سفر نیمه تمام!، آرتمیس

چهارشنبه ۲۵م مرداد ۱۳۸۵

سفر نیمه تمام!، آرتمیس

 

پیشتر،هر وقت گزنک رو رد میکردیم نوید تموم شدن جاده و شروع جنگل و دشت و دریا بود و دمی آسودن از شلوغیها و دغدغه ها،و یا استراحت بعد از بالا و پایین رفتن کوههای سر به فلک کشیده و وحشی البرز.
ولی این بار حس دیگری بود!دردی که تا ناکجای وجودم رو به هم فشار میداد.اکبر رو دو،سه بار بیشتر ندیده بودم،توی همهمه شلوغی برنامه هایی که از بخت و اقبال با مرخصی های اوینش روی هم می افتاد.آدم ساده ای بود. گرم و صمیمی ولی نسبت به سنش شکسته تر و پیرتر،مثل خیلی ها که داغ قفس و بیشتر دونستن رو روی پیشونی دارند.
این بار با هم از گزنک رد هم نشدیم،پلیس و اطلاعات جاده رو بسته بودند و به انتظار نشسته.علی میگفت مردم گیج نگاه می کردند که اینها کی هستند که به خاطرشون مجبورند ساعتی رو توی جاده بمونند و دیرتر به مقصد برسند…..
واقعیت اینه که آدمهایی خاصی هم نبودند-یم،عده ای که می خواستیم فقط یک قبر رو ببینیم و سر به جاده گذاشته بودند…بر و بچ ادوار و تحکیم…
بعد از چند ساعت الافی توی پاسگاه پلیس راه هم برگشتند تهران،من ولی دیر راه افتادم بی معرفتها یک ساعت قبل راه افتادن زنگ زدن میگن کجایی،البته بماند که کارهای دانشجویی مخصوصا توی تحکیم همه دیقه نودو پنجِ!،با اینکه ماشین دربست کردم ولی فکر می کنم ۳،۴ ساعتی ازشون عقب بودم،زنگ که زدن دمق شدم،نای برگشتن هم نداشتم،هرچند اتفاق جدیدی نبود،تابستون۸۲توی اصفهان و نشست اضطراری که به رسمیت هم نرسید یه چیزی تو این مایه ها رو تجربه کرده بودم(ولی اونجا نزدیک بود یه اتوبوس آدم بره تو دره،فقط ته مونده نفوذ طاهری امام جمعه سابق اصفهان و حسینیه حسین آبادش به دادمون رسید)،و تابستون ۸۳ شیراز(مهمان نوازی رئیس دانشگاه شیراز زیاد بود،و برنامه ای که وجوز داده بود رو بدون دلیل لغو کرد،به همین خاطر ۳ شب با بچه های تحکیم توی چمن های جلوی ساختمون مرکزی دانشگاه خوابیدیم،جای شما خالی)،قفس زده شده بودم.امامزاده هاشم که رسیدم زنگ زدم و قطعی شد که برنامه کنسل شده،انگار می خواستن چند تا از بچه ها رو هم نگه دارند،موبایل سخت آنتن می داد،چند دفعه قطع شد سر همین زیاد پرس و جو نکردم…
زد به سرم ،با خودم گفتم حالا که تا اینجا اومدم بزار برم،از یک طرف نمی خواستم …
با دودلی و بی تصمیمی شماره رو گرفتم،الو سلام!حال شما خان؟خوبی؟خبر از جوونها نمی گیری پیرمرد!صدای مردانه و آرومی از اون طرف خط به گرمی به استقبالم آمد،هرچند صداش قطع ووصل می­شد….مرد پیر،هنوز سرحالِ!گرمی عجیبی توی رگهام دوید…
پرسیدم:کجایی خان؟،دلم تنگِ!،و مثل همیشه استقبال و گرمی آغوش معلم پیر،صدای آشنای ۲۳سالِ زندگی؟!بی قرار شدم ،از آخرین باری که دیدمش سالی واندی میگذشت!
پا به جاده گذاشتم….
سواریِ کرایه که جاده رو پیچید توی فرعی باد خنک توی موهام پنجه انداخت،کلی خاطره صحنه به صنحه جلوی چشمم رژه رفت…اولین بار که اینجا اومدم ۱۵سالم بود،همراهِ خان و پدر و چندتادیگه از پیرپاتالهای گروه کوهنوردی آرش،ته مونده رفقای دوره چریک بازی که از چوبه دار و تیر بارون فرار کردند و هنوزتوی ایرانند.عادت دارند که هر سال بعد از کوه گردی توی البرزمرکزی چندروزی رو اینجا یا آب اسک یا وانا یا امیری به قول خودشون هر جا که عشقش بیشتر باشه (ساده تر:زور صاحبخونه بچربه)،توی خلوت ۴ دیواری یکی از رفقا اطراق کنند….
صدای محو سرودِهمیشگیشون توی گوشم موج انداخت:”سراومد زمستون…گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون….”.
ماشین به ورودی ویلا رسید…
خان همیشه دوست داشت اینجا یه ویلای کوچیک داشته باشه ولی این طرف ها رسم ملک به غیر نمی فروشند،ملک شاهاندشتی مال شاهاندشتی،اگه همه فامیل هم بمیرند ملک میرسه به یه شاهاندشتی دیگه…
ولی ما هم هیچوقت اینجا غریبه نبودیم،خان که جای خود داره…از فرخنده و آقا صاحب خونه ترِ انگار…
کرایه رو حساب کردم وچند قدم سر بالایی رو پیاده رفتم تا به در ورودی رسیدم،مثل قدیمهاچهره­های خندون و آشنا جلوی درمنتظرم بودن”خان ،خاله فرخنده و آقا،چشم چشم کردم دنبال مهدی ولی نبود….”
-سلام آقای مهندس چه عجب از این طرفها…
روبوسی کردم ،خاله فرخنده بغلم کرد ودرگوشم گفت:سایت سنگین شده ،میدونی ۳ سال ندیدمت؟با تعجب گفت :چرا این شکلی شدی….،چیکار کردی با خودت؟!!…
خاله راست میگفت،آخرین باری که اینجا اومدم برنامه تابستونه صعود علم کوه با پیرمردها بود،(تابستون ۸۰ ،۱۸سال بیشتر نداشتم،بعد از فرود از مرزن آباد چالوس،نوشهر،نور…و آمل)،آخرین باری که فرخنده و مهندس رو دیدم هم مراسم آقاناصر بود،اومده بودند پیش ما که بمونند چند روزی ولی آقا گفت کار فوری دارم،بعد از ختم سریع برگشتند تهران،۳سال پیش…
یاد عمو بهمن وآقا ناصرافتادم،بزور جلوی خودم رو گرفتم…به خنده رد کردم،برای عوض کردن حرف سراغ مهدی روگرفتم.خاله فرخنده گفت مهمون داره،هم کلاسیهاش امروز ازتهران اومدن،برده بچرخوندشون و دورو بر رو نشونشون بده،ولی باید کم کم پیداشون بشه،خیلی وقت رفتن…
هم خاله پیرشده هم آقا…راستی راستی۳ سال گذشته …سخت باورم شد…اونقدر درگیر بودم که حتی گذشت زمان رو حس نکردم…
رفتیم تو،بساطِ پذیرایی…وسطِ بگو بخند و شوخیها و متلک های خاله اصلا داشت یادم می­رفت برای چی اومدم …
آقا هم که ول کن نبود،نیش و کنایه ،طعنه به سیاسی کاریهایی این ۵ سال دانشگاه،انگاری خان و مسعودحسابی پته رو ریخته بودن رو آب،همه چیزی رو که میدونستن و یا حدس می زدن روبراش تعریف کرده بودن….تیر خلاص روخاله فرخنده زد که احساس غریبی نکنم و مطمئن بشم رنگ آسمون این خونه هم مثل همه جا آبیِ:”مهندس وقت زن گرفتنت شده ها،نمی خوای کاری بکنی؟من اگه افسانه رو ببینم که میدونم چیکارش کنم ،چه­جوری دلش میاد،حیف که گذارم اونطرفی نمیفته و گرنه که…،مامانت و خاله مهینت همیشه بی خیال بودن،اصلا خودم برات دست بالا می کنم…!”،اومدم یه چیزی بگم ولی حرفم رو خوردم….
دلم پیچ خورد….یاد ۲،۳ ماه آخر و قصه هاش افتادم،و این که الان کجام،….
همون حس عجیب غریب و سوزش و خلاء افتاد ته دلم،و همون حرف همیشگی رو به خودم زدم:”فرق آدم ضعیف و قوی چیه؟اگه نتونی ازش رد شی و فراموشش کنی که هر چه کردی ویاد گرفتی و اولدوروم بولدورومت هیچ بر هیچِ،بی خیال شو،ول کن،تموم،…و سعی کردم مغزم رو خالی کنم…”
یه چیزی تا ته وجودم رو لرزوند،یه آن،یه چهره جلوی چشمم اومد،بدون اختیار چشمهام رو بستم و یه تکون عصبی …،و شانس آوردم که کسی این رو ندید.
بازهم به شوخی ردش کردم:ای بابا کی دختر به ما میده خاله!!آدم قحطی؟؟!!
شانس آوردم اردشیرخان به دادم رسید،با همون صدای دورگه و مردونه:”خوب من یه خورده با مهندس صحبت دارم،واسه همین گفتم بیاد اینجا ،ما میریم یه دوری بزنیم.بریم جوون؟”
گفتم :بریم خان.و با تمام سرعتی که میشد قبل از تکون خوردن لب خاله بلند شدم.
خاله شروع کرد به غروغر که بچه تازه از راه رسیده،بزار خستگی از تنش در بره،بعد ببر مخش رو بخور….
ولی خان گوشش به این حرفها بدهکار نبود.مثل همیشه،یا حرفی نیست یا اگه هست یکیِ!اونم حرف اردشیر خان!اینجا وسط زمین ،باور نمیکنی؟!متر کن!ته مونده اخلاق یه خانزاده که از بچگی بالای سر رعیت ،توی ملک پدری و کوههای ۷۰ قله و کفی های دشت انجدان واسب و تفنگ و شکار ِگراز و کل و قوچ و …بزرگ شده.
راه افتادیم…
مسیرآشنا ست فقط نسبت به قبل یکم زیاد پا خورده “انگار اینجا هم داره دنجی قدیم رو از دست می ده!”، با ۶۵ سال سن هنوزم چست و چالاک تو کوه میرفت،از خودم خجالت کشیدم.بدون کلامی حرف رفتیم تا همون جای همیشگی،سر سینه کش،بعد از ۵ سال،کنار همون تخته سنگ،زیر پا آبشار و ملک قلا(به قول محلی ها،خاله میگه این قلعه،اسم درستش ملک بهمنِ)،دیواره ای که فکر کنم بهش میگن مازیارگر و ده ،از همه قشنگتر تنِ خاکستری دماوند جلوی چشم.
خان سکوت رو شکست،یه نیم نگاهی بهم کرد و گفت:چی شده جوون چرا پکری،از تو بعیده،نه اون بابای شوخ و شنگت اهل فکر و خیال بوده نه خودت اینجوری بزرگ شدی که حالا با ۱۰ من عسل پایین نمیری،بابات سر بسته یه چیزایی گفت بهم،به اونم که چیزی نمی گی،به هر حال….می دونستم دیر یا زود پیدات میشه،منتظرت بودم!!
خجالت کشیدم،سرم رو انداختم پایین،بغضم داشت می ترکید.
دست گرم و سنگینش رو روی شونم حس کردم.سرم رو تو دستهام گرفتم که قرمزی چشمهام رو نبینه…
انگار باید میگفتم،همه چیز رو،هر چی توی این یکسال و خورده­ای،مخصوصا این آخرها اتفاق افتاده بود…
از زندان،از بازجویی،از تهدید و تحقیر،از قربونی کردن همه خواستنی­ها و زیر پا له کردن تمام چیزی که از احساس مونده،از زجر،از ترس….از پوچی وبی قراری و سردرگمی،از بی رنگی آینده… از تنهایی….!
آروم فقط گوش داد…
حرفم که تموم شد،فقط سکوت،سکوت معنی دار…
بعد چند دقیقه،پرسید:یادته ۵ سال پیش که اومدی سر دروِ گندم های پایینِ ده،و گفتی مشورت می خوای؟؟!
گفتم :آره خان ،یادمه!
گفت :خوب چی بهت گفتم؟
سختم­شد،زیر­لب­گفتم:انتخاب،سختی­،بی­تعلقی،تحمل،منتظرنبودن­وانتظارنداشتن،تنهایی…
خنده ای کرد و سری تکان داد،برق عجیبی توی چشمهاش بود.سالهای زندانِ قبل و بعد ازانقلاب ، دیدن رفقا جلوی جوخه اعدام و بالای دار،خیانت هم رزم و فرار رفیق،و بدتر از همه داغ پسر۱۸ ساله ای که کمیته­ایها با چاقو تیکه تیکش کردند وجنازش رو توی بیابون انداختند، برادری که معلوم نشد واقعا تصادف کرده یا…، خواهری که تیربارون شده و زنی که از غم تک پسرش دق کرده….
از خودم بدم اومد،فکر کردم واقعا باید چقدر مرد باشی که بتونی تحمل کنی این همه درد رو…
نگاهش کردم،یه نگاه توی چشمام کرد و گفت:می­دونی بابات دوست داشت اسمت رو آرش بگذاره و فقط به ملاحظه آرشِ من اسمت رو این گذاشت که الان هست؟قصه آرش رو …..؟می دونی یاد آرش میندازی من رو؟
به سختی گفتم :آره خان…
با انگشتش جلوی روم رو نشون داد وبا صدای کشداری گفت:نگاه کن…،دماوندِ!فکر کنم آخرین بارکه قله رفتی با هم بودیم،نه؟
دلم هری ریخت….
زمزمه کردم:۳سال پیش،دی ماه…
یه دستی به سرم کشید ،آروم پا شد و گفت من میرم پایین.
آفتاب داشت میکشید پایین..
وقتی داشت میرفت،یدفه بدجور احساس تنهایی کردم،نشستم تا آفتاب پرید،راستش فکری لازم نبود،حرفش کاری بود وکافی “قصه آرش رو …؟”…
فکر کنم ۱ ساعتی نشستم،کم کمک اومدم پایین و توی تاریکی کورمال،کورمال راه رو پیدا کردم. نزدیک خونه که رسیدم ،خنده­ی مهمون های مهدی همه جا رو پر کرده بود…از در رفتم تو،سگ آقا دوید و خودش رو انداخت جلوی پاهام وشروع کرد دم تکون دادن!دستی به سر و گوشش کشیدم …
هیکل سیاه خان توی در منتظرم بود…
دستش رو گذاشت روی شونم،نگاه نافذش تا ته دلم رو پر کرد.
پرسید:چه جوریاست مرد؟
گفتم :حلِ خان.
گفت :نشد…،این جوری به من جواب نده!من با آدمای ماست و شل و وارفته کار ندارم!
خودم رو جمع کردم و محکم تر گفتم :مگه قرار بوده جوری باشه خان!؟
خنده ای کرد و چند لحظه ای توی چشمهام خیره نگاه کرد!یه لحظه انگار می خواست از چیزی فرار کنه یه تکون به خودش داد!و دستش رو چند بار کوبید روی شونم!نفس عمیقی کشید.
گفت:بیا تو،فرخنده شام حاضر کرده…
گفتم خان نمیتونم شب بمونم،کارآموزم،دودر کردم که الان اینجام.
گفت:خودت میدونی و فرخنده،اگه از پسش بر میای برو…
شام رو موندم ولی بعد شام گفتم باید برم.
آقا میگفت:”هرمز و مسعود از آبگرم لاریجان رفتن برای جنوبی دماوند،فردا غروب میاند،بمون یکی ۲ روز از اونور میریم اسک،ملکِ هرمز،بعدش با مسعود برگرد خونه،تازه اردشیرهم شاید باهاتون بیاد”.یه چشمکی زد و بلند یه جور که خان بشنوه گفت:”میگه می­خواد بره به سیب­زمینیهاش برسه،میترسه کارگرا بلا ملایی سرشون بیارند…”،راستش حس موندن نداشتم به زور و با قول دوباره برگشتن پاشدم ،دم در خان سرِش رو کرد تو گوشم ولی انگار حرفش رو خورد…
مهدی تا سر جاده رسوندم،هیچ وقت انتظار نداشتم مثل باباش بِشه،یه بچه خوش و بی خیال شمالیِ تموم عیار که زندگی توی تهران نور الانورش کرده،یک سر سوزن نه به آقا رفته و نه به فرخنده…توی راه چیزهایی که میخواستم بدونم ازش پرسیدم.زیاد نمی دونست،معلوم بود تو باغ خودشه و کار به کار کسی نداره،گفت ماها زیادتر از اون چیزی که فکر کنی ازین جماعت زخم خوردیم که باهاشون بجوشیم،تو دلم گفتم :هنوز داغی بچه،بزاریکمی بگذرِ…،البته حق داره ،۱۹ سال که بیشتر سن نداره ،ولی با این همه همون هم که جسته گریخته گفت برای من بی خبر و بی اثر کلی بود…
شانس داشتم،ماشین راحت گیرم اومد.ساعت ۷صبح جختی رسیدم تهران،تهران نموندم،سریع سر و ته کردم سمت پارک سوار رو بلیط برگشت رو برای نزدیک ترین ساعت گرفتم؛خیلی فکری بودم……….
راستش انتظار بیشتر داشتم از خان،فکر کردم بیشتر میگه،ولی انگار این پیر مردها رو هیچ وقت نمیشه پیش بینی کرد.
__________________________________________________________________
داشتم این مطلب رو می نوشتم که پدر روزنامه بدست اومد تو،مثل همیشه صفحه ۲ و۴، ستون سمت راست،۴ ،۵ خط نوشته بود:”به خاطر مراسم اعتکاف مراسم ختم اکبر محمدی که برگزار نمی­شود”…..

 

بدون دیدگاه » بیان دیدگاه

 

دیدگاه خود را بیان کنید

  • نظر شما پس از بازبینی توسط مدیر خبرنامه منتشر خواهد شد.
  • لطفا از کلمات نامناسب استفاده نکنید.
  • برای بیان دیدگاه خود نیازی به کیبرد فارسی ندارید.





مقاله خروجی RSS
ویژه خروجی RSS
پلی تکنیک خروجی RSS
اجتماعی خروجی RSS
حقوق بشر خروجی RSS
خبر خروجی RSS
دانشگاه خروجی RSS
زنان خروجی RSS
سیاسی خروجی RSS
Close
E-mail It