرد خاص هست نه بنا به ادعای خودش پذیرش دین خاص پذیرش خدای عینی است. صحبت از دین ِ انسانی ، انسان به عنوان کلی، دین ِ محسوسات محور است. در دین انسانی ، انسان کامل به عنوان ِ خدا ، محور است. در این جا انسان معبود خود است پس فرا روی از محسوسات که خود را هم شامل می شود صورت نمی گیرد.
می توان بی خدا بود . هیچ اجباری برای پذیرش باور به وجود خدا نیست. کسانی که دین ندارند یا هیچ اطلاعی از خدا و دین ندارند و یا آن را نپذیرفته اند. یا فرا روی را ممتنع می دانند. آنها نیازی به فراروی از محسوسات ندارند.عالم بی خدای آنها عالم موجود است.
پرداختن به خدا و مفهوم دین بین مومنان مطرح می شود یا می تواند تأملی درون فردی باشد. خدا اگر تحمیل شود ، خدا نیست، محسوس است. خدایی که تحمیل شود توسط تحمیل کننده آنقدر عینی است که باید اعتقاد به آن گسترش یابد. خدای عینی گسترش یافته در ادیان باید در مقابل عقل پاسخگو باشد. و چون نبوده و نیست می شکند.
به طریق سلبی باید اعتقاد از خدا درون دینی باقی بماند در حوزه ی اعتقاد، انسان عاقل می پرسد.و چون عقلانی نیست و نا محدود است محل تناقض قرار می گیرد و آنقدر عینی شده است که دیگر خدا نیست.
خدا نا محدود است و انسان محدود. اما انسان می تواند به واسطه ی عقل نظامی معنایی برای تبیین وجود بسازد. خدای متافیزیکی خدایی است که موضوع متافیزیک از حیث وجود مطرح شده است.
مابعد الطبیعه ای که خدا را بررسی می کند درون دینی است. ارسطو یا افلاطون هیچ یک مراد شان از خدا، خدایی دینی نبود. خدای دینی در بررسی مابعد الطبیعی کلامی یا درونی دینی است.در مابعدالطبیعه بالمعنی الاخص مومن می کوشد نا محدود را عقلانی کند. او نظامی می سازد اما چون نظامی عقلانی ساخته است نظامش می شکند مابعد الطبیعه دینی سیال است از آن حیث که عقل می شکند و می سازد. پس در مابعد الطبیعه بالمعنی الاعم خدای دینی بررسی نمی شود. او صرف ِ وجود را بررسی می کند. دیندار می تواند برای بررسی عقلی خدای دینش مابعد الطبیعه ی عامی سازگار وضع کرد.
خدا نا محدود است. پس مابعدالطبیعه ی خاص یا دینی نمی تواند جزمی باشد. مابعدالطبیعه ی دینی باید به عقل ِ غیر دینی جواب دهد. عقل دینی ( عقل با فرض خدا ) نمی تواند خود را نقض کند . پس در صورت جزمی بودن مابعدالطبیعه ی خاص خدا را احصا می کند او دیگر خدای نا محدود نیست خدای محدود به چارچوب نظری مابعدالطبیعه است. تین خدا پرستیده نمی شود بلکه به عنوان اصل تبیین می کند.
خدای دینی از آن حیث که وجود است چون دین می گوید او وجود دارد ، موضوع مابعدالطبیعه ی عام است. پس بی دین می تواند سوالات ما بعد الطبیعی در باب خدا کند یا آن را وجود نداند.
اینکه خدا وجود دارد. از آن رو که درون فردی است. موضوع ایمان است. انسان به مثابه موضوع ایمان خدا را نمی شناسد آن را قبول می کند. ایمان عقلانی نیست. غیر عقلانی است. ایمان باور به وجود غیر عقلانی است. محسوس در حوزه ی عقل است. اما نا محسوس کلی یا مابعدالطبیعی می تواند موضوع ایمان باشد. آنچه ایمانی است محسوس نیست.متعلق ایمان، متعلق عشق است. رد آن را می خواهد به سوی آن حرکت کند. در اختیار و تابع اوست. مومن بنده است. مومن بدون پرسش می پذیرد. فاعل ایمان خود معقول است. مورد ایمان، مومن را می پذیراند. ایمان تابع علیت نیست. ایمان اعتقاد نیست. بررسی نمی پذیرد در صورت نفی خدا توسط عقل، مومن بی ایمان نمی شود. بلکه تنها با انکار خدا در مابعد الطبیعه او را نا وجود می سازد. ایمان به عقل وابسته نیست.
مومن نمی تواند ادعای مابعدالطبیعی بکند. یا نه اگر کرد باید ان را شرح دهد و به سوالات عقل پاسخ گوید. ادعای مابعد الطبیعی نمی تواند ادعای مابعدالطبیعی نباشد. مومن می تواند ادعای مابعدالطبیعی نکند و تنها ایمان بیاورد و در این صورت مابعدالطبیعه نمی تواند قلب او را بشکافد. مومن ساکت در معرض پرسش و عقل نیست. او تنها با عمل دینی از غیر مومن بازشناسی می شود.
عقل خنثی است. او نمی تواند غیر عقلی را نفی کند یا اثبات. عقل خنثی در دین به عقل مثبت تبدیل می شود . عقل خنثی در ماتریالیسم به عقل نافی خدا بدل می گردد. می توان با احترام به عقل، یک سان حیات و حق به ملحد و مومن قائل بود. حوزه ی قانون ، حوزه ی عقل خنثی است. عقل خنثی ، عقل غیر جزمی و از این رو می تواند حوزه ای برابر برای انسان ها فرض کند. عقل خنثی عقل تساوی بین است، از این رو ابزار حکومت و قانون است.
مومن ، چون بنده است متمایز از آزاد است. مومن عمل دینی را انجام می دهد. عبادت اولین عمل دینی است.و چون دین خاص است، عبادت باید خاص باشد.او با عبادت غایت اصلی دین یعنی فرا روی از محسوسات را پی می گیرد. خدا به واسطه ی مومن عمل می کند ( در عمل دینی ). عقل مومن فرا روی از محسوس را در عمل لحاظ می کند. پس عقل ایمانی ابزاری است در محدود سازی انسان. مومن در عمل لغزنده است. تبعیت مومن از دین عینی گسترش یابنده تبدیل خدا به انسان است. در دین عینی گسترش یابنده این انسان تقریر کننده است که مومن را تابع خود می سازد. چون ایمان فردی است اجتماع ایمانی نمی تواند تابع تقریر واحد باشد. عمل دینی عمل فرد مومنِ متمایز است . او خود قاضی خود است. عمل مومن عمل خداپسند است. در صورتی که مومن تابع تابع دین شرک قرار گیرد، عمل او خداپسند نیست چون تابع محسوس است. دین تاریخی تبدیل به دین عینی می شود . خدا در دین عینی بدیهی است و چون بدیهی است احکام اجتماعی بدیهی دارد.
دین تاریخی دارای منشاء عینی است. وحی خدا را اعلام می کند ، نبی واسطه ی وحی است. وحی برای انسان است و انسان در زمان است. و این یعنی انسان در زمان است یعنی موجودی دارای جنبه های ثابت و متحرک است و دین نیز در عصر نزول هر دو جنبه ی انسان را در نظر می گیرد. انسان عامل بعد زمانی است. در عصر نزول آنچه خدا پسند است توسط خدا بیان می شود اما چون انسان در زمان است خدا پسند عصر نزول با خدا پسند بعد از عصر نزول تفاوت دارد.
دین تاریخی اعلام عمل دینی ِ عصر نزول به عنوان عملی همیشه دینی است. و در این حالت انسان دارای یک جنبه لحاظ می شود. مومن به دین تاریخی تابع خدا نیست چون از احکامی پیروی می کند که دیگر خدا پسند نیست. دین تاریخی بت پرستی است.
خدا جسم نیست. حکم او جسمانی ایست. فرد باید بکوشد با تکیه بر ثابت یا خدا عمل کند.اعمال نبی عمل در زمان است. پس باید سنت را نیز مانند قرآن دارای دو بخش ِ تابت و متحرک دانست.
بهتر است مومن ادعای خدا هست را نگستراند. چون در این صورت باید وارد مابعدالطبیعه شود. صرف مابعدالطبیعه فربه شدن عقل ِ دینی راه را برای ایمان تنگ می کند. حوزه ی اجتماع و عمل برون دینی حوزه ی تغییر است. در حوزه ی تغییر نمی توان احکام جزی دینی وضع کرد. این عمل را به مومن می سپارد . مگر عبادت.
عبادت تاکید بر فراروی از محسوسات است. عمل مومنانه فرض حضور در محضر خداست. اخلاق دینی هم عقلی است هم وحیانی . عقلانی است چون انسانی است وحیانی است چون انسان بنا به حضورش در محضر خدا و در محسوس بودن ِ فرا محسوس به آن قائل است . انسان در محسوس است چون هست و فرا محسوس است چون به واسطه خدا و ایمان صرف، در محسوسات نیست. و از آن فراروی می کند پس اخلاق دینی حتما انسانی است ( باید باشد ) ولی تنها انسانی نیست .



این مشکل بیش از هر جا در جوامع غیر معتقد به هرمنوتیک ایجاد می شد. در این جوامع قرائت حاکم، سایر قرائت ها و فهم پذیری ها را باطل و محکوم به نابودی می دانست و مجال طرح و بحث عقلانی این مباحث را نمی داد. پس این نظرات قلیل نیز در لعاب های دیگر و در قالب های غیر از خود رشد کردند و به زایش فهمی چند پاره منجر می شد.
دادگاههای ما استقلال لازم را ندارند، عدم حضور وکیل در مراحل دادرسی در پروندههای مختلف مشاهده میشود، حکم موکلان به وکلا ابلاغ نمیشود. از آنجایی که وکیل میباید از شأن قاضی برخوردار شود و عملا چنین نگاهی در محاکم وجود ندارد. همه این موارد با قوانین مدنی کشور خود ما سنخیت ندارد، چه برسد با استانداردها و میثاقهای حقوق بشری.
برخورد با چنین جنبشی دشوار است. برای حمله به آن باید آن را از تداوم انداخت اما چگونه؟ ایجاد وحشت و ارعاب، اتهام براندازی نرم و سخت،وابستگی به بیگانه، دریافت کمک مالی و... به فعالان آن می تواند ریزش های کوتاه مدتی را سبب شود اما آن را از تداوم نمی اندازد.
گویا هنوز پس از سی سال این مشکل حل نشده و هنوز مدیران دانشگاه تهران به دنبال یونیفورم هستند. ای کاش آقای احمدینژاد این مشکل را هم مانند دیگر مشکلات مملکت با تشکیل یک معاونت جدید و صدور فرمانی قاطع برای همیشه حل کنند. نگران آن روزهایی هم نباشند که در پاسخ به منتقدان خود با تمسخر میگفتند «مگر مشکل مملکت، مو و لباس جوانان است؟»
